تبليغاتX
عاشق شو تا مرز جنون

عاشق شو تا مرز جنون

دوستان عزیز

 

زمزمه های بارانی

 

عشقی که قلب منجمـــــــدم را مذاب کرد

ما را به جـــــــرم با تو نشستن کباب کرد

یک شعله عشق در شب چشمم نفس کشید

یک آیه از نگــــــــــاه تو را مستجاب کرد

چشمت همیشه منتظر چیــــــــز تازه ایست

چیزی شبـــــیه آنچه دلـــــــم را مجاب کرد

این مرغک شکســــته پَرآرام و سر به زیر

پسکوچه های ذهـــــــــــــن مرا انتخاب کرد

لعنت به چشم خســــــــــته ی بارانی ِ خودم

یک شب تمام نقشــــــــه ی مارا بر آب کرد

امشب تو نیســـــــــــــــــتی و برای گریستن

باید تمــــــــــــــــــام غربت ما را کتاب کرد

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت9:16توسط الهام | |

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

هر چي مهربونتر باشی،بيشتر بهت ظلم ميکنند.

هر چي صادق تر باشي،بيشتر بهت دروغ ميگند.

هر چي دلسوزتر باشي،بيشتر سرت کلاه ميذارند.

هر چي قلبت رو آسونتر در اختيار بذاري، راحت تر لهش ميکنند.

هر چي بيشتر به فکر ديگران باشي،بيشتر حقت رو ميخورند.

هر چي خودت رو  خاکي تر نشون بدي،واست کمتر ارزش قائل میشن

+نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت9:4توسط الهام | |

تا سرزمين نور راهی نيست.اگر سعادتش را داشته باشی و همتي، می توانی در اين بهشت گمشده قدم بگذاری و نفس تازه کنی.
تا سرزمين نور راهی نيست و اين را تو خوب می دانی دل من که نمی گذاری به شهر دود و آهن و سيمان عادت کنم و به بوی نامانوس ادکلنها خو بگيرم..
من نمی توانم به تو حق ندهم که در ازدحام خيابانها و هياهوی حراجها ، احساس غربت نکنی .
من به تو نمی توانم حق ندهم که بيقرار نباشی و به ياد روزهايی که بوی اسکناس نداشت ، بيتابی نکنی.
من به تو نمی توانم حق ندهم که درپی آن آمدهای صاف و ساده و صادق ، آن مردان بزرگ و صميمی و بی ادعا نباشی . مردانی که آميزه ای از حماسه و ايمان بودند و از نفسهايشان رايحه نجيب عشق به مشام ميآمد.  همانان که در چشمهايشان برقی آسمانی داشت و لبخندشان ، دريايی از اميد و مهربانی بود . همانان که ...

آه چه بگويم ! ‌! ‌! ‌!

دل من ! تو حق داری به جستجو برخيزی و از تنهايی در ميان انبوه آنانی که ديروز فراموش کرده اند و در ماراتن بی فرجام برخورداری در پی سبقت از يکديگرند، بنالی.
تو حق داری مرا با گذشته ام مقايسه کنی و تفاوتهايم را به رخم بکشی.و به من که گاهی از دست تو کلافه و مستاصل می شوم، صراحتا بگويی که قرارمان اين نبود.
من می دانم که بايد تا دير نشده در برنامه هايم تجديد نظر کنم .
من ميدانم که اگر می خواهم در امتحان قيامت مردود نشوم فکری به حال اين همه تجديدی هايم بکنم.
من نميدانم که چرا اين قدر با تو و با خود بیگانه شده ام و زرق و برق دنيا چگونه مرا فريفته است که مجال انديشيدن و رسيدگی به اعمالم را ندارم.
من گر چه بسيار ميدانم ، اما نميدانم که چرا از دانسته هايم بهره نمی گيرم و لغزشها يکی پس از ديگری مرا از قله ای که سر بر آسمان می سايید ، روز به روز به سمت دره ای که چون سياهچال تاريک است فرو می کشاند.
تو حق داری مرا نکوهش کنی و من سزاوارم که با کوله بار سنگينی از اندوه و ندامت سرزنش های تو را بشنوم و دم بر نياورم.

