تبليغاتX
عاشق شو تا مرز جنون

عاشق شو تا مرز جنون

دوستان عزیز

زمانی که رژیم صهیونیستی از ساکنان غزه، قربانی می گیرد تنها مردم تظاهرکننده هستند که در بیشتر پایتخت های کشورهای عربی، به خیابان ها می آیند و با محکوم کردن جنایت این رژیم شعار می دهند: جنگ اسراییل علیه اعراب و فلسطین شکل گرفته و ما و حاکمانمان باید در برابر تجاوزگران یک جبهه ی متحد تشکیل دهیم. اما سران عرب، کشتار اسراییل در باریکه غزه را "مساله داخلی فلسطین" تلقی می کنند و در مقابل، در مورد گذشته و دستاوردهای تاریخی و میراث تمدنی خویش داد سخن سر می دهند. حاکمان کشورهای عربی پیش از این نیز در برابر رفتار "صدام " دیکتاتور عراق که تجسم عینی سادیسم و ددمنشی بود سکوت و خشونت مستبد بغداد در حق مردم و همسایگانش را "مساله داخلی عراق" قلمداد کردند* مردم فلسطین و باریکه غزه در برابر اسراییل نه به سران عرب که به مقاومت و تدبیر و وحدت خود امید بسته اند و دایم پیام "نزار قبانی" آن ادیب و شاعر روشن بین نسل پیشین را تکرار و سرلوحه عمل خویش قرار داده اند که به صهیونیست ها گفته است: " ما را سرخ پوست مپندارید، ما در فلسطین می مانیم، در سرزمینی که بر مچ دستش دستبندهایی از گل دارد، این جا وطن ما است که در آن زاده شدیم و در کشتزارهای زیتون، گندم زارهای زردش، در وجدان و تاریخش پراکنده شده ایم"

به رغم آن که نیروهای اسراییلی در سه هفته گذشته یک هزار و 200 فلسطینی از جمله صدها زن و کودک را در باریکه غزه شهید و بیش از پنج هزار نفر را زخمی کرده اند اما اعراب چه در چارچوب اتحادیه ی عرب و چه نمایندگانشان در سازمان ملل و سازمان کنفرانس اسلامی، واکنش و اقدام عملی موثر از خود نشان نداده اند.
واقعیت تلخ این است که از حاکمان و همچنین نمایندگان نسل جدید اعراب، در برابر رژیم اشغالگر قدس هیچ کاری برنمی آید و به معنای کامل کلمه خلع سلاح شده اند. شاهد مثال تفرقه و تشتت موجود میان کشورهای عضو اتحادیه ی عرب و نمایندگان اعراب در سازمان ملل است که همه ی اقدامات تبلیغاتی و غیرعملی شان در خصوص فاجعه ی غزه، بی نتیجه مانده است.
در این فاجعه و زمانی که رژیم صهیونیستی همچنان از ساکنان غزه، قربانی می گیرد تنها  مردم تظاهرکننده هستند که در بیش تر پایتخت های کشورهای عربی، به خیابان ها می آیند و با محکوم کردن جنایت این رژیم شعار می دهند: جنگ اسراییل علیه اعراب و فلسطین شکل گرفته و ما و حاکمانمان باید در برابر تجاوزگران یک جبهه ی متحد تشکیل دهیم.
اما سران عرب، کشتار اسراییل در باریکه ی غزه را "مساله ی داخلی فلسطین" تلقی می کنند و در مقابل، در مورد گذشته و دستاوردهای تاریخی و میراث تمدنی خویش داد سخن سر می دهند. حاکمان کشورهای عربی پیش از این نیز در برابر رفتار "صدام حسین" دیکتاتور عراق که تجسم عینی سادیسم و ددمنشی بود سکوت نمودند و خشونت مستبد بغداد در حق مردم و همسایگانش را "مساله ی داخلی عراق" قلمداد کردند.
صدام به مدت 30 سال مردم عراق را شکنجه داد، گوش و زبان مخالفانش را برید، منتقدانش را به زندان افکند، اعضای خانواده هایشان را اسیر کرد و وضع ساکنان این سرزمین به جایی رسیده بود که حتی از سایه ی خود می ترسیدند و اعراب این قضایا را "مسایل داخلی عراق" می دانستند.
سران عرب با سکوت در برابر استعمار اسراییل و استبداد صدام، فقط به شکوه و میراث و دستاوردهای گذشته شان، بالیده اند و اکنون در انفعال و بی عملی و بی تفاوتی نسبت به خشونت رژیم صهیونیستی در حق غیرنظامیان غزه، گوی سبقت را از رهبران کشورهای غربی ربوده اند.
آیا اعراب نمی توانند به جای بالیدن به دستاوردهای گذشته به آینده ی تاریکی که پیش روی خود و مردم عرب فلسطین است بیندیشند و طرح و اقدام عملی را – مثلا قطع روابط سیاسی ، تجاری با رژیم اسراییل – برای جلوگیری از جنایت های مکرر این رژیم در باریکه ی غزه ، بیابند؟
حقیقت آن است که حاکمان عرب مظهر حال و آینده ی ملت عرب نیستند زیرا از دانایی، توانایی، شجاعت، خلاقیت، دانش و دیپلماسی قوی بهره مند نیستند و تحصیل کردگان و روشنفکرانشان هم از محدودیت آزادی عقیده، بیان و قلم و نداشتن حزب و ایفای نقش در امور سیاسی در رنجند.
مردم فلسطین و باریکه ی غزه در برابر اسراییل نه به سران عرب که به مقاومت و تدبیر و وحدت خود امید بسته اند و دایم پیام "نزار قبانی" آن ادیب و شاعر روشن بین نسل پیشین را تکرار و سرلوحه ی عمل خویش قرار داده اند که به صهیونیست ها گفته است:
" ما را سرخ پوست مپندارید، ما در فلسطین می مانیم، در سرزمینی که بر مچ دستش دستبندهایی از گل دارد، این جا وطن ما است که در آن زاده شدیم و در کشتزارهای زیتون، گندم زارهای زردش، در وجدان و تاریخش پراکنده شده ایم".
نزار قبانی روزگاری خطاب به مقام های اسراییلی مهاجم به غزه تاکید کرده بود: سرمست کشتار و پیروزی ظاهری نشوید، اگر خالد را بکشید، عمرو خواهد آمد و اگر گلی را پایمال کنید عطر آن می ماند

الهام

+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت11:6توسط الهام | |

 

قسمت دوم: ساختار شخصيت ؛ نهاد(Id) ، خود(Ego) و فراخود(Superego)

فرويد در سالهاي اوليه زندگي علمي اش شخصيت را به سه سطح تقسيم كرد: « هشيار » ، « نيمه هوشيار » و « ناهشيار ».

1- هوشيار

هوشيار تمام احساسها و تجربه هايي را در بر مي گيرد كه ما در هر لحظه خاص به آنها آگاه هستيم مثل اين كه مثلا من الان دارم چيزي مي نويسم ، و صداي موسيقي را هم مي شنوم.

از نظر فرويد هشيار وجه كوچك و محدودي از شخصيت ماست. زيرا در هر زمان صرفا بخش كوچكي از انديشه ها ، احساسها و خاطرات در آگاهي هوشيار ما موجودند. فرويد ذهن را به يك كوه يخ تشبيه كرد. در اين مقياس هوشيار بخش بلاتر از سطح آب ، يعني نوك قله كوه است.

 

2- ناهوشيار

اين بخش كانون نظريه روانكاوي فرويد است و بخش مهمتر شخصيت را در بر مي گيرد و با اينكه نامرئي است ولي از وسعت بيشتري در زير اين سطح برخوردار است. ژرفاي سترگ و تاريك ناهشيار در بر گيرنده ي غرايز ، آرزوها و اميالي است كه رفتار ما را جهت دار و مشخص مي كنند. بنابراين ، ناهشيار در برگيرنده ي نيروي محرك عمده اي است كه در پس رفتار ما موجود است و مخزن نيروهايي است كه ما قدر به ديدن و كنترل آنها نيستيم.

 

3- نيمه هوشيار

بخش نيمه هوشيار شخصيت در بين دو سطح هوشيار و ناهشيار قرار دارد و جايگاه تمام خاطرات ، ادراکها ، انديشه ها و چيزهاي مشابهي است كه ما در حال حاضر به آنها آگاهي هوشيارانه نداريم ، اما به راحتي مي توانيم آنها را به هوشياري درآوريم. مثل خاطره ي فيلمي كه شب قبل ديده ايم.

اما در سالهاي آخر فرويد در ديدگاه ها خود تجديد نظر كرد و تشريح سه ساختار بنيادي را مطرح ساخت : نهاد ، خود و فراخود.

 

الف - نهاد

نهاد به عنوان سيستم آغازين و ديرينه شخصيت جايگاه يا مخزن تمام غريزه هاست و انرژي رواني كل ، يعني زيست مايه (ليبيدو) را نيز در بر مي گيرد. بنابراين ، نهاد ساختار نيرومند شخصيت است زيرا تمام نيروهاي دو ساختار ديگر را تامين مي كند.

از آنجا كه نهاد مخزن غرايز است ، پس حياتي است و به طور مستقيم با ارضاي نيازهاي بدني ارتباط دارد. در واقع هنگامي كه بدن در حالت نياز است يك تنش يا فشار پديد مي آيد و از اين رو ، ارگانيسم از طريق ارضاء كردن اين نياز در جهت كاهش تنش عمل مي كند.

نهاد مطابق آنچه فرويد « اصل لذت » ناميد ، عمل مي كند. نهاد به دليل رابطه اش با كاهش تنش داراي كاركردي در جهت اجتناب از درد و افزايش در لذت است.

نكته ي مهم آن است كه نهاد در كاركرد كاهش تنش خود ، كوشش فراواني براي ارضاي فوري نيازهاي خود مي كند. نهاد به هيچ دليلي – خواه آداب يا اخلاق يا پاره اي از الزامهاي زندگي واقعي – پذيراي درنگ يا تاخير در ارضاء نيست. نهاد اين « ديگ لبريز از برانگيختگي جوشان » تنها يك چيز را مي شناسد: « ارضاي دروني ».

نهاد بدون توجه به آنچه فرد ديگري ممكن است بخواهد يا نياز داشته باشد ، آدمي را به سوي آنچه مي خواهد و در زماني كه آنرا مي خواهد سوق مي دهد ، و ساختاري است كه به شكلي ناب خودخواه و لذت جو ، ابتدايي ، غيراخلاقي ، اغواگر و بي پرواست.

علاوه بر اين نهاد به هيچ وجه از واقعيت آگاه نيست. ما به شكل ساده تر مي توانيم نهاد را به يك نوزاد تشبيه كنيم. هنگامي كه نيازهاي اين نوزاد ارضاء نمي شوند با تحريكي وحشيانه جيغ مي كشد و چنگ مي زند. اما نمي داند چگونه خود را ارضاء كند. اين را فرويد انديشه ي فرايند نخستين (Primary-Process thought) مي نامد. اما در اثر رشد (اجتماعي شدن) كودك فرا مي گيرد كه بايد براي راضاي نيازهاي دروني اش شيوه هاي مناسبي را فراگيرد و نيروهاي ادراك ، بازشناسي ، داوري و حافظه را كه يك فرد بزرگسال براي ارضاي نيازهايش آنها را به كار مي گيرد ، رشد دهد. فرويد اين فرايندها را انديشه ي فرآيند دومين (Secondary-Process thought) ناميد.

 

ب - خود

خود بخش آگاه تر و خردمندتر شخصيت است. او از « آگاهي به واقعيت » برخوردار است. به روش عملي قادر به ادراك و دستكاري محيط فرد است و مطابق با آنچه فرويد اصل واقعيت (reality principle ، منطق حاكم بر موقعيت) مي نامد عمل مي كند.

قصد خود ، خنثي كردن تكانه هاي نهاد نيست ، بلكه كمك به نهاد در جهت كاهش تنش الزامي آن مي باشد. خود از آنجا كه به واقعيت آگاه است تصميم مي گيرد كه چه زماني و به چه شيوه اي غرايز مي توانند به بهترين شكل ارضاء شوند و اين تكانه ها را در مطابقت با واقعيت به تاخير مي اندازد ، يا تغيير جهت مي دهد ( مثلا به فرد مي آموزد كه در درون خانواده به محض احساس گرسنگي نمي تواند چيزي بخورد بلكه تا موقعي همه اعضاي خانواده سر سفره بنشينند بايد صبر كند ).

خود به دو صاحب اختيار يعني نهاد و واقعيت خدمت مي كند و به طور ثابت ميان خواسته هاي متعارض آنها ميانجيگري و مصالحه جويي مي نمايد.

بايد توجه داشت كه خود هرگز از نهاد مستقل نيست. بلكه همواره پاسخ دهنده ي خواسته هاي نهاد است و تمام نيرو يا انرژي خود را از آن مي گيرد.

 

پ- فراخود

حال مي رسيم به قسمت سوم ساختار شخصيت يعني « فراخود » كه مجموعه اي نيرومند و كاملا ناهشيار از دستورها و باورهاست كه فرد آنها را در كودكي فرا مي گيرد. فراخود مجموعه برداشتهاي وي از درست و نادرست است. در زبان روزمره اين اخلاق دروني را وجدان مي ناميم و فرويد آن را « فراخود » ناميد. اين بخش از شخصيت بين سنين 5-6 سالگي فراگرفته مي شود و در فرايند رشد كودك كم كم اين اصول ، هنجارها و قواعد را دروني مي كند و به خود- كنترلي مي رسد و در اينجا ديگر نيازمند رهنمودها و الزامهاي والدين نخواهد بود بلكه خود به يك الزام دروني درباره ي رفتار خويش مي رسد.

فراخود در نقش داور اخلاقي و به منظور پي جويي ِ دايمي براي کمال اخلاقي ، مصمم و حتي بي رحم است. فراخود از نظر شدت ، نامعقولي و پافشاري نسنجيده و پيگيرانه بر فرمانبرداري تفاوتي با نهاد ندارد. قصد آن ، نه به تعويق انداختن خواسته هاي لذت جويانه ي نهاد ، بلكه بازداري از همه آنهاست. فراخود نه براي لذت تلاش مي كند (همچون نهاد) و نه براي دستيابي به هدفهاي واقع گرايانه (همچون خود) ، بلكه تلاش آن صرفا در جهت كمال اخلاقي است.

 

جمع بندي

در جمع بندي مباحث به نظر مي رسد كه « نهاد » براي ارضاء شدن در فشار است ، « خود » سعي در به تاخير انداختن آن دارد ، و « فراخود » اصول اخلاقي را بيش از هر چيز ديگر ترغيب مي كند. همچون نهاد ، فراخود در مورد خواسته ايش ، هيچ سازشي را نمي پذيرد.

همانطور كه مشاهده مي شود ، خود از 3 جهت تحت فشار است ، و از سوي 3 خطر متفاوت تهديد مي شود: نهاد ، واقعيت ، فراخود.

بدين ترتيب ما تعارض مستمري را ميان اين سه نيرو و رابطه اش با واقعيت ، در درون شخصيت انسان مي بينيم كه همواره اين خود است كه بايد اين تعارضات دروني و بيروني را هماهنگ سازد. حالا زماني كه خود تحت فشار باشد ، نتيجه ي اجتناب ناپذير آن پديدآمدن « اضطراب » است كه در صورت شدت گرفتن اين اضطراب ممكن است به درهم شكستن خود (ديوانگي ِ فرد) بيانجامد. در قسمت بعد درباره اضطراب و روشهاي مقابله با آن صحبت مي كنيم.

قسمت سوم: اضطراب ؛ تهديدي براي خود

اضطراب زماني پديد مي آيد كه در نبرد ميان فراخود و نهاد ، خود ِ آدمي تحت فشار قرار گيرد. فرويد اضطراب را به عنوان ترسي بدون موضوع تعريف كرده است. ما قادر به مشخص كردن منبع آن ، يعني شيئي كه آن را سبب مي شود ، نيستيم. فرويد از 3 سنخ اضطراب سخن گفته است: نخستين سنخ اضطراب واقعي يا عيني است. اين اضطراب شامل ترس از خطرهاي محسوس در زندگي است. مثل ترس از طوفان ، سيل ، زلزله ، حيوانات وحشي ، ماشين و ... و هرگاه اين تهديدات كاهش يابد اضطراب ما نيز فروكش مي كند.

اين شكل از اضطراب گاهي مي تواند به افراط كشيده شود مثل آدمي كه از ترس تصادف با اتومبيل خانه را ترك نمي كند يا از ترس آتش سوزي كبريتي را روشن نمي كند.

دومين اضطراب ، اضطراب روان رنجوري است. كه در تعارض بين كامرواسازي غريزي و واقعيت شكل مي گيرد. اين تكانه هاي غريزي مي توانند اميال جنسي يا پرخاشگرانه باشند.

