باز نغمهخوان پرستوي دلم پر ميكشد، قصه سفر دارد، به كجا؟ از او ميپرسم! "به ديار جوانمردان، به سرزمين خون و عشق" واژههاي كتابم را تك به تك بررسي ميكنم اما نامي از اين ديار در آن نمييابم. برميخيزم و با او همراه ميشوم تا دريابم جوانمردي كجاست و در آن چه ميگذرد. با هم به راه ميافتيم انگار اين سرزمين دل مرا ربوده است، نميدانم چرا؟ اما اين مكان حتماً مقدس است كه چنين تأثيرگذار است. بوي لالههاي آن دشت را حس ميكنم حتماً داريم نزديك ميشويم. لحظات سپري ميشوند و ما هر لحظه به اين ديار نزديكتر ميشويم. زمان ديدار فرا ميرسد و در حالي كه سر از پا نميشناسم پا به اين خاك ميگذارم. بوي لالهها هر لحظه به مشاممان ميرسد، چنين است كه ما با لالهها همگام شدهايم ديار عشق، ديار جوانمردي، سرزميني كه تن برادرانم را بوييده است، سرزميني كه جان برادرانم را درون خود فرو كشيده است، سرزميني كه با فرشتههاي آسماني زندگي كرده است و لبخندها و گريهها، شكستها و پيروزيها و دعاهاي ندبه و كميل و… را ديده و شنيده است. آه خداي من چقدر اين سرزمين زيباست گوشه گوشه اين سرزمين مكاني است آشنا. آنجا را خوب ميشناسم همان جايي كه برادر با كولهپشتي همراه با اسلحه به سمت دشمن ميتازيد و شمشير اسلام و قرآن را در قلب دشمن فرو ميبرد. قدمهايم را فراتر ميگذارم تا نشاني از برادرانم بيابم. خاك اين ديار چقدر مقدس است، مشتي از خاك برداشته و ميبويم، بر سر و صورت ماليده و به همراه خود ميبرم. باز كمي جلوتر… كلاه برادرم آن گوشه است نزديك ميشوم و آن را برميدارم، پروردگارا چه ميبينم لالهاي زير اين كلاه روييده است از كجا سيراب شده نميدانم؟ در اين بيابان كه آب نيست! نميدانم؟!… نسيمي از سمت شمال صورتم را مينوازد و مرا به همراهي دعوت ميكند، دعوتش را پذيرفته و با او همراه ميشوم. جادههاي خاكي و سوت و كور را سپري ميكنم. در كنار جاده نخلهاي بيسر را ميبينم كه هر كدام با صدايي خوش مشغول به تلاوت قرآنند! چه زيبا ميسرايند! آه نميدانم اين نخلها با سكوت و تنهايي خود چه چيز به دشمن غاصب گفته بودند كه دشمن چنين تازيانهشان زده است. از كنار نخلها عبور و جاده را سپري ميكنيم. تانكهايي كه گرد و غبارش برادرانم را بر خود ديدهاند جلوي رويم قرار دارند كنار هر تانك لالههاي سرخ شهادت خوش صدا مينوازند. با چشمي گريان همه آن لحظات را سپري ميكنم. خاكش را زير و رو ميكنم، تكه كاغذي مييابم ميبوسم و آنرا بر ميدارم. خط برادرم روي آن است،موقع رفتن نيز با همين كلمات رهسپار شد "لا اله الا ا… وحده لا شريك له" او با اين كلمات آن سرزمين را بيشتر به من نشان داد و اين خاك را با خدا برايم معنا كرد. نسيم رهايم نميكند و مرا با خود ميبرد. به آنجا كه تن برادران عزيزي در خاك سپرده شده "شهداي گمنام" لالههاي سرخ از روي مزار تمامي آنها سر برآورده است. اين لالهها با اشاراتي سلام ميكننند و ورود خواهرانشان را خوشآمد ميگويند. آن طرفتر را نظاره ميكنم كودكي را ميبينم كه سر از پا نميشناسد و با گريه و زاري سجده كرده و خاك را ميبوسد. ميبويد، ميگريد و ميگويد اينجا جاي پاي پدرم است، اينجا خون پدر بزرگوارم بر زمين جاري شده است. اينجا بوي مهر و محبت پدرم را ميدهد. از اشك او همگي سر بر گريبان خود فرو برده و در اشك ديدار غوطهور شدهايم. پيرزني با ناله جلو ميآيد و كودك را ميبوسد و بلند ميكند. نسيم رهايم نميسازد و باز آهنگ سفر مينوازد، دلم ميخواهد اندك مدتي در اينجا بمانم تا شايد برادرم محسن را بيابم اما هر چه ميمانم نشاني از او نمييابم… اما نه هنوز اميدوارم به آن خداي بزرگ . ندا به اين خاك ميگويم: اي خاك مقدس، اي سرزمين پاك، اي جاويد نشانده بر دنياي فاني نشان آن برادران را به من دادي اما نشان آخري را از كجا بيابم. حال اين خاك مقدس هم كلام من است او ميخواهد ذره ذره وجود عزيزان را به ديگران نشان دهد تا فراموش نكنند كه چه گذشت در اين سالها، چه آمد بر سر برادرانمان و چه خون دلها خوردند تا ما به آسايش و راحتي زندگي با عزت داشته باشيم پروردگارا، معبودا تو خود بهتر ميداني كه در شلمچه و اهواز و فكه و خونينشهر چه گذشت، تو خود شاهد بودي كه اين خاكهاي مقدس چگونه تحمل آن داغها و بلاهاي الهي را داشتند، تو خود شاهد بودي كه آنها لحظهاي از تو غفلت نكردند پس اي معبود من آنها را درياب كه پناهشان تويي و به ما بياموز كه همصحبت آنها شدن سعادت دنيوي و اخروي ميخواهد و حال من اين سرزمين چنين بيان ميكنم: سرزمين جاويدي كه جوانهها را شكوفاند، سرزميني كه آنجا را بايد ديد تا درك كرد، بايد بوسيد تا فهميد بايد قدم گذاشت تا معنا كرد، سرزميني كه فرشتگان الهي لحظهاي از آن دل نميكنند سرزميني كه جاويد مانده و يادآور خون برادرانمان است همان "ديار جوانمردان، سرزمين خون و عشق"…
روحشان شاد و یادشان گرامی باد
+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت9:28توسط الهام |
|