تبليغاتX
عاشق شو تا مرز جنون - روانشناسی زیگموند فروید 2

عاشق شو تا مرز جنون

دوستان عزیز

 

قسمت دوم: ساختار شخصيت ؛ نهاد(Id) ، خود(Ego) و فراخود(Superego)

فرويد در سالهاي اوليه زندگي علمي اش شخصيت را به سه سطح تقسيم كرد: « هشيار » ، « نيمه هوشيار » و « ناهشيار ».

1- هوشيار

هوشيار تمام احساسها و تجربه هايي را در بر مي گيرد كه ما در هر لحظه خاص به آنها آگاه هستيم مثل اين كه مثلا من الان دارم چيزي مي نويسم ، و صداي موسيقي را هم مي شنوم.

از نظر فرويد هشيار وجه كوچك و محدودي از شخصيت ماست. زيرا در هر زمان صرفا بخش كوچكي از انديشه ها ، احساسها و خاطرات در آگاهي هوشيار ما موجودند. فرويد ذهن را به يك كوه يخ تشبيه كرد. در اين مقياس هوشيار بخش بلاتر از سطح آب ، يعني نوك قله كوه است.

 

2- ناهوشيار

اين بخش كانون نظريه روانكاوي فرويد است و بخش مهمتر شخصيت را در بر مي گيرد و با اينكه نامرئي است ولي از وسعت بيشتري در زير اين سطح برخوردار است. ژرفاي سترگ و تاريك ناهشيار در بر گيرنده ي غرايز ، آرزوها و اميالي است كه رفتار ما را جهت دار و مشخص مي كنند. بنابراين ، ناهشيار در برگيرنده ي نيروي محرك عمده اي است كه در پس رفتار ما موجود است و مخزن نيروهايي است كه ما قدر به ديدن و كنترل آنها نيستيم.

 

3- نيمه هوشيار

بخش نيمه هوشيار شخصيت در بين دو سطح هوشيار و ناهشيار قرار دارد و جايگاه تمام خاطرات ، ادراکها ، انديشه ها و چيزهاي مشابهي است كه ما در حال حاضر به آنها آگاهي هوشيارانه نداريم ، اما به راحتي مي توانيم آنها را به هوشياري درآوريم. مثل خاطره ي فيلمي كه شب قبل ديده ايم.

اما در سالهاي آخر فرويد در ديدگاه ها خود تجديد نظر كرد و تشريح سه ساختار بنيادي را مطرح ساخت : نهاد ، خود و فراخود.

 

الف - نهاد

نهاد به عنوان سيستم آغازين و ديرينه شخصيت جايگاه يا مخزن تمام غريزه هاست و انرژي رواني كل ، يعني زيست مايه (ليبيدو) را نيز در بر مي گيرد. بنابراين ، نهاد ساختار نيرومند شخصيت است زيرا تمام نيروهاي دو ساختار ديگر را تامين مي كند.

از آنجا كه نهاد مخزن غرايز است ، پس حياتي است و به طور مستقيم با ارضاي نيازهاي بدني ارتباط دارد. در واقع هنگامي كه بدن در حالت نياز است يك تنش يا فشار پديد مي آيد و از اين رو ، ارگانيسم از طريق ارضاء كردن اين نياز در جهت كاهش تنش عمل مي كند.

نهاد مطابق آنچه فرويد « اصل لذت » ناميد ، عمل مي كند. نهاد به دليل رابطه اش با كاهش تنش داراي كاركردي در جهت اجتناب از درد و افزايش در لذت است.

نكته ي مهم آن است كه نهاد در كاركرد كاهش تنش خود ، كوشش فراواني براي ارضاي فوري نيازهاي خود مي كند. نهاد به هيچ دليلي – خواه آداب يا اخلاق يا پاره اي از الزامهاي زندگي واقعي – پذيراي درنگ يا تاخير در ارضاء نيست. نهاد اين « ديگ لبريز از برانگيختگي جوشان » تنها يك چيز را مي شناسد: « ارضاي دروني ».

نهاد بدون توجه به آنچه فرد ديگري ممكن است بخواهد يا نياز داشته باشد ، آدمي را به سوي آنچه مي خواهد و در زماني كه آنرا مي خواهد سوق مي دهد ، و ساختاري است كه به شكلي ناب خودخواه و لذت جو ، ابتدايي ، غيراخلاقي ، اغواگر و بي پرواست.