اينک سالهاست که ديگرصدای غرش توپخانه ها و هواپيماهای جنگنده به گوش نمی رسد و از آژير خطر و موج انفجار راکتها  و خمپاره ها خبری نيست. جنگ ظاهراٌ تمام شده است. اما تو باور نداری و مدام مرا سوال پيچ می کنی و نمی گذاری مثل بقيه آرام بگيرم و جسم خسته ام را به خواب بسپارم.

هنوز بيدارم و به ياران و دوستانی می انديشم که سبز زيستند و سرخ به بار نشستند.سينه سرخان مهاجری که به آسمان بال گشودند  و از قيد قفس تنگ زندگی و تن رهايی يافتند . رفتند تا بمانيم. سبز و سرافراز. آزاده و بی نياز.

می پرسی پس آنان را چه کرديم؟؟

می پرسی من در کدام جبهه، وکدام سنگرم؟و سلاحم چيست؟
من گرچه می توانم ساعتها برايت در اين باره سخنرانی کنم اما نميدانم چرا شرمساری به زبانم رخصت سخن گفتن نمی دهد.من بايد به سرزمين نور برگردم.
من شناسنامه ام را در آنجا گذاشته ام.
من آيينه ای را که هر روز خود را درآن می نگريستم و در آن می گريستم.
من  قمقمه ای که با آن عطشم را فرو می نشاندم.


من لباسهای خاکيم را که مرا ترغيب می کرد که خاکی باشم و تکبر نورزم .
من روياهايم را که خدمت به مردم بود
من . . . . . .  را در آنجا ، جا گذاشته ام.
چه لذتی دارد  رهايی از سکون و راهی شدن
چه لذتی دارد تماشای آفتاب هنگام طلوع و غروب در افق. آنگاه که به سرخی می گرايد.
چه لذتی دارد حضور در سرزمين لاله ها و همنشينی با ملائک در دياری که مجاور کربلاست و فضای آن از رايحه خوش ملکوت آکنده است.

خوشا به حال اهل سفر
خوشا به حال کسانی که از قيد خويش و تمنيات دنيا رسته اند و سبکبال تر از پرندگان ، پرواز را برگزيدند.
خوشا به حال . . . . . . . . . .

سرزمين نور سرشار از گفتنی های بسيار است که ناگفته مانده ،
سرزمينی ست که هر بار می توان آن را دوباره عاشقانه کشف کرد و به تماشای پلهايی نشست که زمين را به ملکوت آسمان متصل می کند و . . . . . .

« التماس دعا »