سومين اضطراب ، اضطراب اخلاقي است كه از تعارض ميان نهاد و فراخود ناشي مي شود. اين اضطراب ترسي است كه فرد از وجدان خود دارد. زماني كه برانگيخته مي شويد تا تكانه اي غريزي را برخلاف اصول اخلاقي خود ابراز كنيد ، فراخود با ايجاد احساس شرم يا گناه در شما دست به مقابله مي زند. در زبان روزمره اين امر را عذاب وجدان مي گوييم. هم اضطراب روان رنجوري و هم اضطراب اخلاقي ريشه در واقعيت دارند.

اضطراب اخلاقي به وضوح تابعي از ميزان رشد فراخود است. فردي كه وجدان نيرومند ، خشك و بازدارنده اي دارد ، تعارض بسيار شديدتري را تجربه مي كند تا فردي كه مجموعه راهبردهاي اخلاقي او كمتر پرهيزگارانه است. اضطراب ايجاد تنش مي كند و اين تنش اگر حل نگردد ، ممكن است باعث در هم شكستن « خود » گردد. در اينجا چند راه حل وجود دارد: شخص ممكن است تلاش كند كه از موقعيت تهديدآميز بگريزد. ممكن است سعي در بازداري نياز تكانشي موجد خطر داشته باشد ، يا شايد كوشش وي در جهت پيروي از دستورهاي وجدان باشد. اگر هيچ يك از اين فنون منطقي كفايت نكنند ، ممكن است كه شخص براي دفاع از خود به مكانيسمهاي غيرعقلاني متوسل شود.

 

دفاع در برابر اضطراب

مكانيسم هاي دفاعي (Defense Mechanism) توسط « خود » مديريت و اعمال مي شود. نكات مهم درباره ي مكانيسمهاي دفاعي آن است كه افراد معمولا از تعدادي از اين مكانيسمها در يك زمان در برابر اضطراب استفاده مي كنند ، و دوم اين كه در ميان اين مكانيسم هاي دفاعي ميزاني همپوشي وجود دارد. اين مكانيسم هاي دفاعي در دو ويژگي بسيار مهم مشترك هستند: 1- آنها در پي انكار يا تحريف واقعيت هستند ، يعني گرچه لازم اند ، اما بهرحال تحريف كننده اند.

2- اين مكانيسم هاي دفاعي ناهشيارانه عمل مي كنند.

 

انواع مكانيسم هاي دفاعي

1- واپس راني (سركوبي ، Repression): به بيان فرويد واپس راني حذف غيرارادي (و نه ارادي) چيزي از هوشياري است. واپس راني اساسا انكار وجود چيزي است كه براي ما ناراحتي يا درد به همراه دارد.

بايد توجه داشته باشيم كه كاركرد نخستين خود كمك به نهاد در پديد آوردن لذت و اجتناب از درد است. بوسيله انكار و واپس راندن ، خطر آني استيلا يافتن نهاد بر خود كاهش مي يابد. البته اضطراب در ناهشيار مي ماند – جايي كه ممكن است تمام انواع آسيب را متجلي سازد – اما تعارض هوشيار ديگر وجود ندارد.

در يك معنا واقعيتي نادرست (گرچه آنگونه كه فرد آن را درك مي كند ، درست است) تصوير مي شود كه فرد مي تواند در حيطه ي آن عمل كند. وقتي كه واپس راني به كار مي رود ، ديگر رهايي از آن بسيار دشوار است. مكانيزم واپس راني در نظريه فرويد در پيوند با رفتار روان رنجوري است.

 

2- انكار (denial): اين مكانيسم پيوندي نزديك با واپس راني دارد و به معناي نپذيرفتن و انكار وجود تهديد بيروني يا رويدادي آسيب زاست كه رخ نموده است.

 

3- واكنش وارونه (Reaction Formation): كه دلالت بر ظاهرساختن فعالانه تكانه مخالف است. براي مثال شخصي كه تحت فشار و نيروي شديد تكانه هاي جنسي تهديدآميز قرار دارد ، ممكن است اين تكانه ها را واپس راند و رفتاري را كه از نظر اجتماعي پذيرفته تر است ، جانشين آنها كند. واكنش وارونه زماني مشخص مي شود كه فرد در مبارزه با عملي غيراخلاقي ره افراط را مي پيمايد.

 

4- فرافكني (Projection): در اينجا تكانه هاي پريشان كننده به ديگري نسبت داده مي شود. در اين چهارچوب ، تمايلات هوس آلود ، پرخاشگرانه يا ساير تكانه هاي ناپذيرفتني در ديگران ديده مي شوند ، نه در خودمان. براي مثال وقتي فرد مي گويد: من از او نفرتي ندارم ، او از من متنفر است.

 

5- واپس روي (بازگشت): در اينجا فرد به دوره اي پيشتر در زندگي عقب نشيني مي كند كه براي او خوشايندتر بوده است و ناكامي و اضطراب حاضر ديگر در آن دوران وجود ندارد. او به يكي ديگر از مرحله هاي رشد رواني- جنسي بازگشت مي كند ، مثلا دوران كودكي كه امنيت بيشتري داشته است.

 

6- دليل تراشي (Rationalization): در اين مكانيسم ما دست به تفسيري دوباره از رفتار خود مي زنيم و بدين ترتيب ، موجب مي شويم كه آن رفتار عاقلانه تر و پذيرفتني تر جلوه كند. ما انديشه يا عملي را كه براي ما تهديدآميز است ، با قانع ساختن خود به اين كه تبييني عاقلانه براي آن وجود دارد ، توجيه مي كنيم. مثل اين كه اگر شخص مورد علاقه تان شما را تحويل نگيرد ، ناگهان داراي معايب بسيار مي شود.

 

7- جابجايي (Displacement): اگر به هر دليلي شيئي كه يكي از تكانه هاي نهاد را ارضاء مي كند ، در دسترس نباشد ، شخص ممكن است كه تكانه را با شيء ديگر معطوف كند ، اين جريان را جابجايي مي گوييم. مثال كودكي كه از پدر خود متنفر است و ترس از تنبيه مانع از بيان اين خصومت مي شود ، پرخاشگري خود را بر روي شخص ديگري جابجا مي كند.

 

8- والايش (Sublimation): اين مكانيزم با دگرگوني يا جابجايي خود تكانه هاي نهاد سروكار دارد. در اينجا انرژي غريزي به ديگر مجراها معطوف مي گردد. مجراهايي كه جامعه نه تنها آنها را مي پذيرد ، بلكه ستايش هم مي كند. براي مثال ، انرژي جنسي مي تواند به رفتارهاي آفريننده ي هنري معطوف گردد و والايش يابد.

فرويد معتقد بود كه شمار عظيمي از فعاليتهاي آدمي – به ويژه آنها كه سرشتي هنري دارند – تجلي تكانه هاي نهاد هستند كه به سوي مفرهاي قابل پذيرش اجتماعي جهتي دوباره يافته اند. والايش ارضاي كامل را به همراه نمي آورد بلكه منجر به افزايش تنش تخليه نشده مي گردد.

 

نتيجه اين كه فرايندهاي عقلاني مانند حل مسئله ، تصميم گيري ، و انديشه ي منطقي در فرد بر پايه تصوير درست و دقيق قرار ندارند. از ديد فرويد ، ما به وسيله ي نيروهاي دروني و بيروني خاصي جهت مي يابيم و كنترل مي شويم كه بدانها آگاهي نداريم و بر آنها كنترل عقلاني اندكي مي توانيم اعمال كنيم.

مكانيسم هاي دفاعي حياتي و ضروري اند و بدون آنها فرد دچار روان پريشي و روان رنجوري مي گردد ، و مدت زيادي نمي تواند زنده بماند.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت10:36توسط الهام | |

 

انواع مراحل روانی- جنسی رشد شخصیت

مقدمه: فروید تعارضهای نیرومندی را با ماهیت جنسی در نوزاد و کودک خردسال شناسایی کرد ، تعارضهایی که به نظر می رسیدند پیرامون ناحیه های خاصی از بدن گردش می کنند. همچنین او اعتقاد داشت که در سنین مختلف هر ناحیه بدن اهمیت بیشتری می یابد ، یعنی مرکز تعارض می شود. و از این رو دست به تدوین نظریه مراحل رشد روانی – جنسی زد که طی آن کودک در هر مرحله تحت تاثیر یک ناحیه شهوت زای بدن قرار می گیرد. یک ناحیه ی شهوت زا منطقهای از بدن است که به تحریک حساس است ، هنگامی که چنین ناحیه ای به طریقی مورد نوازش ، مالش یا تحریک قرار گیرد ، احساسی خوشایند پدید می آید.

در هر مرحله رشد ، تعارض وجود دارد که باید پیش از آنکه نوباوه یا کودک بتواند پا به مرحله بعد بگذارد ، به شکل رضایت بخشی حل شود. گاهی فرد مایل نیست یا نمی تواند از مرحله ای به مرحله بعد برود ، به این دلیل که تعارض حل نشده است و یا به این دلیل که نیازها به صورت افراطی ارضاء شده اند ، که او نمی تواند به مرحلهای بعد پا بگذارد. در هر مورد گفته می شود که فرد در این مرحله رشد تثبیت شده است. در تثبیت بخشی از زیست مایه (انرژی روانی) در همان مرحله رشد به شکلی نیروگذاری شده باقی می ماند و انرژی کمتری برای مرحله های بعد جا می گذارد. محور این مراحل روانی – جنسی سایق جنسی کودک است.

 

الف- مرحله ی دهانی

نخستین مرحله رشد روانی – جنسی سال اول زندگی است. در طول این دوره ، دهان منبع اصلی لذت کودک است. این لذت ناشی از مکیدن ، گازگرفتن ، و بلعیدن همراه با احساس لبها ، دهان و گونه هاست.

دو نوع فعالیت در طول این مرحله انجام می گیرد: رفتار جذب کننده ی دهانی (فرو بردن ، مثل غذاخوردن) ، رفتار پرخاشگرانه ی دهانی (تف انداختن).

بزرگسالی که در مرحله ی جذب دهانی تثبیت شده است به طور افراطی در بند فعالیتهای دهانی است. رفتارهایی مانند خوردن ، نوشیدن ، سیگار کشیدن ، بوسیدن و ... اگر شخصی در کودکی بیش از حد ارضاء شده باشد ، شخصیت دهانی او در بزرگسالی مستعد خوش بینی مفرط و وابستگی زیاد خواهد بود. از آنجایی که این افراد در کودکی بیش از اندازه لوس شده اند ، اتکایشان به دیگران برای ارضای نیازهایشان تداوم می یابد ، در نتیجه بسیار زودباورند. هر چه را که به آنها گفته می شود می پذیرند و بی اندازه به دیگران اعتماد می کنند ، این گونه افراد در سنخ « شخصیت پذیرا » یا « منفعل دهانی » قرار می گیرند.

دومین مرحله دهانی ، مرحله پرخاشگر دانی در طول رویش دردناک و ناکام کننده ی دندانها رخ می دهد. اشخاصی که در این مرحله تثبیت شده اند مستعد بدبینی ، خصومت و پرخاشگری مفرط هستند. این افراد احتمالا اهل جدل و طعنه گویی هستند و در مقابل یدگران سخنان گزنده و گرایشهای آزارگرانه نشان می دهند. رشک بردن به دیگران در این اشخاص دیده می شود و به طور مستمر سعی در چیرگی ، استثمار و زیر نفوذ قرار دادن افراد دیگر دارند. این سنخ شخصیت « آزارگرانه دهانی » نیز نامیده می شود.

مرحله دهانی هنگام از شیر گرفتن کودک پایان می یابد.

 

ب- مرحله ی مقعدی

مرحله ی مقعدی در پایان 2 سالگی با آموزش کودک برای توالت رفتن آغاز می شود. فروید تجربه این آموزش را برای رشد شخصیت حیاتی می داند. دفع مدفوع موجب لذت کودک می شود ، اما با شروع آموزش آداب توالت او باید یاد بگیرد که این لذت را به تاخیر اندازد.

 

پ- مرحله ی آلتی: حل عقده ی ادیپ

این مرحله در حدود 4 یا 5 سالگی آغاز می شود. کودکان در این سن رغبت زیادی به اکتشاف و دستکاری اندامهای تناسلی خود و دیگران نشان می دهند. لذت از ناحیه تناسلی ناشی می شود و این امر نه تنها از طریق رفتارهایی مانند استمناء ، بلکهاز طریق خیالپردازیها نیز صورت می گیرد.

تعارضهای مرحله ی آلتی آخرین مرحله رشد پیش تناسلی یا کودکی را شامل می شوند و از نظر حل شدن ، پیچیده ترین تعارضها هستند. چرا که هنجارها و ارزشهای اجتماعی به شدت آنرا طرد و نفی می کند. تعارض بنیادین مرحله آلتی در پیرامون میل ناهشیار کودک به زنانی با والد غیر همجنس جای می گیرد که همراه است با میل ناهشیار کودک به جانشین شدن یا حتی از میان برداشتن والد همجنس.

از اینجا عقده ادیپ (Oedipus Complex) شکل می گیرد. این نام یکی از اسطوره های یونانی است که از نمایشنامه ی ادیپ شهریار (Oedipus Rex) به نگارش درآمده است. در این داستان ، ادیپ جوان پدرش را می کشد و با مادرش ازدواج می کند ، بی آنکه آن زمان بداند که آنها کیستند.

عقده ادیپ از آنجا شکل می گیرد که پسر به مادرش عشق می ورزد و نسبت به او احساس جنسی دارد اما در این میان پدر رقیب و یک تهدید می باشد. این امر باعث می شود که در کودک ترس خاصی در مورد آلتش شکل می گیرد. او می ترسد که پدرش اندام خاطی وی را که منبع لذت و هوسهای جنسی او هستند ، قطع کند. بدین ترتیب در کودک « اضطراب اختگی ، Contrition anxiety  » پدید می آید.

ترس پسر از اختگی چنان نیرومند است که او مجبور به واپس راندن میل جنسی نسبت به مادرش می شود. فروید جریان را حل تعارض ادیپ می نامد. این جریان شامل جایگزینی مهری پذیرفته تر به جای میل جنسی به مادر همانند سازی گسترده با پدر است. بدین ترتیب یکی از نتایج حل عقده ادیپ شکل گیری « فراخود » است.

فروید درباره ی عقده الکترا (Electra Complex) کمتر توضیح داد. در اسطوره های یونانی الکترا برادرش را با نیرنگ وادار به کشتن مادر و معشوق مادرشان کرد ، زیرا این دو پیش از این پدر الکترا را به قتل رسانده بودند. دختر نیز مانند پسر ، اولین موضوع عشق اش مادر است که نخستین منبع غذا ، مهر و امنیت او در کودکی است. اما در خلال مرحله ی آلتی پدر موضوع جدید عشق دختر می شود. او در می یابد که که پسرها دارای اندام جنسی برآمده هستند و دخترها چنین چیزی ندارند. دختر مادرش را به خاطر شرایط اختگی و در نتیجه فرودستی سرزنش می کند و در مقابل عشق خود را به پدرش منتقل می کند ، زیرا پدر مالک آلتی بزرگ است. با این حال دختر در کنار عشق ، به پدر رشک هم می ورزد. بدین ترتیب در دختر حالت « غبطه آلتی ، Penis envy » پدید می آید. بدین جهت می بینیم که هم در دختر و هم پسر ، اضطراب آلتی و غبطه آلتی بدین ترتیب شکل می گیرد که دختر احساس می کند آلتش را از دست داده است و پسر می ترسد که مبادا آن را از دست بدهد.

منش یا شخصیت آلتی نشانهایی از خود شیفتگی شدید بروز می دهد و در این حال هر چند تلاش مستمری برای جذب جنس مخالف انجام می دهد ، اما برقراری رابطه پخته دگرجنس خواهانه با دشواری همراه است. این افراد نیازمند آن هستند که صفتهای جذاب و بی همتایشان به طور پیوسته مورد شناخت و تحسین قرار گیرد. آنها تا زمانی که چنین حمایتی را دریافت می کنند ، کارکردشان خوب به نظر می رسد ، اما با از دست دادن آن مورد هجوم احساسهای بی کفایتی و حقارت قرار می گیرند.

مردی که شخصیت آلتی دارد گستاخ ، خودبین و متکی به نفس است. این افراد همواره مردانگی شان را – برای مثال از طریق تصاحب کردنهای جنسی مکرر – به رخ می کشند یا نمایان می سازند.

زنی که شخصیت آلتی دارد در زنانگی خویش اغراق می کند ، و قریحه و فریبندگی خود را جهت در هم شکستن و تسخیر مردان به کار می گیرد.

 

برداشت فروید از ماهیت انسان

فروید تصویری جذاب و خوشبینانه از سرشت انسان ترسیم نکرد ، بلکه کاملا برعکس عمل نمود. در تصویر او آدمی مرداب تاریکی است که همواره در ان تعارضی در حال جوش و خروش است. فروید با لحنی بدبینانه ما را محکوم به کشاکش با نیروهای درونی مان توصیف می کند. کشاکشی که تقریبا همیشه به شکست ما ختم می شود.