علاوه بر اين نهاد به هيچ وجه از واقعيت آگاه نيست. ما به شكل ساده تر مي توانيم نهاد را به يك نوزاد تشبيه كنيم. هنگامي كه نيازهاي اين نوزاد ارضاء نمي شوند با تحريكي وحشيانه جيغ مي كشد و چنگ مي زند. اما نمي داند چگونه خود را ارضاء كند. اين را فرويد انديشه ي فرايند نخستين (Primary-Process thought) مي نامد. اما در اثر رشد (اجتماعي شدن) كودك فرا مي گيرد كه بايد براي راضاي نيازهاي دروني اش شيوه هاي مناسبي را فراگيرد و نيروهاي ادراك ، بازشناسي ، داوري و حافظه را كه يك فرد بزرگسال براي ارضاي نيازهايش آنها را به كار مي گيرد ، رشد دهد. فرويد اين فرايندها را انديشه ي فرآيند دومين (Secondary-Process thought) ناميد.

 

ب - خود

خود بخش آگاه تر و خردمندتر شخصيت است. او از « آگاهي به واقعيت » برخوردار است. به روش عملي قادر به ادراك و دستكاري محيط فرد است و مطابق با آنچه فرويد اصل واقعيت (reality principle ، منطق حاكم بر موقعيت) مي نامد عمل مي كند.

قصد خود ، خنثي كردن تكانه هاي نهاد نيست ، بلكه كمك به نهاد در جهت كاهش تنش الزامي آن مي باشد. خود از آنجا كه به واقعيت آگاه است تصميم مي گيرد كه چه زماني و به چه شيوه اي غرايز مي توانند به بهترين شكل ارضاء شوند و اين تكانه ها را در مطابقت با واقعيت به تاخير مي اندازد ، يا تغيير جهت مي دهد ( مثلا به فرد مي آموزد كه در درون خانواده به محض احساس گرسنگي نمي تواند چيزي بخورد بلكه تا موقعي همه اعضاي خانواده سر سفره بنشينند بايد صبر كند ).

خود به دو صاحب اختيار يعني نهاد و واقعيت خدمت مي كند و به طور ثابت ميان خواسته هاي متعارض آنها ميانجيگري و مصالحه جويي مي نمايد.

بايد توجه داشت كه خود هرگز از نهاد مستقل نيست. بلكه همواره پاسخ دهنده ي خواسته هاي نهاد است و تمام نيرو يا انرژي خود را از آن مي گيرد.

 

پ- فراخود

حال مي رسيم به قسمت سوم ساختار شخصيت يعني « فراخود » كه مجموعه اي نيرومند و كاملا ناهشيار از دستورها و باورهاست كه فرد آنها را در كودكي فرا مي گيرد. فراخود مجموعه برداشتهاي وي از درست و نادرست است. در زبان روزمره اين اخلاق دروني را وجدان مي ناميم و فرويد آن را « فراخود » ناميد. اين بخش از شخصيت بين سنين 5-6 سالگي فراگرفته مي شود و در فرايند رشد كودك كم كم اين اصول ، هنجارها و قواعد را دروني مي كند و به خود- كنترلي مي رسد و در اينجا ديگر نيازمند رهنمودها و الزامهاي والدين نخواهد بود بلكه خود به يك الزام دروني درباره ي رفتار خويش مي رسد.

فراخود در نقش داور اخلاقي و به منظور پي جويي ِ دايمي براي کمال اخلاقي ، مصمم و حتي بي رحم است. فراخود از نظر شدت ، نامعقولي و پافشاري نسنجيده و پيگيرانه بر فرمانبرداري تفاوتي با نهاد ندارد. قصد آن ، نه به تعويق انداختن خواسته هاي لذت جويانه ي نهاد ، بلكه بازداري از همه آنهاست. فراخود نه براي لذت تلاش مي كند (همچون نهاد) و نه براي دستيابي به هدفهاي واقع گرايانه (همچون خود) ، بلكه تلاش آن صرفا در جهت كمال اخلاقي است.

 

جمع بندي

در جمع بندي مباحث به نظر مي رسد كه « نهاد » براي ارضاء شدن در فشار است ، « خود » سعي در به تاخير انداختن آن دارد ، و « فراخود » اصول اخلاقي را بيش از هر چيز ديگر ترغيب مي كند. همچون نهاد ، فراخود در مورد خواسته ايش ، هيچ سازشي را نمي پذيرد.

همانطور كه مشاهده مي شود ، خود از 3 جهت تحت فشار است ، و از سوي 3 خطر متفاوت تهديد مي شود: نهاد ، واقعيت ، فراخود.

بدين ترتيب ما تعارض مستمري را ميان اين سه نيرو و رابطه اش با واقعيت ، در درون شخصيت انسان مي بينيم كه همواره اين خود است كه بايد اين تعارضات دروني و بيروني را هماهنگ سازد. حالا زماني كه خود تحت فشار باشد ، نتيجه ي اجتناب ناپذير آن پديدآمدن « اضطراب » است كه در صورت شدت گرفتن اين اضطراب ممكن است به درهم شكستن خود (ديوانگي ِ فرد) بيانجامد. در قسمت بعد درباره اضطراب و روشهاي مقابله با آن صحبت مي كنيم.