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت9:32توسط الهام | |

باز نغمه‌خوان پرستوي دلم پر مي‌كشد، قصه سفر دارد، به كجا؟ از او مي‌پرسم!
"به ديار جوانمردان، به سرزمين خون و عشق" واژه‌هاي كتابم را تك به تك بررسي مي‌كنم اما نامي از اين ديار در آن نمي‌يابم. برمي‌خيزم و با او همراه مي‌شوم تا دريابم جوانمردي كجاست و در آن چه مي‌گذرد. با هم به راه مي‌افتيم انگار اين سرزمين دل مرا ربوده است، نمي‌دانم چرا؟ اما اين مكان حتماً مقدس است كه چنين تأثيرگذار است. بوي لاله‌هاي آن دشت را حس مي‌كنم حتماً داريم نزديك مي‌شويم.
لحظات سپري مي‌شوند و ما هر لحظه به اين ديار نزديك‌تر مي‌شويم. زمان ديدار فرا مي‌رسد و در حالي كه سر از پا نمي‌شناسم پا به اين خاك مي‌گذارم. بوي لاله‌ها هر لحظه به مشاممان مي‌رسد، چنين است كه ما با لاله‌ها همگام شده‌ايم ديار عشق، ديار جوانمردي، سرزميني كه تن برادرانم را بوييده است، سرزميني كه جان برادرانم را درون خود فرو كشيده است، سرزميني كه با فرشته‌هاي آسماني زندگي كرده است و لبخندها و گريه‌ها، شكست‌ها و پيروزي‌ها و دعاهاي ندبه و كميل و… را ديده و شنيده است.
آه خداي من چقدر اين سرزمين زيباست گوشه گوشه اين سرزمين مكاني است آشنا. آنجا را خوب مي‌شناسم همان جايي كه برادر با كوله‌پشتي همراه با اسلحه به سمت دشمن مي‌تازيد و شمشير اسلام و قرآن را در قلب دشمن فرو مي‌برد. قدمهايم را فراتر مي‌گذارم تا نشاني از برادرانم بيابم. خاك اين ديار چقدر مقدس است،  مشتي از خاك برداشته و مي‌بويم، بر سر و صورت ماليده و به همراه خود مي‌برم. باز كمي جلوتر…
كلاه برادرم آن گوشه است نزديك مي‌شوم و آن را برمي‌دارم، پروردگارا چه مي‌بينم لاله‌اي زير اين كلاه روييده است از كجا سيراب شده نمي‌دانم؟ در اين بيابان كه آب نيست! نمي‌دانم؟!…
نسيمي از سمت شمال صورتم را مي‌نوازد و مرا به همراهي دعوت مي‌كند، دعوتش را پذيرفته و با او همراه مي‌شوم. جاده‌هاي خاكي و سوت و كور را سپري مي‌كنم. در كنار جاده نخلهاي بي‌سر را مي‌بينم كه هر كدام با صدايي خوش مشغول به تلاوت قرآنند! چه زيبا مي‌سرايند! آه نمي‌دانم اين نخلها با سكوت و تنهايي خود چه چيز به دشمن غاصب گفته بودند كه دشمن چنين تازيانه‌شان زده است.
از كنار نخلها عبور و جاده‌ را سپري مي‌كنيم. تانك‌هايي كه گرد و غبارش برادرانم را بر خود ديده‌اند جلوي رويم قرار دارند كنار هر تانك لاله‌هاي سرخ شهادت خوش صدا مي‌نوازند. با چشمي گريان همه آن لحظات را سپري مي‌كنم. خاكش را زير و رو مي‌كنم، تكه كاغذي مي‌يابم مي‌بوسم و آنرا بر مي‌دارم.
خط برادرم  روي آن است،موقع رفتن نيز با همين كلمات رهسپار شد "لا اله الا ا… وحده لا شريك له" او با اين كلمات آن سرزمين را بيشتر به من نشان داد و اين خاك را با خدا برايم معنا كرد.
نسيم رهايم نمي‌كند و مرا با خود مي‌برد. به آنجا كه تن برادران عزيزي در خاك سپرده شده "شهداي گمنام" لاله‌هاي سرخ از روي مزار تمامي آنها سر برآورده است. اين لاله‌ها با اشاراتي سلام مي‌كننند و ورود خواهرانشان را خوش‌آمد مي‌گويند. آن طرفتر را نظاره مي‌كنم كودكي را مي‌بينم كه سر از پا نمي‌شناسد و با گريه و زاري سجده كرده و خاك را مي‌بوسد. مي‌بويد، مي‌گريد و مي‌گويد اينجا جاي پاي پدرم است، اينجا خون پدر بزرگوارم بر زمين جاري شده است. اينجا بوي مهر و محبت پدرم را مي‌دهد. از اشك او همگي سر بر گريبان خود فرو برده و در اشك ديدار غوطه‌ور شده‌ايم. پيرزني با ناله جلو مي‌آيد و كودك را مي‌بوسد و بلند مي‌كند. نسيم رهايم نمي‌سازد و باز آهنگ سفر مي‌نوازد، دلم مي‌خواهد اندك مدتي در اينجا بمانم تا شايد برادرم محسن را بيابم اما هر چه مي‌مانم نشاني از او نمي‌يابم…
اما نه هنوز اميدوارم به آن خداي بزرگ . ندا به اين خاك مي‌گويم: اي خاك مقدس، اي سرزمين پاك، اي جاويد نشانده بر دنياي فاني نشان آن برادران را به من دادي اما نشان آخري را از كجا بيابم.
حال اين خاك مقدس هم كلام من است او مي‌خواهد ذره ذره وجود عزيزان را به ديگران نشان دهد تا فراموش نكنند كه چه گذشت در اين سال‌ها، چه آمد بر سر برادرانمان و چه خون دلها خوردند تا ما به آسايش و راحتي زندگي با عزت داشته باشيم پروردگارا، معبودا تو خود بهتر مي‌داني كه در شلمچه و اهواز و فكه و خونين‌شهر چه گذشت، تو خود شاهد بودي كه اين خاك‌هاي مقدس چگونه تحمل آن داغ‌ها و بلاهاي الهي را داشتند، تو خود شاهد بودي كه آنها لحظه‌اي از تو غفلت نكردند پس اي معبود من آنها را درياب كه پناهشان تويي و به ما بياموز كه هم‌صحبت آنها شدن سعادت دنيوي و اخروي مي‌خواهد و حال من اين سرزمين چنين بيان مي‌كنم:
سرزمين جاويدي كه جوانه‌ها را شكوفاند، سرزميني كه آنجا را بايد ديد تا درك كرد، بايد بوسيد تا فهميد بايد قدم گذاشت تا معنا كرد، سرزميني كه فرشتگان الهي لحظه‌اي از آن دل نمي‌كنند سرزميني كه جاويد مانده و يادآور خون برادرانمان است همان "ديار جوانمردان، سرزمين خون و عشق"…