در نظام فروید تنها یک هدف غایی و اساسی در زندگی وجود دارد و آن « کاهش تنش » است. ما باید تلاش کنیم که تا حد ممکن از تنش به دور باشیم.

فروید در مورد موضوع اراده ی آزاد در برابر جبرگرایی (جبر و اختیار) در مورد انسان دیدی جبرگرایانه داشت. هر چیزی که انجام می دهیم یا می اندیشیم (و حتی در رویا می بینیم) از پیش به وسیله ی نیروهایی گریزناپذیر و نامرئی در درون ما رقم خورده است.

اما آیا انسان می تواند از طریق اندیشه و استدلال (که خود را تشکیل می دهد) از این وضعیت رهایی یابد؟ بنابر نظریه فروید ، خیر. انسان خردگرایی که سرنوشت خود را تحت کنترل دارد و به شکلی خودجوش بر پایه ی استدلال و منطق عمل می کند ، زیر بار سنگین نهاد از هم می پاشد. این نهاد است ، و نه خرد (یا خود) که صاحب اختیار ماست. اندیشه و استدلال صرفا خدمتگزارانی هستند که تنها در خدمت نیازهای نخستین ما عمل می کنند ، و این خود یک کار تمام وقت است. فروید درباره ی انسان نوشت: در کل جنبه های اندکی را در انسان خوب یافته ام ، بنابر تجربه من آنها آشغال اند!

 

 

 

نظر شخصی خودم این است

یک نهاد کنترل شده و هدایت شده ، یک خود قدرتمند و توسعه یافته و یک فراخود اصلاح شده

می تواند آدمی را به بیشترین حد از آرامش و کمترین حد از تنش رهنمون سازد

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت10:33توسط الهام | |

 

این نوشته در يك تحليل تطبيقي سعي بر آن دارد تا روند شكل گيري و پيشرفت عقل گرايي مدرن و پسامدرن در زمينه اجتماعي را به بحث گذارده و روند تحول عقل گرايي وبري را در انديشه هابرماس دنبال نمايد و در اين رهيافت ابتدا مفهوم عقل گرايي را در آراء ماكس وبر تحليل نموده و در ادامه از نظرگاهي متمايز و متحول شده اين مفهوم را در انديشه هابرماس به بحث مي نشيند و ايرادات وارده بر انديشه هاي وبر را بررسي مي نمايد.

ماكس وبر و مفهوم عقل گرايي

ماكس وبر همچون هابرماس تحليل هاي جامعه شناختي خويش را با مفهوم فرد آغاز مي كند و در اين زمينه بر آگاهي « تا حدي متمايز » افراد ، و توانايي عقلاني شان اشاره داشته و معتقد است كه اين توانايي ، اين قابليت را به انسان ها مي دهد كه جهان را به شيوه اي منسجم سامان بخشند و اين نشان از « قوه حسابگري » و « عقلانيت صوري » بشر دارد.

ماكس وبر اين نوع خاص از عقلانيت را مختص جوامع مدرن دانسته و علت پيدايي آنرا در شاخه كالونيسم مذهب پروتستانتيزم جستجو مي كند. او در اين زمينه به « عقلانيت معطوف به هدف » اشاره دارد كه عمده ترين دغدغه اش كارايي و گرفتن نتيجه است.

در واقع همين توانايي سازماندهي عقلاني در سطحي فراتر باعث شكل گيري و رشد نظام سرمايه داري و پيدايش بوروكراسي و دولتهاي قدرتمند اروپايي در اوايل قرن بيستم گرديده است. تحولات ساختاري كه تغييرات بنياديني در زندگي اجتماعي بشر را نشان مي دهد و در عين حال كه مزاياي بسياري دارد بعضا پيامدهاي ناگواري را نيز به همراه آورده و تراژدي انديشه وبر از همين جا نشات مي گيرد كه او به عنوان نظريه پرداز مدرنيته نه از افسون زدايي عقلانيت مدرن شادمان است و نه از « قفس آهنين » ي كه عقلانيت صوري به ارمغان آورده است. قفس آهنين فرد در واقع نتيجه رشد تكنولوژي فاقد روح ، افزايش تخصص گرايي ، بوروكراسي ، علم گرايي ، ابزارگرايي و ماشينيسم است و دغدغه اصلي ماكس وبر تعميم عقلانيت نهادينه شده در سازمانهاي اجتماعي در زندگي خصوصي افراد ، يعني خانواده و گروه هاي اجتماعي است كه مفاهيم « فقدان آزادي و فقدان معني » در زندگي اجتماعي را باز مي نمايد.

در واقع ماكس وبر موضع بدبينانه اي را اتخاذ مي كند و در دنياي عقلاني شده وي يك سري اشياء ثابت وجود دارد كه كنش عقلاني در چهارچوب آن صورت مي گيرد. از نظر او مدرنيته با تكامل نهادهاي اجتماعي ، قانون مندي حداكثري و تخصص گرايي در همه زمينه ها ، كه امكان داوري هاي اخلاقي و اجتماعي را از دوش افراد برداشته و به سازمانهاي اجتماعي در فراسوي افراد واگذار مي كند ، مشخص مي گردد كه در اين ميان فرد اسير ساختارهاي عقلاني شده جامعه است. او در مقابل اين تحولات به شكلي انتزاعي و با تمايزگذاري ميان جهان عيني و جهان ذهني و تاثير جهان ذهني بر جهان عيني و با طرح مفاهيمي همچون « كنش معطوف به ارزش » در مقابل « كنش معطوف به هدف » ، و بحث در ارتباط با مفاهيم انتزاعي همچون « اخلاق اعتقاد » در مقابل « اخلاق مسئوليت » ، سعي دارد راهكارهايي براي فرار از وضعيت موجود بيابد اما در نهايت موضع مايوسانه اي اتخاذ كرده و تحولات پيش رو را « اجتناب ناپذير » و « گريزناپذير » مي داند.

به طور كلي چنين به نظر مي رسد كه ماكس وبر تنها به تبيين و ذكر روايت هاي متفاوتي از عقل گرايي در جامعه مدرن بسنده كرده و آنچنان سيطره عقلانيت صوري را بر نظام اقتصادي و در مرحله بعد بر نظامهاي اجتماعي و فرهنگي وسيع مي بيند كه نمي تواند راه حلي براي برون رفت از وضع موجود و قفس آهنيني كه خود را در آن گرفتار مي بيند ارائه نمايد.

يورگن هابرماس و تحول عقل گرايي پسامدرن

هابرماس در واقع كارش را از آن جايي آغاز مي كند كه ماكس وبر تمام مي كند. او هم همچون وبر بر فرد انساني و آگاهي او تاكيد دارد اما در رويكردي بسيار متمايز از مدرنيته به عنوان « پروژه ايي ناتمام » ياد مي كند و لازمه و پيش زمينه توسعه اجتماعي را در توسعه انساني دانسته و بيماري جامعه معاصر را « فقدان مفاهمه » يا وجود « ارتباط كژديسه و تحريف شده » معرفي مي كند. جهان در معناي هابرماسي با تفهم آغاز مي گردد كه در آن اشياء بيروني لزوما ثابت نبوده و امكان شكستن چهارچوبهاي موجود بر مبناي ادراكات وجداني امكان پذير است. هابرماس به نسبت وبر بسيار خوشبين تر بوده و در فرديت او انگيزه بسيار بيشتري براي رهايي وجود دارد و در اين موضع از ماكس وبر جدا شده و راه متفاوتي را پيش مي گيرد.

در انديشه هابرماس توسعه انساني در « ارتباط با ديگري » معنا مي يابد و از طريق « عقلانيت معطوف به فهم » ، و « كنش ارتباطي » يعني شيوه هايي كه انسانها يكديگر را مي فهمند و كنشهايشان را در سازمان اجتماعي جهت مي دهند ، تحقق مي پذيرد.

عقلانيت معطوف به فهم ، رويه اي ديگري از عقل گرايي است كه فرد را در كنش هاي متقابل خويش توانمند مي سازد و او را در اداره و برقراري رابطه قدرتمند مي كند. اين توانايي كه بر مبناي داوري هاي وجداني شكل مي گيرد ، پيشرفته ترين نوع اخلاقيات يا قانون ( معيارهاي رويه اي پساقراردادي ) را نشان مي دهد كه در واقع از اخلاقيات مبتني بر ارزشهاي سنتي و قراردادي گذشته و بر عقل گرايي در تمامي سطوح و ساحتهاي زندگي اجتماعي تاكيد داشته و حتي لزوم برخي كنشهاي غيرعقلاني فرد را پذيرفته و امكان خلاقيت و توانايي عمل بر وفق تامل عقلاني ( در مقابل تحليل عقلاني ، ماكس وبر ) بر مبناي صداقت انساني را امكان پذير مي سازد.

و اين رويه اي از عقلاني شدن يا « خرد » گرايي ( عقلانيت جوهري در مقابل عقلانيت صوري ) مي باشد كه اخلاق را به سوي نهادمند شدن در جامعه پيش مي برد و منشاء آن را از نهادمند شدن در ضمير انسانها از طريق « كنش معطوف به فهم » جستجو مي كند. نهادمند شدن اخلاق در جامعه به معناي پذيرفتگي همگاني از سوي افراد مي باشد كه الزام آوري ايي همچون قوانين حقوقي و اجتماعي دارد و در عين حال ، متفاوت از آن ، امكان آزادي انتخاب ، ارزشگذاري و عمل بر حسب وجدان انساني را باز مي گذارد.

از نظر هابرماس هر چه فهم جامعه و اعضاي آن افزايش و اعتلاي بيشتري يابد توسعه اجتماعي بيشتري را شاهد خواهيم بود. كه به اين منظور هابرماس جامعه اي را كه در آن ارتباط تحريف نشده ( كنش ارتباطي ) و رفع موانع ارتباط آزادانه وجود داشته باشد ، را پيشنهاد مي كند. در كنش ارتباطي و ارتباطات آزاد ، كنش افراد درگير نه از طريق حسابگريهاي خودخواهانه موفقيت ، بلكه از طريق كنشهاي تفاهم آميز هماهنگ مي شود ، افراد دخيل در كنش ارتباطي اساسا در بند موفقيت هاي شخصي شان نيستند ، بلكه هدفهايشان را در شرائطي تعقيب مي كنند كه بتوانند برنامه هاي شان را بر مبناي تعريفهايي از موقعيت مشترك ، و در ارتباط با ديگري و ديگران هماهنگ سازند.

از سويي ديگر به عقيده هابرماس انسانها از دو طريق « كار » و « زبان » بر محيط خويش تاثير مي گذارند. كار يا همان « كنش عقلاني هدفمند » متضمن كنش ابزاري و گزينش عقلاني و يا هر دو است كه به تسلط و توانايي اعمال اراده بر طبيعت مي انجامد و زبان انباشته از مفاهيم و نمادهاست كه امكان « فراگيري دانش » و استفاده از « خرد جمعي » را به انسانها داده و به انعطاف پذيري و مهارت در كنشهاي ارتباطي انجاميده و ساختارهاي آگاهي افراد را تكامل مي دهد.

اين تكامل ساختار آگاهي به انواع متفاوتي از « شناخت » ، يا « دانش » مي انجامد كه با بهره گيري از دانش انتقادي توانايي خودفهمي و خودآگاهي را به انسانها بخشيده و در سطحي بالاتر « معني » و « آزادي » به زندگي روزمره باز گردانده و باعث شكستن ميله هاي قفس آهنين فرد مي گردد.

براي بازتر شدن بحث و تحليل آسيب هاي موجود تاكيد مي كنيم بر اين كه هابرماس معتقد است كه امكان خودفهمي كه از طريق « كنش متقابل » ميان آدميان بدست مي آيد توسط ساختارهاي اجتماعي تحريف و مبهم شده است و اين ناشي از آثار سوء اقتدار و حجيت مي باشد. و استدلال مي كند كه در سرمايه داري متاخر ( اواخر قرن بيستم ) رخساره سياسي حكومت ميل به « تسلط » داشته و اين مداخله و درگيري هر چه بيشتر حكومت در سيستمها و خرده سيستمهاي متعدد اجتماعي دست آخر باعث « بحران انگيزش » ي شده كه ثمره اش نابودي يكپارچگي اجتماعي است ، چيزي كه هابرماس در بازسازي عقلاني خويش در نهايت به دنبال آن است و معتقد است كه « خرد » گرايي در گستره كنش ارتباطي مناسبات استوار به « سلطه » را پشت سر خواهد گذارد.

هابرماس تصويري تمام و روشن از فرد انساني در جامعه مدرن ارائه مي دهد يعني انساني كه در بطن جامعه قرار داشته ، مي فهمد ، فرا مي گيرد ، عشق مي ورزد ، كينه بدل مي گيرد ، كشف مي كند ، مي آفريند يا هر كنش هدفمند ديگري را انجام مي دهد. و از اين رو در تطابق با اين موجوديت انساني ، هابرماس فرآيند عقلاني شدن را ضرورتا با رعايت و به كار بستن حداقلي از عدالت ، انصاف و اخلاق انساني همراه مي بيند كه با بكاربستن « خرد » و « عدالت » سازماندهي اجتماعي و اداره عمومي متكامل تري را بوجود آورد. از نظر هابرماس عقلانيت صرف به خرد ابزاري مي انجامد و استفاده ابزاري نمي تواند توسعه انساني را به همراه داشته باشد. او تحليل مي كند كه سازمان ها در روند تكامل سرمايه داري به تدريج از تعهدات فرهنگي فاصله گرفته و با تضعيف و بلا اثر ساختن زمينه هاي هنجاري غير رسمي ، عرفي و اخلاقي كنش ، خود را از بسترهاي جهان زيست ( كه شامل عناصر اصلي زندگي روزمره و جايگاه اخلاق ، تفاهم ، ارتباطات نزديك و احساسات انساني است ) جدا مي سازند. در اين سازماندهي صوري تمام مناسبات اجتماعي درخرده نظامها تحت واسطه مبادله و اقتدار صورت مي گيرد و بسترهاي عرفي و سنتي كنش معطوف به درك متقابل و تفاهم متقابل به محدوده هاي پيراموني نظام ها رانده مي شود.

بدين ترتيب هابرماس در مقابل تز ماكس وبر كه از دستگاه دولتي و سرمايه داري به عنوان تجلي بارز رشد و تكامل سرمايه داري ياد مي كند ، اين نهاد را به منزله خرده نظامهايي در نظر مي گيرد كه به واسطه پول و قدرت از اجزاء اجتماعي جهان زيست جدا گشته اند و اهميت فرعي يافته اند. هابرماس به عنوان ارائه راه حالي براي مشكل موجود از « خانواده هسته اي » و « حوزه عمومي » براي مقابله با اين روند ياد مي كند.

در واقع چنين به نظر مي رسد كه هابرماس از طريق طرح نظريه كنش ارتباطي و عقلانيت معطوف به فهم معناي گسترده تر و توانايي بيشتري به عقل گرايي بخشيده و آنرا به درون زندگي اجتماعي و زندگي روزمره مي كشاند تا افراد با مشاركت در عرصه عمومي و با پيوند زدن اذهان به يكديگر ( و شايد قلبها ) بتوانند به « حقيقت بين الاذهاني » يا « حقيقت توافقي » دست يافته و راههاي بهتري براي زندگي باز نمايند.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت10:29توسط الهام | |

نخستين سالها

بنيانگذاران مكتب فرانكفورت ، كه از پرنفوذترين مكاتب جامعه شناسي در قرن ٢٠ مي باشد ، كارشان را با تاسيس موسسه تحقيقات اجتماعي در شهر فرانكفورت آلمان در سال ١٩٢٣ آغاز كردند و با اين كه آنها خود قائل به ايجاد مكتبي در جامعه شناسي نبودند ، ديگران به علت مطالعات پردامنه و عميقي كه در حوزه هاي جامعه شناسي ، روانشناسي اجتماعي ، اقتصاد سياسي و ... به يادگار گذاردند ، در مجموع آنها را مكتب فرانكفورت ناميدند. اين مكتب با آنكه در زمينه هاي مختلف و متفاوت تحقيقي و پژوهشي تاكيد داشت اما مي توان دو رويكرد اصلي آن را بر نفي « پوزيتويسم » و « ماركسيسم جزمي » دانست.

مكتب فرانكفورت تحت تاثير آراء سه انديشمند بزرگ در حوزه جامعه شناسي ، فلسفه و روانشناسي بنام هاي ماركس ، هگل و فرويد پي ريزي گرديد. مشاجره و مبادله پيرامون نظريات اين بزرگان ، چه در جهت رد آراء ايشان و چه در جهت تاييد آنها ، باعث پديد آمدن مكتب فرانكفورت گرديد.