قسمت سوم: اضطراب ؛ تهديدي براي خود

اضطراب زماني پديد مي آيد كه در نبرد ميان فراخود و نهاد ، خود ِ آدمي تحت فشار قرار گيرد. فرويد اضطراب را به عنوان ترسي بدون موضوع تعريف كرده است. ما قادر به مشخص كردن منبع آن ، يعني شيئي كه آن را سبب مي شود ، نيستيم. فرويد از 3 سنخ اضطراب سخن گفته است: نخستين سنخ اضطراب واقعي يا عيني است. اين اضطراب شامل ترس از خطرهاي محسوس در زندگي است. مثل ترس از طوفان ، سيل ، زلزله ، حيوانات وحشي ، ماشين و ... و هرگاه اين تهديدات كاهش يابد اضطراب ما نيز فروكش مي كند.

اين شكل از اضطراب گاهي مي تواند به افراط كشيده شود مثل آدمي كه از ترس تصادف با اتومبيل خانه را ترك نمي كند يا از ترس آتش سوزي كبريتي را روشن نمي كند.

دومين اضطراب ، اضطراب روان رنجوري است. كه در تعارض بين كامرواسازي غريزي و واقعيت شكل مي گيرد. اين تكانه هاي غريزي مي توانند اميال جنسي يا پرخاشگرانه باشند.

سومين اضطراب ، اضطراب اخلاقي است كه از تعارض ميان نهاد و فراخود ناشي مي شود. اين اضطراب ترسي است كه فرد از وجدان خود دارد. زماني كه برانگيخته مي شويد تا تكانه اي غريزي را برخلاف اصول اخلاقي خود ابراز كنيد ، فراخود با ايجاد احساس شرم يا گناه در شما دست به مقابله مي زند. در زبان روزمره اين امر را عذاب وجدان مي گوييم. هم اضطراب روان رنجوري و هم اضطراب اخلاقي ريشه در واقعيت دارند.

اضطراب اخلاقي به وضوح تابعي از ميزان رشد فراخود است. فردي كه وجدان نيرومند ، خشك و بازدارنده اي دارد ، تعارض بسيار شديدتري را تجربه مي كند تا فردي كه مجموعه راهبردهاي اخلاقي او كمتر پرهيزگارانه است. اضطراب ايجاد تنش مي كند و اين تنش اگر حل نگردد ، ممكن است باعث در هم شكستن « خود » گردد. در اينجا چند راه حل وجود دارد: شخص ممكن است تلاش كند كه از موقعيت تهديدآميز بگريزد. ممكن است سعي در بازداري نياز تكانشي موجد خطر داشته باشد ، يا شايد كوشش وي در جهت پيروي از دستورهاي وجدان باشد. اگر هيچ يك از اين فنون منطقي كفايت نكنند ، ممكن است كه شخص براي دفاع از خود به مكانيسمهاي غيرعقلاني متوسل شود.

 

دفاع در برابر اضطراب

مكانيسم هاي دفاعي (Defense Mechanism) توسط « خود » مديريت و اعمال مي شود. نكات مهم درباره ي مكانيسمهاي دفاعي آن است كه افراد معمولا از تعدادي از اين مكانيسمها در يك زمان در برابر اضطراب استفاده مي كنند ، و دوم اين كه در ميان اين مكانيسم هاي دفاعي ميزاني همپوشي وجود دارد. اين مكانيسم هاي دفاعي در دو ويژگي بسيار مهم مشترك هستند: 1- آنها در پي انكار يا تحريف واقعيت هستند ، يعني گرچه لازم اند ، اما بهرحال تحريف كننده اند.

2- اين مكانيسم هاي دفاعي ناهشيارانه عمل مي كنند.

 

انواع مكانيسم هاي دفاعي

1- واپس راني (سركوبي ، Repression): به بيان فرويد واپس راني حذف غيرارادي (و نه ارادي) چيزي از هوشياري است. واپس راني اساسا انكار وجود چيزي است كه براي ما ناراحتي يا درد به همراه دارد.

بايد توجه داشته باشيم كه كاركرد نخستين خود كمك به نهاد در پديد آوردن لذت و اجتناب از درد است. بوسيله انكار و واپس راندن ، خطر آني استيلا يافتن نهاد بر خود كاهش مي يابد. البته اضطراب در ناهشيار مي ماند – جايي كه ممكن است تمام انواع آسيب را متجلي سازد – اما تعارض هوشيار ديگر وجود ندارد.