روحشان شاد و یادشان گرامی باد

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت9:28توسط الهام | |

 

نزدیک عید که می شه هر سال یه سفربه مناطق جنگ می ریم و با شهدا بیعتی دوباره می کنیم

یاد باد آن روزگاران یاد باد

 

راهيان نور

براي سفر كجا را انتخاب كنيم ؟ به كجا برويم ؟ به زيارت ، به گشت و گذاري در طبيعت ، سفر علمي و ...

و يا مجموعه اي از همه اينها در يك سفر ؟‌

چند سالي است كه مناطق جنگي پذيراي مردمي هستند كه در پي يافتن نياز هاي روحي و معنوي خود راهي اين ديار مي شوند اگر با يكي از اين كاروانها همراه شده باشيد حتما با تمام وجد احساس كرده ايد كه با نزديك شدن به اين سرزمين فضايي وصف ناشدني به وجود مي آيد همه ترجيح مي دهند كه با خود و خدايشان خلوت كنند و اين نياز را خودم احساس كردم اين ديار نيازي به توضيح ندارد و سكوت نيزار ها خود همهمه اي شگرف است. نخلهاي بي سر خود حديثي مفصل دارند سوسنگرد ، هويزه ، طلائيه ، خرمشهر و شلمچه و ... كه راز هاي نهان بسيار دارد كه اين همه را هر گوش ناشنوايي هم به گوش جان خواهد شنيد آري روح شهداء حاضر است سرزمين متبركي است كه همچون كربلا رازهايش را با زائرش نجوا مي كند.

اينجا هرچه هست عشق است ، ايمان است ، زمزمه است ، اينجا تربت پاك شهيدان ، دلهاي عاشقان و باايمان را به سوي نور هدايت مي كند.

ما به سوي سفري حركت مي كنيم كه دلهاي براي آنها مي تپد چرا كه همه آنهايي كه در اين سرزمين آرميدند به نام و ياد سرور و سالارشان حسين (ع) قدم نهاده اند و چون نام آن بزرگوار در وجودشان است هر چه پيش آيد خوش است ما از جايي حركت كرديم به سوي كربلاي وسيع ايران ، شلمچه ، هويزه ، طلائيه و...

آرامشي خاص وجودم را فرا گرفته بود و جدا حس مي كردم كه قسمت من اين زيارت مي شود. زيارت كربلا! بعد از ظهر  به سوي اهواز حركت كرديم ، به سوي حديثهاي ناگفته شلمچه، به سوي شهداي گمنام طلائيه ، به سوي خود ، به سوي خدا و به سوي زمين « طوي »

حوالي نيمه شب به اهواز رسيديم به جايي رفتيم كه دور تا دور آن عكس شهيدان بودند ، عكس آنهايي كه ما را قابل دانسته و ميزبان ما شدند توفيق عظيمي بود.

صبح روز بعد به سوي اروند كنار راه افتاديم جايي كه هنوز شهيدان ما در آن هستند جايي كه نسيم آن بوي عطر شهيدان در اطراف مي پيچاند. جايي كه آن طرفش عراق است اما در واقع با خيانت بني صدر ما اين سرزمين را از دست داديم با وجود فاو صداي زجر و شكنجه رزمندگان اسلام به گوش مي آيد و لعنتمان را روز به روز بيشتر به صدام و صداميان مي كند.