اهميت ماركس را مي توان اولا : در ساختارشكني آراء او ، و دوما در عيني شدن و نفوذ شديد افكار او در ساختارهاي اجتماعي و سياسي برخي كشورها ( همچون شوروي قديم ) دانست.

عصاره انديشه ماركس بر سه مفهوم بنيادين استوار است: ديالكتيك – ماترياليسم فلسفي – ماترياليسم تاريخي.

مفهوم ديالكتيك در انديشه ماركس بر اين امر تاكيد دارد كه واقعيت اجتماعي همواره در حال تغيير و تحول مي باشد ، كه اين تحولات وابسته به يكديگر بوده و تضاد عامل اصلي در پديد آمدن اين تحولات است ، و در نهايت اين كه اين تحولات جامعه را بسوي آينده اي متفاوت جهش مي دهد.

ماترياليسم فلسفي به سه وجه عمده تقسيم مي شود :

١- ماترياليسم: در اين وجه بر اين امر تاكيد مي رود كه جهان از ماده تشكيل شده است و تغيير و تحول در ايده از ماده ريشه مي گيرد.

٢- امپريسم: بدين معنا كه شناخت جز از طريق بكارگيري حواس آدمي ممكن نيست.

٣- دگماتيسم: اين است و جز اين نيست ، وجه مادي جهان زيربناي وجه فرهنگي آن است و همچنين شناخت تنها از طريق حواس بدست مي آيد.

و در نهايت ماترياليسم تاريخي در انديشه ماركس بر اين امر تاكيد مي ورزد كه روند حركت جامعه و تاريخ بنا بر دو اصل قبلي ، ديالكتيك و ماترياليسم فلسفي استوار شده است.

 

اما انديشه هاي متاثر از نظريات ماركس كه بعدها به نئوماركسيسم مشهور شد در سه شاخه عمده تحول يافت:

١- نقد ماركسيسم.

٢- اصلاح انديشه ماركسيستي.

٣- تاييد و دنباله روي شديدتر از انديشه ماركسيستي.

 

مي توانيم اصحاب مكتب فرانكفورت را جزء اصلاح طلبين انديشه ماركسيستي بدانيم. آنها با حفظ چهارچوبهاي اصلي انديشه ماركسيستي در درون اين پارادايم مي كوشيدند اصلاحات خويش را بوجود آورند. در واقع كوشش آنها در جهت عناد و دشمني با اين نظريه نبود و اگر انتقادي وارد مي كردند ، آنرا بايد در جهت همدلي با انديشه ماركسيستي تفسير نمود.

 

مكتب فرانكفورت و پارادايم انتقادي

شايد براي برخي اين تصور پيش آيد كه مكتب انتقادي از آنرو كه تاكيد اصلي اش را بر نقد وضعيت موجود نهاده است همان پارادايم انتقادي است ، اما به نظر بايد ميان نظريه پردازان مكتب فرانكفورت و بنيانگذاران پارادايم انتقادي فاصله بگذاريم.

اگر مكتب فرانكفورت از اوايل دهه ٣٠ آغاز گرديد ، پارادايم انتقادي از اوايل دهه ٧٠ ، يعني ٤٠ سال بعد كارش را آغاز كرد و تاكيد اصلي آن بر نقد سرمايه داري و بخصوص آموزش و پرورش بود. چرا كه در آنزمان در كشورهاي سرمايه داري بر آموزش و پرورش تاكيد فراواني مي شد و معتقد بودند كه آموزش و پرورش مي تواند زمينه هاي بسيار مناسبي را براي توسعه انساني ، اجتماعي و اقتصادي فراهم آورد. اما پارادايم انتقادي بر اين امر تاكيد داشت كه آموزش و پروش خلاقيت را از دانش آموزان مي گيرد و آنها را همگرا و توده اي بار مي آورد. از سويي ديگر انتقادگرايان آموزش و پرورش را به تثبيت نابرابري طبقاتي موجود ، تشديد آن و حتي تشريع ( مشروعيت بخشيدن ) اين نابرابري كه در نهايت به بازتوليد روابط سرمايه داري منجر مي شود ، متهم كردند.

شايد بتوانيم اينطور برداشت كنيم كه مكتب فرانكفورت تنها پيش زمينه هاي لازم براي پديدار شدن پارادايم انتقادي را در سالهاي بعد بوجود آورد.

 

دوره هاي تحول مكتب فرانكفورت

دوره اول : در اين دوره كه از سال ١٩٢٣ آغاز مي شود و تا ١٩٣٣ ادامه مي يابد ، مي توانيم نفوذ انديشه گئورك لوكاچ را از طريق كتاب تاريخ و آگاهي طبقاتي اش ، بر انديشه فليكس وايل ، كه بعدها نظريه پردازان منتقد به وضعيت موجود را گرد هم آورد ، مشاهده نماييم. دغدغه اصلي وايل توجه به روشنفكراني بود كه دغدغه راديكالي دارند و ضد نظام سرمايه داري هستند. بدين ترتيب وايل توانست جمعي از روشنفكران منتقد را در موسسه تحقيقات اجتماعي ِ فرانكفورت گرد هم آورد.

اما اين روشنفكران راديكال خود به دو دسته تقسيم مي شدند. در طرفي روشنفكران ِ معتدل تر قرار داشتند كه خواهان تغيير بنيادين و همه جانبه وضعيت موجود ، بطور آرام و در بستر زمان بودند. از ميان اين روشنفكران معتدل مي توان به آدورنو ، لوكاچ و هابرماس اشاره داشت. اما طرف ديگر روشنفكران تندرو همچون لنين قرار داشتند كه خواهان تغييرات بنيادين و همه جانبه سريع تر و خشونت بارتر بودند.

موسسه تحقيقات اجتماعي در ابتدا از موضعي غيرماركسيستي كار خويش را آغاز نمود و دغدغه آنها در دو چيز خلاصه مي شد:

١- بررسي علل و عوامل پيروزي انقلاب ١٩١٧ در شرق اروپا.

٢- بررسي اين مسئله كه چرا چپ ها در آلمان نازي توفيقي حاصل نكردند.

دوره دوم : آغاز اين دوره را مي توانيم در قدرت گرفتن نازيسم در آلمان و مهاجرت نظريه پردازان اوليه مكتب فرانكفورت به آمريكا بدانيم. اين مهاجرت براي آنها دستاوردهاي فراواني داشت. تا پيش از ورود به فضاي باز جامعه آمريكا ، فرانكفورتي ها مي پنداشتند كه هنوز هم پرولتاريا ( كارگران ) بازيگران اصلي انقلاب هستند ، و در واقع اين ساختارهاي بسته ي جامعه آلمان است كه به آنها اجازه فعاليت نمي دهد. اما با مشاهده وضعيت كارگران آمريكايي كه در آن فضاي باز هم از خود حركتي نشان نمي دادند ، در واقع بنيانگذاران اين مكتب همچون هوركهايمر و ماركوزه را با بن بست نظري مواجه ساختند. آنها به وضوح مي ديدند كه پرولتاريا ديگر توان و اراده لازم براي حركت انقلابي را ندارد.

در چنين موقعيتي همواره يك مكتب نظري دو راه پيش رو دارد: يا به بازسازي پيام خويش مي پردازد و يا مخاطبان جديدي را از ميان مردم براي اجراي اهدافش جستجو مي كند.

نظريه پردازان مكتب فرانكفورت در آن سالها نخست به بازسازي انديشه شان پرداختند ، كه بدين طريق بر دو امر تاكيد اساسي داشتند :

الف- نقد پوزيتويسم :حملات آنها به انديشه پوزيتويستي را مي توان در سه بخش مطرح كرد :

١- پوزيتويسم ابزاري در خدمت قدرتمندان: آنها به وضوح در جامعه آمريكا مشاهده مي كردند كه چگونه پوزيتويسم ( علم گرايي ) ، ابزاري در خدمت قدرتمندان مي باشد تا خواسته هايشان را به نام علم ، به مردم تحميل كنند. بدين جهت فرانكفورتي ها بر پوزيتويسم اين انتقاد را وارد كردند كه علم گرايي نمي تواند درك درستي از حيات اجتماعي بدست دهد ، او واقعيت را كج و معوج جلوه مي دهد و بنا بر خواست صاحبان قدرت ، تصويري دلخواه از آنرا ارائه مي نمايد.

 

٢- تخصصي و تك بعدي شدن حوزه هاي فهم علمي: انتقاد ديگر فرانكفورتي ها بر اين امر بود كه آيا مي توانيم حوزه هاي مختلف علمي را از يكديگر جدا بدانيم؟ براي مثال آيا مي توانيم تنها با تحليل روانشناختي فرد علت تمامي رفتارهاي او را تبيين نماييم؟

در حالي كه حوزه هاي مختلف زندگي اجتماعي و حيات انساني به يكديگر كاملا وابسته هستند و رفتار آدميان در موقعيتهاي مختلف نياز به تبيين در حوزه هاي مختلف روانشناسي ، جامعه شناسي ، اقتصاد ، سياست و ... دارد.

 

٣- محافظه كاري انديشه پوزيتويستي: انتقاد گرايان در نهايت به اين امر تاكيد مي كنند كه علم به تمامي در خدمت حفظ وضع موجود عمل مي نمايد و هيچ برنامه اي براي تحول بنيادين در آن ندارد و نمي توان اميدي بدان داشت.

 

ب – نااميدي از تحقق سوسياليسم: حضور در جامعه آمريكا باعث نااميدي آنها از امكان تحقق سوسياليسم در آينده گرديد. از اين پس آنها خيالپردازي پيرامون جامعه آرماني را كنار گذاشتند و بيشتر بر نقد وضعيت موجود تاكيد كردند.

 

پ- چند سبب گرايي در تحليل حيات اجتماعي: حضور در جامعه آمريكا اين پيامد را براي نظريه پردازان فرانكفورتي داشت كه از تبيين هاي تك علتي دست كشيده و به تبيين چندعلتي بپردازند. نظريه پردازان ماركسيست به طور كل بيشتر بر عوامل مادي و اقتصادي در تحول زندگي اجتماعي تاكيد مي كردند اما نظريه پردازان فرانكفورت با پذيرش چشم اندازي چند سببي ( چند علتي ) در تبيين پديده هاي اجتماعي ، از روانشناسي فرويد و عوامل فرهنگي – جامعه شناختي نيز در تحليل هاي خويش بهره گرفتند.

 

دوره سوم : آغاز دوره سوم را مي توانيم با پايان جنگ جهاني دوم و بازگشت نظريه پردازن انتقادي از آمريكا به آلمان همراه بدانيم. از اين دوره به بعد بود كه نظريه پردازان جديدتر اين مكتب همچون اوفه و هابرماس مطرح شدند.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت10:27توسط الهام | |

به نظرم دغدغه اصلي ماركس ، فرويد و هابرماس مسئله « رهايي » انسان از عوامل « تحريف » است كه هر كدام اين عوامل تحريف را در پديده هاي خاصي جستجو مي كنند. ماركس آنرا در « كار » يا بهتر بگوييم « پراكسيس » يا « فعاليت انساني » مي بيند و بر اين اساس از « از خودبيگانگي » انسان سخن مي گويد. يعني هنگامي كه فرد « خود » ش را در فعاليتهايي كه انجام مي دهد باز نمي شناسد يا به عبارتي انسان كارهايي را انجام مي دهد كه منطبق بر استعدادها ، علائق ، خواسته ها و ماهيت چندبعدي وجود انساني اش نيست ، و همه شخصيت انساني او در انجام كاري ساده « تقليل » مي يابد ، مثل كارگري كه در يك كارخانه بسته بندي تمام روزش را به گذاشتن محصولات در جعبه هاي مقوايي و بستن درب آن مي گذراند.

اما فرويد در زمينه اي ديگر عوامل تحريف را از يك سو در گذشته فردي و تاثيري كه بر ناخودآگاه مي گذارند جستجو مي كند و از سويي ديگر از نقشي كه فرهنگ و جامعه ( ارزشها ، هنجارها و انتظارات اجتماعي ) در سركوبي « عميق ترين نيازهاي انساني » ايفا مي كنند ، سخن مي گويد. از نظر فرويد از طريق زبان و در فرآيند « گفتگو » مي توان اين عوامل تحريف را كه در ناخودآگاه فرد ريشه دوانده بازشناسي كرد.

اما به نظرم هابرماس با تاثير پذيري از ماركس و هم فرويد ، با ارائه نظريه كنش ارتباطي و بهتر بگوييم مفهوم « عقلانيت ارتباطي » كه آنرا در بستر انديشه وبر و كنش متقابل نمادين ساخته و پرداخته مي كند ، « ارتباط » را بعنوان بهترين عامل « تحريف زدايي » از شخصيت انساني مطرح مي كند و در جهت تكميل آراء ماركس و فرويد حركت مي كند.

به نظرم وقتي هابرماس تحت تاثير ماكس وبر ميان « عقلانيت ذاتي » و « عقلانيت صوري » تمايز مي گذارد و جامعه سرمايه داري را در كل « غيرعقلاني » مي داند در جهت انديشه ماركس حركت مي كند اما وقتي براي حل اين معزل تحت تاثير انديشه كنش متقابل اجتماعي ، بجاي تاكيد بر بازسازي ساختاري ، انسانها را فاعل و سازنده ساختارهاي اجتماعي دانسته و به درون زندگي اجتماعي وارد مي شود ، از موضع ماركس بسي فراتر مي رود.

نظريه كنش متقابل با تمايز گذاري ميان من ( I ) و درمن ( Me ) و با تاكيد بر اين نكته كه اين انسانها هستند كه موقعيتها را تفسير كرده و ساختارهاي حاكم بر زندگي اجتماعي شان را مرتب « بازتوليد » مي كنند ، ابزارهاي قدرتمندي را در جهت تحريف زدايي از شخصيت انساني پيش روي هابرماس مي گذارد.

نظريه كنش متقابل اجتماعي ، « نظريه ارتباط » است. ارتباطي كه با افراد ، اشياء فيزيكي ( محيط فيزيكي ) ، اشياء اجتماعي ( مثل گروه ها و سازمانهاي اجتماعي ) و اشياء انتزاعي ( مثل مفاهيم اخلاقي يا مذهبي و ... ) صورت مي گيرد و انسان به « حقيقت » اين اشياء پي مي برد ، كه ويژگي هاي اين حقيقت آن است كه :

 

١- از قبل ( در جامعه ، فرهنگ و اجتماع ) وجود نداشته و در حين عمل كنش متقابل اجتماعي « آفريده » مي شود و بنا به آثاري كه از خود بجاي مي گذارد ، بر آن قضاوت مي شود ( تحت تاثير مكتب عملگرايي ، جان ديوئي ).

١-  از نگاه پديدارشناسانه فرد نسبت به آن موقعيت خاص بر مي خيزد.

٢- ناپايدار بوده و مرتب در حال بازتوليد و تفسير دوباره است.

٣- با واقعيت ملموس زندگي انسان ارتباط نزديكي دارد.

٤- اين حقيقت كلي و انتزاعي نبوده و در واقع نوعي شناخت موضعي را شامل مي شود و انسان بر اين حقيقت مسلط بوده و در هر لحظه مي تواند آنرا منطبق بر نيازهاي عميق خودش و شناخت تازه و تفسيرهاي تازه تري كه ارائه مي كند ، بازسازي كند.

٥- اين حقيقت در فرآيند كنش متقابل بنا به ضرورت موقعيت ، « اضطراري و توافقي » است.

٦- اين حقيقت بر سرنوشت انسان تسلط قطعي نداشته و هر لحظه انسان مي تواند به كمك I موضعي مخالف آنرا اتخاذ كند.

٧- اين حقيقت به لحاظ ريشه هاي پديدارشناسانه اي كه دارد ، با واقعيت پيچيده و چندبعدي انسان و فرآيند كنش متقابل بيشترين سازگاري را داشته و كمترين تحريف را باعث مي گردد.

 

بدين طريق هابرماس با تكيه بر نظريه كنش متقابل نمادين ، و تاكيد بر « ارتباط » در تمامي سطوح زندگي اجتماعي ، حتي موضع فرويد نيز فراتر مي رود و نظريه گسترده تري نسبت به او ( در سطح زندگي اجتماعي و فرآيند كنش متقابل ميان انسانها و نه فقط حوزه ناخودآگاه فرد ) ارائه مي كند.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت10:25توسط الهام | |

هابرماس و سنت ِ عقلگرايي

ريشه هاي انديشه ي هابرماس به فلسفه ي روشنگري آلماني باز مي گردد که در آن به عقل و جامعه ( در مقابل فرد ) اهميت فراواني داده مي شود. با آن که به نظر مي رسد هابرماس از جامعه گرايي پيروان هگل فاصله گرفته و تا اندازه به کنشگر ِ خودآگاه و خودآئين نزديک مي گردد اما مفهوم عقل در انديشه ي او ملازم همان سنت روشنگري است که او با تصور جامعه اي عقلاني و در نظر گرفتن پيشرفت ِ عقلانيت در مسير تحولات تاريخي آرمانهاي خويش از را از جامعه اي بهتر در آينده ترسيم نمايد.