در يك معنا واقعيتي نادرست (گرچه آنگونه كه فرد آن را درك مي كند ، درست است) تصوير مي شود كه فرد مي تواند در حيطه ي آن عمل كند. وقتي كه واپس راني به كار مي رود ، ديگر رهايي از آن بسيار دشوار است. مكانيزم واپس راني در نظريه فرويد در پيوند با رفتار روان رنجوري است.

 

2- انكار (denial): اين مكانيسم پيوندي نزديك با واپس راني دارد و به معناي نپذيرفتن و انكار وجود تهديد بيروني يا رويدادي آسيب زاست كه رخ نموده است.

 

3- واكنش وارونه (Reaction Formation): كه دلالت بر ظاهرساختن فعالانه تكانه مخالف است. براي مثال شخصي كه تحت فشار و نيروي شديد تكانه هاي جنسي تهديدآميز قرار دارد ، ممكن است اين تكانه ها را واپس راند و رفتاري را كه از نظر اجتماعي پذيرفته تر است ، جانشين آنها كند. واكنش وارونه زماني مشخص مي شود كه فرد در مبارزه با عملي غيراخلاقي ره افراط را مي پيمايد.

 

4- فرافكني (Projection): در اينجا تكانه هاي پريشان كننده به ديگري نسبت داده مي شود. در اين چهارچوب ، تمايلات هوس آلود ، پرخاشگرانه يا ساير تكانه هاي ناپذيرفتني در ديگران ديده مي شوند ، نه در خودمان. براي مثال وقتي فرد مي گويد: من از او نفرتي ندارم ، او از من متنفر است.

 

5- واپس روي (بازگشت): در اينجا فرد به دوره اي پيشتر در زندگي عقب نشيني مي كند كه براي او خوشايندتر بوده است و ناكامي و اضطراب حاضر ديگر در آن دوران وجود ندارد. او به يكي ديگر از مرحله هاي رشد رواني- جنسي بازگشت مي كند ، مثلا دوران كودكي كه امنيت بيشتري داشته است.

 

6- دليل تراشي (Rationalization): در اين مكانيسم ما دست به تفسيري دوباره از رفتار خود مي زنيم و بدين ترتيب ، موجب مي شويم كه آن رفتار عاقلانه تر و پذيرفتني تر جلوه كند. ما انديشه يا عملي را كه براي ما تهديدآميز است ، با قانع ساختن خود به اين كه تبييني عاقلانه براي آن وجود دارد ، توجيه مي كنيم. مثل اين كه اگر شخص مورد علاقه تان شما را تحويل نگيرد ، ناگهان داراي معايب بسيار مي شود.

 

7- جابجايي (Displacement): اگر به هر دليلي شيئي كه يكي از تكانه هاي نهاد را ارضاء مي كند ، در دسترس نباشد ، شخص ممكن است كه تكانه را با شيء ديگر معطوف كند ، اين جريان را جابجايي مي گوييم. مثال كودكي كه از پدر خود متنفر است و ترس از تنبيه مانع از بيان اين خصومت مي شود ، پرخاشگري خود را بر روي شخص ديگري جابجا مي كند.

 

8- والايش (Sublimation): اين مكانيزم با دگرگوني يا جابجايي خود تكانه هاي نهاد سروكار دارد. در اينجا انرژي غريزي به ديگر مجراها معطوف مي گردد. مجراهايي كه جامعه نه تنها آنها را مي پذيرد ، بلكه ستايش هم مي كند. براي مثال ، انرژي جنسي مي تواند به رفتارهاي آفريننده ي هنري معطوف گردد و والايش يابد.

فرويد معتقد بود كه شمار عظيمي از فعاليتهاي آدمي – به ويژه آنها كه سرشتي هنري دارند – تجلي تكانه هاي نهاد هستند كه به سوي مفرهاي قابل پذيرش اجتماعي جهتي دوباره يافته اند. والايش ارضاي كامل را به همراه نمي آورد بلكه منجر به افزايش تنش تخليه نشده مي گردد.

 

نتيجه اين كه فرايندهاي عقلاني مانند حل مسئله ، تصميم گيري ، و انديشه ي منطقي در فرد بر پايه تصوير درست و دقيق قرار ندارند. از ديد فرويد ، ما به وسيله ي نيروهاي دروني و بيروني خاصي جهت مي يابيم و كنترل مي شويم كه بدانها آگاهي نداريم و بر آنها كنترل عقلاني اندكي مي توانيم اعمال كنيم.

مكانيسم هاي دفاعي حياتي و ضروري اند و بدون آنها فرد دچار روان پريشي و روان رنجوري مي گردد ، و مدت زيادي نمي تواند زنده بماند.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت10:36توسط الهام | |