بعد از ظهر به سوي شلمچه حركت كرديم در آن نزديكي نوشته بود « اين سرزمين مقدس است با وضو وارد شويد» به آنجا  كه رسيديم باورم شد كه اينجا شلمچه است غروب شلمه به نوك ميله هاي معبر و قله هاي انفجاري و سيم خاردار منعكس مي شد. سرخي خون شهيدان را نشان مي داد و مظلوميت مدافعان اسلام رامتبلور مي كرد.

خداوندا! عجب سفري است تصور من تنها ديدن و تفريح بود اما وجودم منقلب شد وقتي فكر مي كردم به اين نتيجه رسيدم كه بين من و ما و باور ما چقدر فاصله است و...

براي آنها كه با خلوص وارد اين سرزمين مي شوند شلمچه سر به دامانش مي گذارد. و قصه هاي ناگفته اش را زار زار مي گرايد. از فضلها مي گويد از سجده ها ، از عسق ، از عطش  و از كربلا براي آنها مي خواند غزل سبكبالاني كه زماني ، در اين خاك ، عاشورا را به صفحه تكرار كشاندند. بر تارك پيشاني تاريخ درخشيدند و از اين جا بهشت را به نظاره نشستند. شلمچه در آئينه نگاه آنها تصوير روزهايي را مرور مي كند كه عطر عشق و سجاده همه لحظه ها را پر مي كرد روزهايي كه همه سربازان مهدي (عج) را اسطوره هاي ملي و قهرمانان ملي و قهرمانان عشق ناميدند. نه خشونت طلبان بي منطق!!

باز هم بگو ... باز هم از حديثهاي ناگفته ات با ما بگو كه گوشهايمان از فريادهاي تكراري غوغا گراني كه دردشان بي دردي است خسته است تشنه نجواهاي شيرين توييم... اي خاك سراسر نور و حضور!

اي همه آنان كه دل چاك چاك علي را ديدند و اسب سركش هواي نفستان رام نشد چشم بگشاييد كه اين جا نخلها و سنگرها و بدنهاي پاره پاره ناله سر مي دهند!

دلم مي خواست تامنتهي زندگيم در اين سفر باشم اما...

صبح روز بعد در حاليكه زود از خواب بيدار شده رأس ساعت 45:7 در اتوبوسها بوديم يكي از كساني كه اعتقاد خاصي به شهداء‌ و اين سرزمين ها داشت برايمان صحبت كرد در همه كلاسش همين بود كه قدر خودتان را بدانيد و نهايت استفاده را بكنيد چرا كه به بقيع ايران مي رويد، ميرويد با شهداء پيمان ببنديد و به راستي شهيدان زنده اند و اعمال شما را ناظر هستند اما اين حرفها مگر درد وي را دوا مي كند تا كسي خودش اينها را نبيند احساس نكند باورش نمي شود.فردي كه مسلط به راههاي مناطق جنگي بود به عنوان راهنما اين مسير ها را توضيح مي داد و به سؤالات بچه ها پاسخ مي گفت.

دلم مي خواهد زودتر به طلائيه برسم به جايي كه سرزمين خدا خواهد بود چه بگويم ! اي كاش كلمات در قالب حرف مي گنجيد و قلم ، قلب را ياري مي كرد تمام دنيا در طلئيه خلاصه شده است و تمام حرفهاي دنيا در گلوي نيزار ها ماسيده است حس مي كردم تنها نخلهاي بي سر هستند كه خدا را مي شناسند وتنها زمزمه هاي عشاق كه از ميان نخلها با نامه هاي علي (ع) هم آوا شدند و همراه با رسول الله (ص) به معراج رفتند.