بايد يادآور شويم كه دو نوع برداشت از مفهوم عقل در سنت هاي آلماني و انگليسي- آمريکايي وجود دارد. در سنت تجربه گراي انگليسي- آمريکايي مفهومي ضعيف از عقل مطرح مي شود که تنها روابط ميان اجزاء را درك كرده و دست به انتزاع مي زند. اما در سنت آلماني مفهوم خرد (Reason) اهميت بيشتري مي يابد و به عنوان راهنما , مقدمه و زيربناي مشترک همه ي خردهاي جزئي (reason) مطرح مي شود. از اين نظر سنت آلماني علم و تاريخ را دستاورد خرد ، و پيشرفت را فرايند عقلاني شدن مي داند.

بطور کل نظريه ي هابرماس را مي توان در دو رهيافت سلبي و ايجابي بررسي کرد. در وجه سلبي او همراستا با ديگر نظريه پردازان مکتب فرانکفورت و نيز مارکس و وبر به نقد وضعيت موجود , فرهنگ و نظام سرمايه داري مي پردازد و در وجه ايجابي آراء اش پيشنهادهاي خويش بمنظور برون رفت از وضعيتي که بدان دچار شده ايم را ارائه مي کند. در اينجا نخست به وجه سلبي آراء او مي پردازيم:

 

وجه سلبي نظريه ي هابرماس

هابرماس در وجه سلبي آثارش به نقد پوزيتويسم و بازسازي هاي جامعه شناسي آثار مكتب انتقادي ، ماركس و وبر دست مي زند و مي كوشد بينشهاي آنها را با ايده هايي تازه تكميل و بازسازي كند.

 

الف - نقد پوزيتويسم

هابرماس , تحت تاثير آراء وبر , نقد پوزيتويسم را با اين مضمون آغاز مي کند که در دوران جديد با رشد علم گراييscientism)) و تکنولوژي نوع خاصي از عقلانيت که با عنوان « عقلانيت ابزاري » از آن ياد مي کنيم , رشدي نامتناسب يافته و بر ساير جنبه هاي عقلاني زندگي اجتماعي برتري و سيطره ناموزوني يافته است. هابرماس از اين عقلانيت ابزاري با عناوين « عقلانيت ابزاري به مثابه از دست دادن معني » و « عقلانيت ابزاري به مثابه از دست دادن آزادي » ياد مي کند.

عقلانيت ابزاري با تناسب وسايل و اهداف مشخص مي گردد و بهترين وسايل براي رسيدن به اهداف موردنظر را مدنظر قرار مي دهد و « سود و کارايي » هر چه بيشتر را دنبال مي كند.

هنگامي که اين شکل از عقلانيت در شكل افراطي آن ، وارد عرصه هاي اقتصادي , سياسي و اجتماعي - فرهنگي مي گردد نگراني هاي نظريه پردازان مکتب فرانکفورت را برمي انگيزد.

گسترش عقلانيت ابزاري در عرصه ي اقتصادي به از خودبيگانگي کار و استثمار طبقه ي کارگر منجر مي گردد. کارگران براي افزايش بازدهي و کارايي بيشتر تنها بخشي از کار لازم براي توليد يک کالا را بر عهده مي گيرند و چون در تهيه محصول نهايي سهم خودشان را نمي بينند دچار از خودبيگانگي مي گردند. همچنين به اين کارگران ِ مزدبگير ، تنها آنقدر مزد پرداخت مي شود که فردا هم توان و انرژي کافي داشته باشند که سرکارشان بازگردند و چرخه توليد از حركت باز نماند. بدين ترتيب سرمايه دار براحتي انرژي ، وقت و هستي ِ كارگر را استثمار مي كند.

در عرصه ي سياسي به کارگيري عقلانيت ابزاري پيامدي جز اداره کردن بهتر انسانها , حال به هر نحو نخواهد داشت که در آن دانشمندان علوم فني و تکنيکي , و نظريه پردازان اجتماعي توسط سياستمداران به خدمت گرفته مي شوند تا در جهت اهداف « سياست پوزيتويستي » به خدمت درآيند و راهکارهاي علمي و عملي را براي تسلط و اداره کردن بهتر جامعه ارائه نمايند. بدين طريق سياستمداران براحتي با استفاده از اين آمار و ارقام به مقاصد خويش وجهه ي علمي مي بخشند و به مشروعيت دولت خود مي افزايند.

در عرصه ي اجتماعي هم نفوذ عقلانيت ابزاري به عرصه هاي عمومي و روابط متقابل افراد با يكديگر پيامدهاي ناخوشايندي را بهمراه دارد. اين شكل از عقلانيت به لحاظ خصلت وسيله – هدف ي كه در ذاتش نهفته است ، به خودخواهي هاي آدميان در روابط اجتماعي و روزمره اش با ديگران دامن مي زند که در آن فرد ، ديگري را نه به عنوان يک « غايت » ( آنطور که کانت مدنظر داشت ) بلکه به عنوان وسيله اي براي رسيدن به اهداف شخصي اش در نظر مي گيرد.

زماني كه اين رابطه وسيله – هدف به عنوان هنجار و ارزش پذيرفته شده در جامعه گسترش يابد ، مي توانيم رشد ميل به « تسلط طلبي » و « خودكامگي » را در جامعه پيشبيني نماييم.

از سويي ديگر ، از دست دادن معني و از دست دادن آزادي , نشان از آن دارد که علم گرايي و رهيافت پوزيتويستي منجر به شکل گيري ساختارهايي شده است که بر زندگي انسانها تسلط يافته اند و از طريق ارائه ي « زندگي ِ برنامه ريزي شده » که در آن فرد تنها پيرو و مجري اهدافي است که ساختارها به او تحميل مي کنند ( بطور مثال ساختار آموزشي , يا ارزشهاي اجتماعي موجود كه بر سودطلبي و نگاه ابزاري مبتني هستند ) و در اين ميان فرد آزادي و معناي زندگي خويش را از دست مي دهد. چرا که از طرفي با گرفتار شدن در زندگي برنامه ريزي شده ، مجالي براي خودآگاهي و خودآئيني نمي يابد تا زندگي را آنطور که خودش مي خواسته متناسب با استعدادها , علائق و خواسته هايش دنبال کند و از طرفي ديگر ، در افراط بر عقلانيت ابزاري و اصالت سود ، ديگر ويژگي هاي شخصيتي انسان ناديده گرفته مي شود و متوقف مي گردد.

در نهايت هابرماس اشاره دارد كه در رهيافت پوزيتويستي انسان نيز در رده ي اشياء قرار مي گيرد و به همان شيوه قابل پيش بيني و کنترل مي گردد. از چنين برداشتي پيرامون انسان و جوامع انساني توتاليتاريسم بر مي خيزد و پوزيتويسم در حوزه ي علوم انساني چيزي جز خشونت و سرکوب در پي ندارد.

 

ب- نقد سرمايه داري

هابرماس انتقاداتش به نظام سرمايه داري را تحت عناوين « بحران مشروعيت » و « بحران انگيزه » مطرح مي کند. او مشخصه ي سرمايه داري مدرن را سيطره ي دولت بر اقتصاد و ساير عرصه هاي اجتماعي مي داند و معتقد است مداخله ي دولت و هم رشد عقلانيت ابزاري به وضعيت خطرناکي رسيده که زمينه هاي بحران را فراهم كرده اند.

بحران مشروعيت از نظر هابرماس ، از آنجا آغاز مي شود كه مردم تصور كنند كه سياستهاي دولت ناعادلانه است و دست از حمايت خود از آن بردارند. دولت در مقابل با افزايش خدمات دولتي و افزايش هزينه هاي دولت , واكنش نشان دهد و اين باعث ركود اقتصادي مي شود.

اما واكنش ديگر آن است كه دولت سياست را « ايدئولوژي فن سالارانه » تعريف كند كه بر مبناي آن سياست را متخصصان بايد اداره كنند و نقش مردم در حل و فصل مسائل سياسي كمرنگ و ناديده گرفته شود. در چنين رويكردي ميان مردم بي انگيزگي سياسي « بحران انگيزه » پديد مي آيد که انفعال در فعاليتهاي سياسي و مشارکت را بدنبال دارد.

در نتيجه ي بحران انگيزش و عدم مشارکت مردم در امور سياسي , متخصصين و کارشناسان سياسي امور را قبضه ي خويش مي کنند و تنها با ارائه پاداشهاي مادي و رفاه عمومي سعي در جلب رضايت مردم دارند تا از وضعيت موجود راضي بوده و آرمانهاي انساني شان همچون عدالت و آزادي را به فراموشي بسپارند. در چنين وضعيتي انتظار مي رود كه حكومت بسوي خودكامگي هر چه بيشتر حركت كند.

 

پ- رويكردي متفاوت از فرانکفورتي ها

هابرماس از لحاظ زمينه ي اجتماعي و فضاي سياسي – فرهنگي اي كه در آن به بلوغ فكري رسيده است با ديگر نظريه پردازان مكتب فرانكفورت همچون آدورنو ، هوركهايمر و ماركوزه تفاوت دارد.

نظريه پردازان اوليه مكتب فرانكفورت كه در دهه 20 و اوايل دهه 30 در موسسه تحقيقات اجتماعي فرانكفورت گرد هم آمده بودند در دوراني انديشه هايشان پرورش مي يافت كه شاهد ظهور و اوج گيري فاشيسم ، نازيسم و كمونيسم بوده ايم و حتي براي مدتي موسسه تحقيقات اجتماعي به لحاظ فشار دولت فاشيستي آلمان از فعاليت هاي تحقيقاتي اش باز ماند و برخي از نظريه پردازان يهودي تبار همچون آدورنو و هوركهايمر مجبور به ترك آلمان و مهاجرت به آمريكا شدند.

اين نوسانات زندگي اجتماعي و مشاهده ي حكومت وحشت فاشيستي و استبداد و خودكامگي كمونيسم ِ استاليني ، در بينش فكري آنها تاثير شگرفي گذارد طوريكه آنها بيش از پيش نسبت به آرمانهاي روشنگري بدبين شدند و از روياي روشنگري مبني بر اين كه فرد مي تواند به آزادي بشر كمك كند ، دست كشيدند.

طوريكه در ديالکتيک روشنگري آدورنو و هورکهايمر به اين امر اشاره كردند كه توسعه فزاينده علم و تکنولوژي ، آن آزادي را که مارکس و روشنگران بدان مي انديشيدند به هماره نياورد بلکه هوشمندانه ترين و موثرترين شکلهاي سلطه را باعث گرديد.

اما هابرماس دوران بلوغ فكري اش را در شرايطي متفاوت و پس از جنگ جهاني دوم ، در دهه 60 تجربه كرد. زماني كه آلمان بسوي صنعتي شدن و بهبود وضعيت اقتصادي حركت مي كرد. نهادهاي دموكراتيك توسعه يافته بود و فعاليتهاي سياسي و جنبش هاي دموكراتيك دانشجويي شكل گرفته بودند و تنفس در چنين فضاي نسبتا بازتر سياسي و اجتماعي زمينه هاي خوشبيني افكار هابرماس به پروژه ي مدرنيته را تسهيل كرد.

از اينرو هابرماس در پي آن بود كه به هدف اوليه مكتب فرانكفورت باز گردد يعني به تلفيق ِ دوباره فلسفه و علوم تجربي براي نقد ِ اخلاقي و تغيير اجتماعي ؛ چرا كه با تحولات بعد از جنگ جهاني دوم و ظهور دولتهاي دموكراتيك و نهادهاي مدني وحدت دوباره ي « نظريه و عمل » ممكن به نظر مي رسيد.

هابرماس سعي كرد آرمانهاي فلسفي را با كوششهاي تجربي درآميزد. مسئله اين بود كه سنت فلسفي– اجتماعي آلماني تحت تاثير هگل تاريخ را فرآيندي عقلاني تلقي مي كرد كه به شيوه اي ديالكتيكي پيش مي رود. بدين معنا كه جامعه ي موجود كنوني ( جامعه يك ) تصوير نفي كننده اي از يك جايگزين بهتر ( جامعه دو ) را متصور مي شود و اگر تناقض مزبور به اندازه كافي بنيادين باشد , امكان سنتزي ( جامعه سه ) وجود دارد كه در آن بشريت يك گام ديگر در تاريخ به پيش بر مي دارد كه به خود- تحقق پذيري عقلاني نوع بشر مي انجامد.

اما براي هابرماس كه مي كوشيد نظريه ي اجتماعي اش از بوته ي نقد مجامع علمي و دانشگاهي بيرون بكشد و بجاي طراحي يك ايدئولو‍ژي يا اتوپياي ديگر ، به دنبال برنامه پژوهشي ِ عيني براي تغيير شرايط كنوني بود ، ديالكتيك ِ منفي ِ هگل نمي توانست بنيان خوبي براي اين برنامه پژوهشي فراهم آورد. نظريه پردازان علوم اجتماعي و مصلحين اجتماي نمي توانستند به انتظار بايستند كه چه زماني سرمايه داري به اوج تكامل خويش مي رسد تا تصوير نفي كننده اي از جامعه ي جايگزين از درونش جوشيده و بر آن غلبه كند.

حتي از منظري ديگر ، اين نظريه براي هابرماس كه پيرو آرمانهاي روشنگري و سنت كانتي بود و به كنشگر آزاد و خودآئين گرايش داشت نيز نمي توانست قابل پذيرش باشد.

در همين راستا بود كه ماركسيسم هگلي شده ي گئورك لوكاچ تاثير بسزايي در دوره اوليه فكري هابرماس گذارد كه در آن بر نقش ذهنيت و خرد تاريخ سازي كه مي تواند بر روند وقايع تاثير مثبتي بگذارد تاكيد بسياري شده بود.

 

ت - بازسازي انديشه ي مارکس

نظريه پردازان مكتب فرانكفورت درباره ي نظريه ي ماركس پيرامون جامعه ي سرمايه داري ، از سويي معتقد بودند كه برخلاف پيش بيني او با پيشرفت و تحول سرمايه داري و انباشت سرمايه هيچ انقلاب اجتماعي اي از سوي طبقه كارگر ( پرولتاريا ) به وقوع نپيوست و جامعه سرمايه داري به دو قطب مخالف پرولتاريا- سرمايه دار تجزيه نشد.

و از سويي ديگر اين انتقاد را داشتند كه انديشه هاي ماركس در قالب ماركسيسم ( بخصوص ماركسيسم – لنينيسم ) به نوعي ايدئولوژي بر ضد نظام سرمايه داري تقليل يافته و وجهه ي خويش را در ميان عموم از دست داده است.

اما ايرادات هابرماس به نظريات ماركس از نوع ديگري بود. او تقليلگرايي اقتصادي و تاكيد بر روابط توليد و نيروهاي توليد ( تكنولوژي و دانش ابزاري ) را قبول نداشت و بجاي آن بر اهميت « دانش » و « فرهنگ » تاكيد مي كرد.

علاقه هابرماس به مقوله ي دانش بدان جهت بود كه مي خواست از طريق آن جايي براي « خرد » در تاريخ باز كند كه در برابر قدرت خودكامه قد علم مي كند. به همين جهت به مقابله با ماترياليسم تاريخي ماركس برخواست.

ماترياليسم تاريخي ماركس بر تحول شيوه هاي توليد استوار است. يعني روابط بين نيروهاي توليد و روابط توليد. نيروهاي توليد شامل تكنولوژي و روش هاي بهتر توليد هستند اما روابط توليد شامل مسائل حقوقي همچون مالكيت ، يا قراردادهايي ( براي مثال بين كارگر و كارفرما ، يا ارباب و رعيت ) است كه حول اين نيروهاي توليدي شكل مي گيرند. ماركس معتقد بود كه تغيير در نيروهاي توليد باعث تحول در روابط توليد مي گردد و آنها رابطه اي زيربنايي ( نيروهاي توليد ) و روبنايي ( روابط توليد ) با يكديگر دارند و نيروهاي توليدي شكل دهنده ي روابط توليد هستند.

هابرماس در انتقاد به ماترياليسم تاريخي ماركس معتقد است كه اين برداشت از روابط ميان نيروهاي توليد و روابط توليد مربوط به مرحله اي از تاريخ بشر بوده ( فقط در نيمه دوم قرن 19 تا نيمه اول قرن 20 )  و درجامعه ي سرمايه داري متاخر كه شاهد قدرت گرفتن دولت و حوزه هاي فرهنگي هستيم ، جواب نمي دهد.

او ادامه مي دهد كه در همه جوامع چنين روابطي زيربنا – روبنايي ميان شيوه هاي توليد و فرهنگ را شاهد نبوده ايم. مثلا در جوامع ابتدايي خويشاوندي بنياد زندگي اجتماعي را تشكيل مي داده و ديگر روابط در ارتباط با آن شكل مي گرفته اند.

اما براي باز كردن علاقه او به فرهنگ نخست بايد به اين موضوع توجه داشته باشيم كه ماركس معتقد بود « كار » بهترين چيزي است كه انسان از طريق آن خودش را بيان مي كند و نيروها و استعدادهاي دروني اش را شكوفا مي سازد. و معتقد بود كه در جامعه ي سرمايه داري كار انساني دچار از خودبيگانگي شده است و فرد ديگر نمي تواند در محصولات توليدي ردپايي از خود را بيابد و نيروها و استعدادهاي دروني اش را متجلي سازد.

اما انتقاد هابرماس بر اين امر مبتني بود كه انسانها نه فقط از طريق كار ، بلكه « هم كار و هم كنش متقابل نمادين يا ارتباطي » مي توانند خود را بيان كنند و بايد علاوه بر توجه به « كار تحريف نشده » به « ارتباط تحريف نشده » نيز توجه داشت. چرا كه كنش ارتباطي و زبان باعث ايجاد هنجارها , قوانين , و قواعد زندگي اجتماعي مي شوند و در درون اين قواعد و هنجارها انسانها خود را بيان مي كنند و شكوفا مي سازند ( و يا اگر ارتباط ِ تحريف شده وجود داشته باشد در درون اين هنجارها ، ارزشها و قواعد سركوب مي شوند! ).

 

ث - بازسازي نظريه ي وبر

وبر گذار از جامعه سنتي به جامعه ي معاصر را به مثابه رهايي از سحر ، جادو و افسون مي داند كه در كنار تحول علوم ، تكنولوژي هنر پيشرفتي عقلاني را نشان مي دهد كه از آن با عنوان فرايند « افسون زدايي » ياد مي كند. اما او به شكل بدبينانه اي ادامه مي دهد كه اين فرايند افسون زدايي با پيشرفت تكنولوژي و تحقق ساختارهاي مدرن « قفس آهنين » زندگي اجتماعي را پديد آورده است كه در آن انسانها آزادي و معني زندگي خويش را از دست داده اند.

عقلاني شدن ِ دوران معاصر از منظر وبر در سه وجه اتفاق افتاده است:

1- پيدايش اخلاق پروتستاني.      2- گونه گوني و افتراق حوزه هاي علم دين و هنر .    3- پيدايش قانون نوين.

اما در نهايت مدرنيته را فرايندي را در نظر مي گيرد كه در آن اخلاق و دين و فرهنگ در فايده گرايي صرف حل مي شوند.

هابرماس در سه مفهوم وبر دست به بازسازي مي زند: كنش اجتماعي ‏، عقلانيت و عقلاني شدن كه آنرا بصورت هرمي سه وجهي در نظر مي گيرد و در راس هرم مفهوم محوري مورد نظر هابرماس كه عقلانيت ارتباطي ( Communicative rationality ) است قرار مي گيرد.

 

عقلانيت ارتباطي

 


عقلاني شدن

كنش اجتماعي

عقلانيت

در بحث از عقلانيت مي گويد كه مي توانيم در كنار عقلانيت ابزاري ، انواع ديگري از عقلانيت همچون « عقلانيت ذاتي » را نيز در نظر بگيريم.

درباره كنش اجتماعي مي پرسد كه چرا تنها براي كنش هدفمند- عقلاني و نه كنش ارزشي – عقلاني بايد اثرات ساختارساز قائل شد؟

سپس عقلاني شدن را به مثابه فرايندي جهاني – تاريخي در نظر مي گيرد كه در روندي رو به جلو ، تا حدي مستقل بوده و بر اساس منطق دروني خاص خود به پيش مي رود و عقلاني شدن در معناي مثبت آن و رهايي هر چه بيشتر انسانها را بدنبال دارد.

در نهايت حاصل جمع عقلانيت ذاتي ، كنش اجتماعي مبتني بر ارزش كه اثرات ساختار ساز دارد و نيز فرايند عقلاني شدن كه به رهايي و آزادي آدمي نزديك تر مي شود ، در درون عقلانيت ارتباطي تجلي مي يابند كه آنرا عقلاني شدن به مثابه امكان گسترش يافته ي يادگيري و فراگيري جمعي و نهادينه شدن ِ تدريجي ِ خرد در جامعه مي نامد.

او در ادامه ي بازسازي نظريه وبر مي گويد فرايند تحولات تاريخي را مي توانيم دو خط موازي را در نظر بگيريم كه در طول تاريخ معاصر با يكديگر پيش آمده اند. يكي عقلاني شدن اخلاق و فرهنگ بوده است و ديگري عقلاني شدن ساختارهاي ( اجتماعي ، سياسي و اقتصادي ) قدرت.

 

 

                   قرون وسطي                    عقلاني شدن فرهنگ و اخلاق                 سرمايه داري متاخر

                                   الف

               سرمايه داري ليبرالي

                                    ب

                 عقلاني شدن ساختارهاي قدرت

 

او معتقد است وبر فقط نيمي از اين سير را در هر دو خط در نظر مي گيرد. (در خط الف) افسون زدايي و عقلاني شدن فرهنگي از قرون وسطي تا سرمايه داري ليبرالي و سپس (در خط ب) تكامل عقلاني شدن ساختارهاي اجتماعي ، سياسي و فرهنگي قدرت از سرمايه داري ليبرالي به بعد.

بدين ترتيب هابرماس معتقد است كه در هر خط نيمه اي را جا انداخته و ناديده گرفته است. يكي پيشرفت عقلاني شدن فرهنگي از سرمايه داري ليبرالي به بعد ( در خط الف ) و ديگري پيشرفت ساختارهاي قدرت از دوره ي قرون وسطي تا سرمايه داري ليبرالي ( در خط ب ) كه با تحول قانون همراه بوده است.

هابرماس از طريق بازسازي نظريه وبر ادامه مي دهد كه تحول جامعه در طول دو مسير الف و ب و از طريق ديالكتيك بين فرهنگ و ساختار يا به زبان وبر بين منافع ايده آل و منافع مادي ادامه مي يابد.

اما آنچه براي هابرماس بيشترين اهميت را دارد روندي كه در خط الف اتفاق مي افتد. روندي كه با پيشروي اخلاق پروتستاني به فراسوي اخلاق سنتي آغاز مي شود و سپس به فراسوي اخلاق قانونگرايانه حركت مي كند و در مرحله ي بعد به سوي اخلاق اعتقادي سير كرده و در نهايت به اخلاق مسئوليت پذيري مي انجامد.

بدين ترتيب استدلال هابرماس اين است كه اخلاق پروتستاني آغازگر تحولي است كه در شكل و ساختار منطقا به يك اخلاق جهانشمول مبتني بر « برادري » منتهي مي شود.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت10:23توسط الهام | |

وجه ايجابي نظريه ي هابرماس

هابرماس در وجه ايجابي نظريه اش مي كوشد بنياني خردپسند براي نظريه ي انتقادي فراهم آورد و سپس سيماي جامعه ي آرماني اش را ترسيم نمايد. او ابتدا سعي دارد در كتاب « دانش و علائق انساني » زيربناي معرفت شناختي و انسان شناختي نظريه اش را پي ريزي نمايد و سپس به تفصيل نظريه اش را در كتاب « نظريه ي كنش ارتباطي » بسط مي دهد.

 

الف - دانش و علائق انساني

هابرماس نمي خواست كه نظريه ي انتقادي همچون ماركسيستهاي ارتدوكس و يا ديگر نحله هاي ماركسيستي كه به تضاد در جوامع پرداخته اند و به مخالفت با سرمايه داري برخاسته اند جنبه اي ايدئولو‍ژيك بيابد. بهمين لحاظ در كتاب دانش و علائق انساني بر آن شد تا بنياني خردپسند براي نظريه انتقادي فراهم آورد.

از طرفي او به هيچ عنوان نسبي گرايي را نمي پذيرفت و معتقد بود « علائق » ي در درون انسانها هست كه در فراسوي فرهنگها و تاريخ وجود داشته و انسانها همواره در پي دستيابي بدان بوده اند. او از اين طريق سعي داشت نظريه انتقادي را به جاي امري صرفا تاريخي يا دلبخواه ( يا ايدئولوژيك ) به امري عام و ضروري تبديل كند و پايبندي نظريه انتقادي به عدالت اجتماعي و دموكراسي را به منزله ي ارزش يا علاقه اي فراتر از يك فرهنگ خاص نشان دهد ، و همانطور كه اشاره داشتيم بنيانهاي خردپسند براي آن فراهم آورد. هابرماس اين علائق جهانشمول را در سه رده تقسيم بندي كرد:

 

علائق شناختي

نوع علم

دانش

واسط اجتماعي

قلمرو

كنترل فني

علوم طبيعي

( تجربي / تحليلي )

دانش فني يا ابزاري

كار

طبيعت

عملي

تاريخي / هرمنوتيكي

عملي

زبان

جامعه

رهايي

علوم انتقادي

رهايي

اقتدار

-

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

1- علائق تجربي – تحليلي ؛ كه حكايت از ميل دروني انسانها براي تسلط به طبيعت و افزايش رفاه و آسايش مادي ، و نيز كنترل بر جامعه ي انساني و اداره بهتر آن دارد.

در اين حوزه هابرماس اشاره دارد كه او مخالف علم نيست ، اما زماني كه علم به علم گرايي (Scientism) تبديل مي شود و خود را تنها شيوه شناخت صحيح معرفي مي كند ، دانش انساني را كه در فرآيند كار و زبان حاصل مي شود ، به انحراف مي كشاند.

2- علائق عملي – هرمنوتيكي ؛ كه حكايت ميل دروني انسانها به فهم و درك متقابل از يكديگر در ارتباطات اجتماعي دارد و در علوم اجتماعي و تاريخي خود را نشان مي دهد.

هابرماس در اين حوزه به نحوه ي منحرف شدن و گمراه شدن کنش متقابل به وسيله ي ساختارهاي اجتماعي توجه دارد. مردم مي توانند در فهم متقابل از يکديگر دچار خطا شوند ، آنها مي توانند منظما گمراه شوند ، آلت دست قرار بگيرند و به گونه اي نظام يافته کور باشند. اما نوع سومي از علائق در وجود انسانها هست كه به به مقابله با اين گمراهي ها و آلت دست قرار گرفتن ها مي پردازد و هابرماس از آن با عنوان علائق رهايي بخش ياد مي كند.

3- علائق رهايي بخش ؛ كه حكايت از ميل دروني انسانها براي خودآئيني دارد يعني رهايي از قيد و بندهاي غير ضروري دروني ( مثلا روانشناختي ) و بيروني ( مثلا اجتماعي يا محيطي ) براي تجربه ي زندگي ِ آزاد و فارغ از هرگونه اجبار .

علائق رهايي بخش علوم انتقادي را بوجود مي آورد و به عمل خودآگاهانه و خردورزي انسانها اتكا داشته و الگوي آن روانكاوي فرويد است كه مسئله ي مورد نظرش سركوب و تحريف مي باشد. هابرماس هم در صدد نشان دادن نقش سركوب گر و تحريف كننده ي ايدئولوژي است بهمين جهت روانكاوي را در سطح جامعه به كار مي گيرد و مي كوشد فرايندهاي ناخودآگاهي را در جوامع معاصر نشان دهد كه تعيين كننده ي كنش هاي شهروندان است و بطور منظم آنها را منحرف مي سازد و شكلهاي قالبي زندگي را بر آنها تحميل مي كند. از طريق روانكاوي اجتماعي هابرماس مي كوشد اين اعمال انساني را تحت كنترل خودآگاهانه افراد درآورد.

روانکاوي فرويد سه عنصر ساختاري دارد: 1- فرد بيمار.      2- تلقي بيمار از وضعيت خود که در روايت او از تاريخمندي زندگي خود تجسم مي يابد.     3- روانکاو و علم او .

هابرماس هم همين سه عنصر را در بحث خود از نقد ايدئولوژي بکار مي گيرد. در اينجا هم سه عنصر اساسي وجود دارد : 1- موضوع نقد ، يعني مردمي که در روابط مبتني بر سلطه گرفتار شده اند ( همانند بيمار ).    2- برداشتي که مردم از اين وضعيت دارند و مي توان آنرا ايدئولوژِي ناميد ( يعني تلقي بيمار ).      3- جامعه شناسي و فلسفه ي انتقادي.

الگوي روانكاوي در مفهوم هابرماسي آن امر را نشان مي دهد كه در کانون علوم آزاديبخش مفهوم تامل يا خود تاملي (Reflective thinking) نهفته است. از نظر او در فرايند بازانديشي و تامل در نقس است که معرفت في نفسه با علائق بشري به خودآئيني و مسئوليت و بلوغ تطابق مي يابد و افراد از طريق تامل در نفس خويش است که مي توانند نسبت به نيروهايي که به صورتي پنهان و مضمر زندگي آنها را تحت تاثير قرار مي دهند , وقوف يابند. از اين طريق علوم انتقادي مي كوشند فرآيند تامل در نفس – روش مند را تسهيل كرده و موانعي که راه رشد خودآگاهي را مسدود کرده اند کنار بزنند.

بدين ترتيب آرزوي جامعه اي عاري از اجبار مبتني بر فرهنگ عمومي و دموكراتيك ، صرفا آرزويي اتوپيايي نظريه پردازان انتقادي نيست بلكه آرماني است كه در خود ساختار زندگي روزمره جاي دارد. ارزشهايي دموكراسي , عدالت , برابري و خودآئيني پيش نياز ارتباطند و هابرماس اميدوار بود كه نظريه انتقادي را به تجلي خرد دروني اي تبديل كند كه به آگاهي مشخصي از قدرت و هدف خويش دست يافته است.

يادآوري مي كنيم كه بدين طريق هابرماس با ارائه ي انواع علائق ذاتي انساني مي كوشيد نظريه ي انتقادي را از حالت صرفا ايدئولوژي ديگري در برابر نظام سرمايه داري رها كرده و نشان دهد همان طور كه علوم تجربي در علاقه عمومي بشر به كنترل ريشه دارد و علوم اجتماعي - تفسيري به ارتباط زباني توجه نشان مي دهند ، نظريه ي انتقادي هم به علاقه ي عام بشر به « خودآئيني » متكي است.

 

ب - نقد گادامر و پاسخ هابرماس

اجازه بدهيد در اينجا مختصرا به نقد گادامر از الگوي هابرماس بپردازيم:

در ابتدا گادامر به رابطه روانکاو – بيمار ِ هابرماس ايراد مي گيرد که اين رابطه از آن جهت موجه است که بيمار با اختيار و بر مبناي توافق دو جانبه تن به گفتگو مي دهد و نمي توان چنين رابطه اي را به جامعه تسري داد که در آن نظريه پرداز انتقادي هم با مقاومت جامعه روبرو مي شود و هم اين گرايش وجود دارد که نخبگاني که گمان مي برند حقيقت نزد آنهاست و ديگران دچار توهم هستند ، تصورات خود را به جامعه ديکته کنند.

در ادامه به هابرماس انتقاد مي کند که اعتقاد مطلق به قدرت و توانايي بازانديشي و بازسازي از سوي هابرماس نمايانگر نوعي « آرمان سازي خيالي » است و كوشش هابرماس تلاشي بيهوده و کاذب براي شکستن و خروج از حلقه ي هرمنوتيکي است. هابرماس در مقابل توجه به وضعيتي آرماني در آينده را امري ضروري مي داند كه مقصود همان تصور و برداشت همه جانبه از تاريخ عام و جهاني است. هابرماس معتقد است كه اگر نتوانيم وضعيت خاصي را که در آن بسر مي بريم از طريق اصول عقلاني به عنوان نوعي محک يا معيار آرماني سنجش عقل – مورد آزمون قرار دهيم – هر گونه نقدي غيرممکن خواهد بود. بر اين مبناست كه هابرماس براي کشف و ارائه ي اين قبيل اصول به الگوهايي نظير زبان شناسي و روانکاوي روي مي آورد.

گادامر از سويي ديگر انتقاد مي كند كه وجود يا پديده اي که مي تواند فهميده شود همان زبان است و به اعتقاد او زبان و جهان هر دو با هم ظاهر مي شوند و هر گاه يکي تغيير کند ، ديگري هم به تبع آن متحول مي شود از اين رو به عقيده ي وي زبان ، در واقع آن جهاني است که در آن زندگي مي کنيم.

اما هابرماس معتقد است كه زبان رايج و مرسوم حاوي ارزشهاي ايدئولوژيکي است كه در آن نهفته و پنهان است. پس بايد زبان را روانکاوي کرده و آنرا مورد بازشناسي قرار دهيم تا باعث فريب مان نگردد.

و انتقاد ديگر اين كه از نظر هابرماس ، تامل رهايي بخش (Reflective thinking) باعث ظهور فرد يا جامعه کاملا عقلاني خواهد شد ، در حاليکه از نظر گادامر با توجه به وجود ارتباطات تحريف شده ي مبتني بر قدرت ، امکان تحقق چنين امري بسيار ناممكن است.  