اي كاش در آن لحظات ديدار، زمان مي ايستاد. اي كاش نگاهم خشك مي ماند تا گوشه اي از اين سرزمين پرآشوب در نگاهم خشك مي شد. اي كاش وجودم قتدر به درك طلائيه بود اي كاش زبانم قدرت توصيف داشت چگونه توصيف كنم پاهاي برهنه را كه بي ريا به جلو مي رفت و چه بگويم از دلهايي كه همچنان ايستاده است و گاه رنجور و گاه شادمان است ؟

من در ذهن ايرانشناسي بيشتر تداعي مي شد اما در انتها پنداشتم كه هدف عشق شناسي است و من هرگز عشق را نشناختم اما هدف را باور كردم و قداست اين سرزمين را وشنيده ها را ديدم بعدازظهر به سوي هويزه و سوسنگرد حركت كرديم به سر مزار مطهر شهداي هويزه رفتيم ، رفتيم تاببينيم كساني كه چون ما دانشجو بودند چه كار كردند  درس را كنار گذاشتند و راه حسين را ادامه دادند وقتي از كنار عكس شهداء‌ رد مي شديم از خودم خجالت مي كشيدم كه بعد از شهداءما چه كرديم هر كدام از بچه ها اسم رشته تحصيلي شان را مي آوردند و آهي مي كشيدند در نظرم آمد آنها رفتند همه چيز را برايمان مهيا كردند حال وظيفه ما حفظ اين خون است با درس ، با آن آرمانهاي واقعي و...

شهيد علم الهدي نامش براي ما ياد آور حماسه و خون است ، يادش ياد آور اللّه اكبر جهاديان است اميدوارم راهش ادامه يابد.

بعد از خوردن ناهار در هويزه ، شهيد سوسنگرد را مشاهده كرديم هر مسيري كه حركت مي كرديم جاي يك لشكر ، يك گردان و... بوده است بايد حرمت اين مسير را نگاه داشت با ذكرصلوات.

...... به سوي شهر اهواز حركت كرديم عجب روزي بود. آن روز نسيم بهاري بوي عشق مي داد بوي شهادت لاله هاي خونين نينوا در آنجا بودند و تراب شفق گونه در اين سرزمين پاك ميزبان قدمهاي ما بودند آن روز وسعت خاطره ها در امتداد ذهنها ياد آور خون بود و قلب زمين ، تپش توپ ، نارنجك ، آر پي جي ، داشت و ترنم دعاي كميل و توسل در زوزه تركشها شنيده مي شد آن روز ، روز خدا بود اشك در چشمان افلاكيان هنگام نظارة پيوند عاشقانه زمينيان حلقه زده بودند و خورشيد در تابش آفتاب گونه لاله هاي خونين شرم حضور داشت.

شب كه به خوابگاه بر گشتيم فيلمي كه از توصيف مناطق جنگ ، تشييع شهداء ، گروه تفحص داشتند آن قدر اين صحنه ها جالب بودند كه همه مات مانده بودند لبخند شهيد و به راستي شهيدان زنده اند.

بعد ار اين كه چند تايي از بچه ها خوابيدند آن آقا فيلم را گذاشت و خودش به قسمت پايين رفت و گفت اگر مي خواهيد در اين بابها صحبت كنيم به پايين تشريف بياوريد من در خدمت شما هستم.

خلاصه صبح روز بعد سفري به سد دز داشتيم بازديد جالبي بود و از شهداي آنجا هم يادي كرديم بعد از گشت و گذاري ار آن مناطق راه سفر را پيش گرفتيم بعد از خوردن ناهار عازم دو كوهه شديم همان سرزميني كه مي گويند قطعه اي از كربلاست و من نمي دانم چرا اين نام را بر او گذاشته اند و بر روزگاران دور چه بر سر اين سرزمين آمده است تنها نامش را شنيده بودم اما حال مي بينم زيارت عاشورا را در كربلا برگزار كرديم شب جمعه شبي كه ملائك فرود مي آيند صبح روز جمعه دعاي ندبه را برگزار كردند بچه ها با شور خاصي در مراسم شركت كردند و فرج آقا را خواستار شديم.

بعد از خوردن صبحانه يك نمايشگاه برگزار شده بود كه بسيار جالب بود صداي نوار كه گذاشته بودند دو كوهه را در بر گرفته بود. و وجود انسان را مي لرزاند. پوتين ها ، عكس ها و ...