 

پ- استعمار زيست جهان

زيست جهان (lebenswelt) محل روابط نمادين ، روابط هنجاري ، عمل ارتباطي ، توافق و روابط ذهني است كه دربرگيرنده ي وفاقي در پس زمينه ي زندگي روزمره مي باشد و به مثابه مخزن دانش در نظر گرفته مي شود و از نسلي به نسل بعد منتقل مي گردد و شالوده ي درك جهان بيني هاي آگاهانه و تمامي كنش هاي اجتماعي انسانهاست. همچنين تعامل بين فرهنگ ، اخلاق و آگاهي از يك سو و ساختارهاي اجتماعي از سويي ديگر در زيست جهان تجلي مي يابد و انسانها هيچگاه نمي توانند از زيست جهان خارج گردند.

از اين رو مي توان اينطور برداشت كرد كه  زيست جهان در نظريه ي هابرماس تا اندازه اي نظير مفهوم حوزه ي « پيش تاملي يا تجربه ي بلاواسطه » ي هوسرل و تا اندازه اي نظير مفهوم زباني و مشخص تر « صورت زندگي » ويتگنشتاين است.

هابرماس تكامل جامعه را به منزله ي عقلاني شدن زيست جهان مي داند كه با پيشرفت و عقلاني شدن فرايندهاي تاملي ، انتقادي و ارزشيابي ، تدريجا آن عناصري از فرهنگ سنتي كه زماني به نحوي جزمي خود را بر زيست جهان تحميل مي كرده اند ، تحليل مي روند و وقتي عناصر نامناسب ِ سنتي كنار گذاشته شدند ، امكانات گسترش يافته « يادگيري » ( يادگيري ِ شيوه هاي تازه ي زندگي ) عرضه مي شوند و جامعه بر مبناي نيازهاي واقعي افراد تحول مي يابد.

هابرماس با تعبيري هرمنوتيكي نتيجه مي گيرد كه اين هم آميزي افقها ، در درون زيست جهان به تفسيري منجر مي شود كه شامل تر ، جامع تر و عميق تر و خلاصه بالقوه عقلاني تر از تفسيرهاي ممكن خواهد بود.

به نظر هابرماس از زاويه ي نظام اجتماعي مدرنيت فرايندي از ايجاد تمايز و يکپارچگي دوباره به خصوص به واسطه ي پول و قدرت است. تکامل نظام اجتماعي از طريق « خرد کارکردگرا » عمل مي کند که نوعي خرد ابزاري است که نظام با استفاده از آن خود را بر افراد تحميل مي کند. اما از زاويه ي زيست جهان ، مدرنيت فرايندي است که از طريق آن عرصه هاي مختلف زندگي آدميان بر توافق عقلاني و متقابل و ارتباطي استوار مي شوند ، و هابرماس با جدا کردن تحليل زيست جهان از نظام اجتماعي نوعي « کارکردگرايي انتقادي » را پديد مي آورد.

هابرماس در نوع برداشتش از عقلاني كردن زيست جهان از ديگر نظريه پردازان حلقه ي انتقادي همچون آدورنو فاصله مي گيرد. آدورنو عقلاني کردن زيست جهان را به مثابه پيروزي عقلانيت ابزاري در نظر مي گرفت اما هابرماس آنرا به مثابه ارتباط متقابل تفاهمي , هنجار گذاري و عقلانيت ارتباطي مي داند.

او در بحث استعمار زيست جهان سه انتقاد اساسي را وارد مي كند. يكي خرد ِ کارکردگراي نظام اجتماعي است كه از رهگذر رسانه ي پول ، قدرت و عقلانيت ابزاري -  كه موجب پيشرفت نظام (System) است - با ورود به عرصه ي زيست جهان ، عقلانيت ابزاري ، منفعت طلب و سودانديش را گسترش مي دهد و باعث تحليل رفتن « خرد ارتباطي » اي مي شود كه باعث رشد و پيشرفت زيست جهان است.

انتقاد ديگر هابرماس بر اين امر است كه خردِ كاركردگرا فرهنگ تخصصي را ترويج مي كند و انسانها را ناچار مي کند که به چهارچوبهاي جزئي دانش در دستان ديگران متکي باشند. اين وضعيت از نظر هابرماس نوعي آگاهي تکه پاره شده ايجاد مي کند و از تسلط ِ همه جانبه ي افراد بر زندگي شان مي كاهد. يا به تعبير ماركوزه پيامد آن « انسان تک ساحتي » است که تنها بر مبناي عقل ابزاري زندگي مي کند.

سوم اين كه به زعم هابرماس ايدئولوژي مسلط همچون حقيقتي مسلم خود را بر اذهان فردي و عمومي تحميل مي کند و قدرت ديدن و همچنين « بازانديشي » (Reflective thinking) را از آنها سلب مي کند.

و حال با ورود فلسفه و جامعه شناسي انتقادي همچون يک روانکاو , کوشش مي شود که از طريق ترکيب رهيافتهاي هرمنوتيکي - تفسيري و نيز بينشهاي تبييني ، اولا ماهيت و حوزه ي نابهنجاريها را مشخص شود و ثانيا با گشودن باب گفتگوي عقلاني در حوزه عمومي مردم را ياري دهد ، تا توانايي آن را بيابند که با وقوف به مسائل خود و کسب آگاهي تاريخي در مورد مشکلات به شيوه اي عقلاني بينديشند. دغدغه ي اصلي شناخت رهايي بخش فائق آمدن به توهمات ناشي از شي ء گشتگي , ياس و نااميدي , کالايي شدن روابط و مناسبات انساني و به ويژه غلبه بر توهمات ناشي از سيطره بتوارگي بر تمامي عرصه هاي مناسبات فکري و فرهنگي ِ فرد و جامعه است.

 

ت - کنش ارتباطي (Communicative Action)

هابرماس در نظريه ي کنش ارتباطي سه مبنا را در نظر مي گيرد:

1- رهايي از فلسفه ي خودآگاهي , يعني رابطه ي سوژه ي ( شناسنده ،  Subject) و ابژه ( شناسا ، Object ).

هابرماس با اين تمايزگذاري ميان ذهنيت و عينيت مخالفت است و معتقد است كه  اگر دنيا را فقط از اين زاويه نگاه کنيم گرفتار خرد ابزاري مي شويم و به بدبيني آدورنو و ماکس وبر دچار مي شويم كه در آن برون رفتي وجود نخواهد داشت.

2- کنش ارتباطي ؛ كه شامل فرايند گفتگو و مباحثه ي عقلاني در حوزه ي جهان زيست مي باشد و بر آن هيچ نوع تحميلي يا اجباري ممکن نيست چرا که عقلاني بوده و طرف مقابل مي تواند با منطق نه , يا آري بگويد.

3- در حوزه ي جهان زيست ، اولويت دادن براي کنش ارتباطي بدان معناست كه اولا عقلانيت ، آرماني نيست که از آسمان افتاده باشد ، بلکه در خود زبان ماست و در بردارنده ي نوعي نظام اجتماعي فراگير و دموکراتيک است که هدفش رسيدن به توافق عقلاني است و هر گونه اعمال سلطه را كنار مي گذارد و چنين بينشي مهمترين موضع هابرماس در برابر پست مدرن هاست.

دوما امكان شكل گيري « علم اخلاق جهاني » با تكيه بر گفتگو و مباحثه ي عقلاني و تفاهم بر سر تجربيات بي واسطه ( ملهم از پديدارشناسي ) يعني آن چيزهايي که از طريق برهان و دليل و بدون اجبار براي همه قابل قبول است ، ممكن مي گردد.

تصور علم اخلاق جهاني از سوي هابرماس موضعي است که براي سنت جامعه شناسي كه همواره بر تفاوتهاي فرهنگي تاكيد مي گذارد ، غيرممکن مي نمايد.

بدين ترتيب آرمان هابرماس آن است كه زيست جهان از طريق خرد ارتباطي به سطحي از رشد ، پيشرفت و عقلانيت دست يابد كه در آن امكان دستيابي به « اجماع مبتني بر استدلال » ممكن گردد. اين امر زماني اتفاق مي افتد كه نيروهاي خرد ارتقاء يافته باشد و همانند الگوي تکامل فردي استقلال و خودمختاري شخصيت ، افزايش توانايي انجام داوريهاي اخلاقي و عمل کردن بر اساس آنها , و جهان شمولي رشد يابنده ي نظامهاي اخلاقي و حقوقي ممكن شده باشد كه در آن شناسايي باورها , ارزشها , هنجارهاي اجتماعي , و علائق و منافع مشترك از طريق گفتگو و مباحثه ي عقلاني , باعث ساختار بخشيدن به كنش متقابل گردد.

بدين جهت او تمامي اين مباحث را در جامعه اي دموکراتيک در نظر مي گيرد که در آن همه به ابزارهاي خرد ، فرصتهاي مشترک در بحث , طرح نظرات و مشارکت در تصميم گيري هاي نهايي را دارند. در نتيجه پيش زمينه ي اين گفتگو و مباحثه ي عقلاني حركت به سوي « دموكراسي اجتماعي » است كه هابرماس با خوشبيني به جنبش هاي اجتماعي اي توجه دارد كه در پي عدالت اجتماعي و دموكراسي مشاركتي هستند و به ميزاني كه اين جنبش ها به دعاوي خرد در تصميم ها و سياست هاي اجتماعي توجه داشته باشند « اخلاق ارتباطي » را به نمايش مي گذارند كه اگر محقق شود , مي تواند سرمايه داري را به جامعه ي سوسيال دموكرات تبديل كند.

 

ث - وضعيت گفتار آرماني (  Ideal Speech Situation)

وضعيت گفتار آرماني در نظريه ي هابرماس وضعيتي است كه در آن كنشگران آزاد ، خردمند ، مسئول و خودآئين در وضعيتي برابر گرد هم مي آيند و پيرامون علائق و خواسته هايشان به بحث و گفتگوي عقلاني مي نشينند. بر اين گفتگوي عقلاني هيچگونه اجبار و زوري متصور نيست و تنها آنكه « قدرت استدلال بهتري » دارد مي تواند نظر ديگران را با خود همراه سازد و اين دقيقا همان معناي « ارتباط تحريف نشده » است.

اما هابرماس پيش شرطهايي را براي هر نوع مباحثه ي عقلاني كه هدفش را رسيدن به « حقيقت توافقي » تعيين كرده است ، در نظر مي گيرد:

1- بايد تشخيص داده شود كه او بيانات گوينده قابل درك و فهم است.      2- قضايايي كه گوينده معرفي مي كند بايد حقيقت داشته باشند ؛ يعني بايد درباره ي موضوع بحث دانش موثقي ارائه كند.    3- گوينده بايد در طرح قضايايش صادق باشد ؛ يعني بايد تشخيص داده شود كه او قابل اعتماد است.    4- گوينده حق دارد كه چنين قضايايي را به زبان آورد ، حتي اگر در طرح قضايايش روراست نباشد.

پيش فرض چنين موقعيتي آن است كه در نظر بگيريم انسانها در درون زيست جهان بر پايه ي انبوهي از پيش فرضهاي مشترك زندگي مي كنند و با يكديگر كنش و تعامل دارند. بدين ترتيب اين پيش فرضهاي مشترك در پس زمينه ي زندگي روزمره به انسانها اين امكان را مي دهد كه در حوزه ي عمومي يكديگر را بشناسند و گفتگوي متقابل داشته باشند و بر پايه ي نيازها و علائق مشترك به تفاهم برسند. او در اين زمينه از پراگماتيك عام سخن مي گويد كه در آن آنچه يک سخن را مشروع و حقيقي مي کند اين است که در پرتو معيارهاي اعتبار بين الاذهاني به عنوان سخن مشروع يا حقيقي تلقي شود و خود اين اعتبار نيز به نوبه خود تنها به واسطه ي توافق بين الاذهاني تضمين مي شود.

از نظر هابرماس عناصري كه ممكن است شكل گيري وضعيت گفتار آرماني را به مخاطره اندازد ، قدرت و ايدئولوژي هستند كه همانطور كه قبل تر اشاره كرديم از طريق كاربرد الگوي روانكاوي و بازانديشي ( تفكر تاملي ، Reflective thinking ) مي توانيم نفوذ ايدئولوژيها در زندگي شخصي و اجتماعي مان را تشخيص داده و بر اين موانع گفتگوي برابر و خودآئين فائق آئيم.

 

نتيجه گيري

بهرحال اينطور به نظر مي رسد كه از نظر هابرماس به عنوان پيشروترين نظريه پرداز مکتب انتقادي , « زندگي ِ نيک و حقيقي » آرمان نظريه ي انتقادي است که در آن انسانهاي آزاد ، خودآئين و مسئول در تعاملاتي عاري از فشار و اجبار با هم زندگي مي کنند و در کنار يکديگر جامعه اي را مي سازند که در آن « فرصتها و امکانات بيشتري براي نيکبختي , صلح و وحدت » وجود دارد.

و از آنجا که او ادامه دهنده ي سنت عقلگرايي کانتي مي باشد و پيرو خوشبين آرمانهاي روشنگري است. « جامعه ي بهتر » از نظر او جامعه اي لزوما عقلاني تر است که در آن انسانها امکانهاي بيشتري براي « ابراز وجود » و « بيان خويش » دارند و اين بيان از طريق « کار و روابط تحريف نشده ي اجتماعي » حاصل مي گردد.

از اين منظر نظريه انتقادي « بي طرفي ارزشي » را کنار مي گذارد و با گرايشي فلسفي – تجربي , يعني گرايشي که در پي دنبال کردن آرمانهاي فلاسفه ي روشنگري پيرامون « عامليت » انسان هستند ، در پي ِ پي ريزي جامعه ي آرماني اي که صرفا نه يک اتوپيا و يا ايدئولوژي اي در برابر نظريه هاي رقيب ، که آرماني است که « ذاتي ِ نوع بشر » بوده و بطور « تجربي » در محافل دانشگاهي به بحث و نقد گذاشته مي شود , و « رهايي نوع بشر » را با عنوان « پروژه ي ناتمام مدرنيته » دنبال مي کند.

 

منابع :

خرد ، عدالت و نوگرايي ؛ نوشته هاي اخير هابرماس / استيون وايت ؛ ترجمه محمد حريري اكبري ، تهران: قطره 1380.

دموکراسی گفتگويي ( امکانات دموکراتيک انديشه های ميخائيل باختين و يورگن هابرماس ) / دکتر منصور انصاری ؛ تهران: مرکز 1384.

نظريه ي اجتماعي مدرن ، از پارسونز تا هابرماس / يان كرايب ؛ ترجمه ي عباس مخبر ، تهران: آگاه 1378.

كشاكش آرا در جامعه شناسي / استيون سيدمن ؛ ترجمه هادي خليلي ، تهران: نشر ني ، 1386.

هابرماس / مايكل پيوزي ، ترجمه احمد تدين ، تهران: هرمس ، 1379.

بازخوانی هابرماس / حسينعلی نوذری ؛ تهران: چشمه ، 1381.