از همة سرزمينهاي مقدس بچه ها خاك بر مي داشتند تعدادي از آنها كه خاك زيادي از شلمچه با شور و شوق بر مي داشتند كه در همين هنگام يكي از سربازها گفت اگر قرار باشد هر كارواني چنين كند خاكي براي ما باقي نمي ماند.                                                         

با وجود اين همه سرزمين پاك قلب زنگار و نگار گرفته مان جلا پيدا مي كرد اما هر وصالي ، وداعي دارد و لحظة وداع هم رسيده بود.

بگذاريد از حال و هوايي كه در آنجا بود بگويم از حال خداشناسان ، از حال آنان كه وجودشان براي آقا « نايب بقيه اللّه » مي تپد.

خدايا اگر اينان در زمان علي (ع) بودند كسي جرأت نمي كرد دستهاي مولايمان را ببندد وپيش چشمش سيلي به صورت زهرايش بزنند.

اگر اينان در زمان حسين (ع) بودند چه كسي توان آن را داشت كه لب تشنه عزيز زهرا را سر ببرد و پيكرش را به زير سم اسبان له نمايد و سر اطهرش را به نيزه بزند.

از اين به بعد وظيفة ما سنگين مي شود. شهداي شلمچه، طلائيه ، هويزه و ... جلوي راه ما را مي گيرند از ما مي خواهند اما مبادا به آن روزي كه در نبردي نو ، قلمهايمان حرمت خونهاي شلمچه را بشكند و مبادا حرمت مولاي شلمچه را بشكند مبادا روزي شلمچه به صحيفة تاريخهاي غبار گرفته سپرده شود.

     اميدوارم راه شهداء همواره پاينده باشد

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت9:19توسط الهام | |

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب

شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر  رو مي شناسن

شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند

شهر هرت جايي است که درختها علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند

شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند

شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند  

شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده، چند چادر برپا کرد

شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند

شهر هرت جايي است که زنانش بايد عمرشان را گوشه خونه و آشپزخانه سپری کنند ومردها به آنها مي گن مرواريد در صدف

شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن

شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن: به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند

شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريال هاي تلويزيوني رو توي کاخها مي سازن

شهر هرت جاييه که موسيقی حرام است

شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه

شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه

شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي

شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي

شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است

شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ....

شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه

شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن

شهر هرت جايي است كه هر روز توي خيابون شاهد توهين به مادرها و دخترها هستي ولي كاري ازدستت برنمياد  

شهر هرت جايي است که مردمانش با زنجیر و قمه تو سروکله خودشان میزنن و هر چه خونین و مالین تر بشن بیشتر حال میکنن

شهر هرت جایی است که مردمانش گریه و زاری میکنن تا جیگرشون حال بیاد 

شهر هرت جايي است كه مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده

شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن پروفسور

شهر هرت جایی است که در مدرسه به بچه ها یاد میدن که جاسوسی والدین و فامیل شان را بکنن

شهر هرت جايي است كه ....... 

            !!!!!!خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست

 حالا ِغرب - اونجایی که تو مخ ملت کردن که دنیای فساده.... اونجا که چون فساد زیاده طوفان و و زلزله و هزارتا بلا خدا سرشون میاره.و اونجا که هزاران آدم در عین حال آرزوشونه که یکروز اینجا بیان:

غرب جایی که اولین قانون اساسیش میگه حق آدم هاست که آزادی بیان داشته باشن

غرب جایی که به رییس جمهورش هرجی دلت میخواد میتونی بگی حتی ناسزا

غرب  اونجا که زن با مرد برابره و برای اینکه ثابت بشه وقت استخدام زن اول باید استخدام بشه

غرب  اونجا که آدمها توی صف برای خرید همدیگه رو هول نمیدن

غرب اونجا که گوشت و مرغ و نون برات مشکل هروزی و دغدغه ذهنت نیست

 غرب اونجا که تو مدرسه کلی به بچه ات میرسن. امکانات بینظیره ...

غرب  یعنی آرامش . رفاه . آسایش. احترام به همنوع.

 غرب  یعنی طبقه متوسط همه دستشون نه تنها بدهنشون میرسه بلکه داشتن کمری و بنز و آلتیما یه اتفاق معمولیه.

راستی میدونی چرا؟

چون دین از سیاست و قانون جداست.

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت13:12توسط الهام | |