نظريه هاي جامعه شناسي در دوران معاصر / جورج ريتزر ؛ ترجمه محسن ثلاثي ، تهران: علمي ، 1374.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت10:21توسط الهام | |

يورگن هابرماس دست‌پرور سنت جامعه‌شناسي آلمان است او يكي از نظريه‌پردازان دوران معاصراست .اوكسي است كه به فلسفه عنایت ويژه داشت و به هگل وامدار فكري است و به مفهوم هگلي عقل و خرد به عنوان موتور حركت جامعه و تاريخ توجه خاصي دارد و همين طور به مفاهيم دولت وجامعه وتاريخ عنايت دارد.
اودر1929 درآلمان در يك خانواده مرفه متولد شد. سپس در دانشگاه بن در زوريخ تحصيلاتش رامي‌گذارند و مدتي بعد به عنوان روزنامه‌نگار آزاد به كار مشغول مي‌شود، بحران نازيسم در آلمان به عنوان بدترين و بزرگترين واقعه اصلي و نسلي را مستقيما تجربه مي‌كند و ظهور تا سقوط فاشيسم در آلمان و ايتاليا را شاهد بود او رساله‌ي دكتري خود را در فلسفه با عنوان "امري مطلق در تاريخ" به تمام مي رساند. سپس براي گسترش ديدگاه‌هاي خود در خصوص "نظريه انتقادي" همكاري خود را با آدرنو و هوكهايمر بيشتر مي‌كند لذا به فرانكفورت رفته و در سال‌هاي 1956 تا1959 دستيار آدرنو در فرانكنورت بود. او بعد ازآدرنو و هوركهايمر رهبري مكتب فرانكفورت را به عهده مي‌گيرد و نظريه انتقادي ضمن حفظ و نفوذ ،اهميت خود را در دهه‌ي 1970 به بعد در آثار هابرماس به شكلي تازه پیدا می‌کند،او به ارائه سنتي نوين در زمينه نظريات علوم‌اجتماعي همت گمارد و ارائه مباحثي بديع در مورد "پديده‌ي عقلانيت " و توجه و تأكيدات خاص وي به اين مقوله و هم چنين دوري جستن از"نظريه انتقادي" كلاسيك و ابداع و ابتكار "نظريه انتقادي" جديد مهم‌ترين و اساسي‌ترين گامي است كه در زمينه ترويج و تبیین نظريات جديد در فلسفه و علوم‌اجتماعي معاصر برداشته است همين مباحث بود كه براي اولين بار باب گفتگو و ارتباط بين "نظريه انتقادي " وديگر مكاتب فلسفي و نظريات اجتماعي از قبيل هرمونتيك، نظريه سيستم‌ها، مكتب فونکسیوناسيم ساختاري، علوم‌اجتماعي، فلسفه تحليلي، زبان‌شناسي و نظريات تكاملي ادراكي و اخلاقي را گشود.
مضمون اصلي در اكثر آثار هابرماس عبارت است از مشاركت در تدوين و ارائه سيمايي واضح از يك "جامعه جهاني بهتر" و اينكه انسان توانايي تغيير حيات‌اجتماعي خودش و ساختن يك زندگي مطلوب و تكامل يافته‌اي براي خود را داراست كه اين نظرهم بر آمده از شرايط شكل‌گيري فكري هابرماس است كه در واقع او از نسل جامعه‌شناساني است كه درفضاي بحران‌هاي اجتماعي و سياسي رشد كرده و شاهد بود كه جوامع درچرخش‌هاي تاريخي بارها ساختارهاي اجتماعي و فرهنگيشان دست خوش تغییر قرار گرفت به همين دليل ديد انتقادي و راديكال قوي دارد و به تعبيري شالوده شكن قوي است، ازنظر بينش و روش يك بينش انتقادي دارد يعني كل نظام‌هاي موجود در جهان و مربوط به جهان را نقد مي‌كند، هم نقادي نظريه‌ها هم نقادي وضعيت، هم كمونيسم، سرمايه‌داري، با كاركردگرايي، اثبات‌گرايي، ساخت‌گرايي، امثال آن. او به لحاظ روش ، روش اثباتي را نمي‌پذيرد و به جايش روش هرمنوتیک وفهم و درك انسان‌ها و جهاني انساني را مورد توجه قرارمي‌دهد و به نظر او اهداف رهاسازی نمی‌تواند بدون دانش اینکه مردم چگونه تفسیر می‌کنند و ارتباط دارند تشخیص داده شود.
هابرماس انتقادي ضد پوزيتویستي شديدي اتخاذ كرد و مدعي است كه پوزيتویسم و علم جديد علي‌رغم ادعاهايشان بر فرضياتي بنا شده‌اند كه صرف نظر از غيرارزشي بودن اساسا با علايق تئوريك قطع رابطه كرده‌اند. نگرش طبيعي تلقی کردن واکنش‌اجتماعی در قالب این رویکرد در خصوص تصدیق حهان و تطابق جهان و شناخت وضع موجود تاکید دارد در نتیجه اگر پدیده‌های اجتماعی را حالت طبیعی بينگاريم و وضع موجود خود به خود با وضع مطلوب يكي مي‌شود. به اين ترتيب جامعه‌شناسي حالتي محافظه‌كارانه برخودش می‌گيرد اومعتقد است كه هدف جامعه‌شناسي بر عكس علوم‌طبيعي كنترل‌اجتماعي نيست بلكه تلاش براي فرد و تفاهم در حيات‌اجتماعي و تعامل و درك متقابل است بنابراين او معتقد است بايد رابطه صحيح ميان نظريه وعمل را از نو احيا و اعاده نمود به اعتقاده او با رشد علوم تكنولوژي و تشكيلات عريض و طويل بروكراسي در جوامع صنعتي پيوند فوق از مسير اصلي خود خارج و منحرف گشته و سيمايي زيانبار و غيرانساني به خود گرفت زيرا عقل اينك كاملا خصلت ابزاري پيدا كرده است و عقلانيت چيزي نيست جز كشاندن هرچه موثرتر ابزار به خدمت اهداف جوامع مبتني بر علوم و تكنولوژي اجتماعي بدين ترتيب عقل نقش رهايي بخشي خود را از دست داده و از شكل ابزاري در خدمت كشف يا خلق "معني" و "ارزش" به صورت ابزاري درخدمت "قدرت" و"اقتدار" و سركوب در آمده است. هابرماس عقيده دارد ديدگاهي تازه كشف كرده كه در آن "علايق عملي"و تأملات نظري، به طور يكسان در كنار هم قرار مي‌گيرند وي شرايطي را مد نظر دارد كه در آن ارتباطات‌انساني از سلطه هرگونه انتقاد آزاد باشند شرايطي كه در آن "نظريه و عمل خودانديشي" ، "معرفت " و "منفعت" بگونه‌اي معتدل بر هم منطبق خواهند بود.
او در سال‌هاي دهه‌ي 70 مطالعات خود را در زمينه علوم‌اجتماعي گسترش مي‌دهد و اقدام به بازسازي و تجديد نظري انتقادي به صورت نوين مي‌كند در تاليفاتي از قبيل : نظريه‌اجتماعي و معضل مشروعيت‌يابي در سرمايه‌داري متأخر كه تحت عنوان بحران مشروعيت چاپ شده و همين‌طور بازسازي ماترياليسم تاريخي، در اين آثارهابرماس انتقادات خود را متوجه ماركسيسم كلاسيك و پيشگامان نظريه‌انتقادي نمود تلاش اصلي وي متوجه آن است كه شيوه خاص خود را در زمينه احياء و بازسازي، ماترياليسم تاريخي، نظريه‌اقتصادي جامعه و نظريه‌اي فلسفي را كه ريشه در تحليل كنش‌ارتباطي دارد توسعه مي‌دهد.
هابرماس در كتاب بحران مشروعيت رابطه بين خرده سيستم‌ها را ارائه مي‌دهد او سيستم سرمايه‌داري را بحران‌آميز خواند و هر يك از خرده ‌سيستم‌ها را نيز داراي بحران خاصي مي داند. از نظر وي خرده نظام‌اقتصادي داراي بحران اقتصادي گرديده است چراكه درآن كمبود توليد ديده مي‌شود سيستم اداري و سياسي دچار بحران عقلانيت است زيرا ارتباط و انسجام ابزاري در آن ديده نمي‌شود نهادهاي فرهنگي نيز براي كنشگران قابل استفاده نيستند تا معانی کافی ایجاد کنند تا برای مشارکت در جامعه در افراد ایجاد احساس تعهد کنند ،در اين صورت سيستم فرهنگي دچار بحران مبتني برانگيز گرديده است در اين سيستم به دليل اينكه كه كنشگران، توان تصميم‌گيري واحد را ندارند نيز بحران مشروعيت ايجاد گرديد است از نظر هابرماس زمينه‌هاي اساسي ايجاد بحران مشروعيت در نظام سرمايه‌داري جديد عبارتند از:
1- كاهش ارتباط حوزه عمومي و توده‌اي
2-افزایش دخالت دولت در اقتصاد
3- تسلط دانش بر زندگي جمعي و تسلط دولت بر آن
هابرماس با تاکید بر تحلیل مارکس از بحران اقتصادی تولید را به بحران معنی سازی و تعهد انتقاد می‌کند چرا که در اين فضا كنشگران امكان شناخت، دريافت واقعيت و تصميم‌گيري درست را ندارند و در نتيجه بحران از روابط‌اقتصادي و اداري به بحران معنا، تعهد، ارزش‌ها و باورها در جامعه سرمايه‌داري سرايت كرده بنابراين هابرماس به جامعه ايده‌آل كه در آن كنشگر بتواند با ديگران به سادگي ارتباط برقرار كند پرداخته. بنابراين درسال 1981 اثر عظيم و ماندني خود نظريه كنش‌ارتباطي را در دو جلد منتشر ساخت اين كتاب كه يك اثر محققانه و تاريخي بود و از ساختار نظري محكمي برخورداراست به بررسي و ارزيابي ميراث فكري ماركس، دوركیم، وبر، لوكاچ، ماركسيسم‌غربي و نظريه‌انتقادي پرداخته و از گرايشات و تمايلات اين انديشمندان به ساده‌سازي نظري و نيز شكست و ناكامي آنان در ارائه نظريه‌اي مناسب براي كنش‌ارتباطي و عقلانيت انتقاد مي‌كند. در جلد اول تأكيد بر كنش‌عقلاني است زيرا توجه به ذهنيت و آگاهي فرد در جريان كنش متقابل است

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت10:19توسط الهام | |

هابرماس 2 مفهوم به نام‌هاي "سيستم" و "جهان زيسته" را مطرح مي‌كند که این‌ها عناصر کنش‌ارتباطی هستند که کنشگران را به فهم بین‌ذهنیتی(بين الاذهاني) می‌رساند، جهان‌زیسته یکسری فرضیات زمینه‌ای و ذخایر دانش را در بر می‌گیرد. او بيان مي‌كند كه جهان‌زيسته طي هجوم نظام‌اقتصادي و سياسي كه شامل قدرت و پول است استعمار مي‌شود در نتيجه دولت‌هاي اقتدارگرا سعي مي‌كند بيشتر منطق سياست و اقتصادي خود را به همه جاي جامعه تعميم دهد، (مثلا نفوذ در روابط‌ خانوادگي، دادن تسهيلات و مال) فرض كنيد كه منطق سياسي بخواهد به طور مستمر جهان زيسته‌ي ما را كه در آن مي توانيم آزادانه و تحت ارزش‌ها و هنجارهاي خود با ديگران به كنش‌متقابل بپردازيم را تحت‌تاثير خودش قرار دهد و اين ارتباط را تحريف كند( مثل وقتي كه ما با كسي برخورد مي‌كنيم كه پول دارد يقينا رفتار ما متفاوت خواهد بود )، امكان ارتباط آدم‌ها با هم و فهم يكديگر را از بين مي برد و تبديل به يك پوشش حائل مي‌شود و اين جاست كه هابرماس راه‌حل این بحران‌ها را در ایجاد تعادل دوباره بین جهان زندگی و سیستم می‌داند و این تعادل بخشیدن دوباره از طریق گسترش فضایی عمومی در نواحی سیاسی و اقتصادی(حوزه‌ي عمومي) میسر است و ایجاد موقعیت‌های بیشتری برای کنش‌ارتباطی. در واقع حرف اصلي او اين است كه چگونه اين زندگي اجتماعي و فرهنگي را از سلطه سرمايه‌داري و دولت خارج كنيم و رویکردهای را پیشنهاد دهد که موقعیت‌های کنش‌ارتباطی بتواند دوباره محکم شود.
در این جاست که فرق او با ماركس و وبر روشن می‌گردد، مارکس كنش را به كار تقليل مي‌دهد و وبر كنش را معطوف به هدف در نظر مي‌گيرد همان عقلانیتی که موجب رشد نیروی تولیدی و افزایش نظارت فنی بر زندگی شده است. و هر دو به سطح عقلانيت ابزاري متوقف مي‌شود اما هابرماس بر کنش‌ارتباطی و نه معقول و هدفدار تاکید دارد و مبنای آن ارتباط تحریف نشده و بدون اجبار است. به نظر هابرماس این دو در این سطح محدود شده‌اند و کنش‌ارتباطی که همان کنش چهره‌به‌چهره است را ندیده گرفته‌اند که این نوع عقلانیت مستلزم رهاسازی و رفع محدودیت‌های ارتباط است که از نظر او مشروع‌سازی دو عامل اصلی ارتباط تحریف شده است. اما فراگرد تكاملي مورد نظر هابرماس يك جامعه‌عقلاني است در اين جا عقلانيت به معناي از ميان برداشتن موانعي است كه ارتباط را تحريف مي‌كند اما به معناي كلي‌تر نظام‌ارتباطي است كه در آن افكار آزادانه ارائه مي‌شود و در برابر انتقاد حق دفاع مي‌كند. او تا اين‌جاي قضيه كه رابطه بين كارمندان و كارگران را تكنيك سازمان مي‌دهد ايراد نمي‌گيرد چون به عقلانيت ابزاري و يكپارچگي معتقد است اما مشكل از نظرهابرماس وقتي است كه رابطه طبيعي آدم‌ها با هم تحت‌تاثير قرار مي‌گيرد و روابط مبتني بر گفتار را تبديل به رابطه تكنيكي بكند اين جاست كه رابطه‌انساني فقيرتر مي‌شود و يك رابطه صميمي و انساني يك ارتباط تكنيكي مي‌شود. بنابراين در اين جاست كه حقيقت در اين فرآيند گفتگو شكل مي‌گيرد و او در پي تفاوت‌گذاري بين حقيقت و صداقت بود او مدعي بود كه با طرح ديدگاه مباحثه مي‌توان به نوعي وحدت و ارتباط بين اين دو مفهوم دست يافت. و در همين رابطه اولين اثر عمده‌ي خود يعني تحول ساختاري در حوزه‌ي عمومي را در سال 1962 تأليف نمود. در واقع حرف اصلي او اين است كه چگونه زندگي اجتماعي و فرهنگي را از سلطه سرمايه‌داري و دولت خارج كنيم که این امر با ايجاد دموكراسي میسر است و گسترش حوزه‌ي عمومي و در نهايت آزاد كردن زيست‌جهان از استعمار. او در كتاب اول خود يعني تحولات ساختاري در حوزه‌ي عمومي با بررسي تحولات تاریخی از قرن 18 به بعد و اوضاع خانواده نشان مي‌دهد که چگونه حوزه‌ي عمومي و خصوصي از بين رفته، با به وجود آمدن بازار آزاد و گسترش و نفوذ دولتها و قدرتها بر زندگي خصوصي افراد و گسترش حضور دولتها در زندگي مردم و وابستگي متقابل مردم به آنها مثلا واگذاري نقش آموزش و تعليم به دولتها و جامعه‌مدني، دادن تسهيلات دولتي، مواظبت از سالمندان،.و سرايت حوزه‌ي حيات‌اجتماعي و فردي و همين‌طور گسترش رسانه‌هاي جمعي كه صاحبان آنها داراي قدرت و پول هستند و دقيقا چيزي را كه مي‌خواهند به مردم ديكته و آنها را مشغول مي‌كند و رشد خردعقلاني و نقادي كم‌رنگ مي‌شود ( مثل فيلم 300)
بنابراين براي جلوگيري از اين امر بايد به كاهش نقش دولت در جامعه‌مدني، خصوصي و عمومي پرداخت و گسترش حوزه‌ي عمومي كه آزادانه افراد به كنش‌ارتباطي و نقد و بررسي با يكديگر بپردازند را بدون عوامل تحريف كنند كه اين خود زمينه دستيابي به عقلانيت و فراهم كردن زمينه گفتمان خواهد بود.
از نظر اوعقلانيت یعنی شخصي كه به نحو عقلاني رفتار مي‌كند به همان صورت كه در برابر بيانات منطقي حالت پذيرا دارد به همان ترتيب نيز مايل است خود را در معرض نقد قرار دهد. باز نمودهاي عقلاني به خاطر نقدپذير بودن پذيراي اصلاح نيز هستند اگر ما بتوانيم به نحو موفقيت‌آميز اشتباهات خود را شناسايي كنيم مي‌توانيم تلاش‌هاي مقرون به شكست را تصحيح كنيم بنابراين شخصي را كه در حوزه‌ي معرفتي–ابزاري عقايد معتدلي را بيان مي‌دارد و به نحو كارآمد عمل مي‌كند شخصي منطقي و عاقل مي‌شناسيم اما اين عقلانيت چنانچه با توانايي درس گرفتن از اشتباهات از بطلان فرضيه‌ها و از شكست‌هاي حوزه‌ي عملي پيوند نداشته باشد يك عقلانيت عارضي باقي مي‌ماند كسي كه به كارهاي غيرعقلاني خود پي مي‌برد عقلاني است و خردمند و قابل اعتماد.

منابع:

آزاد ارمکی،تقی(1383)نظریه های جامعه شناختی ،تهران :سروش
هابرماس،یورگن(1383)،نظریه های کنش ارتباطی جلد1،ترجمه کمال پولادی،تهران:موسسه انتشاراتی
هابرماس،یورگن(1374)تحول ساختاری در حوزه عمومی،جمال محمدی،تهران :افکار
ریتزر ،جورج (1374)،نظریه های جامعه شناسی دوران معاصر, ترجمه محسن ثلاثی،تهران:علمی
نوذری ،حسینعلی(1381) بازخوانی هابرماس،تهران:چشمه

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت10:13توسط الهام | |

گر بخواهيم به نظري به جامعه شناسي مدرنيته داشته باشيم و از روايت هاي كلان زندگي اجتماعي كه ساخته و پرداخته نظريه پردازان بزرگي همچون ماركس ، وبر و دوركيم مي باشد بگذريم و نگاهمان را به سطوح خردتر زندگي اجتماعي معطوف كنيم ، بي ترديد نقش گئورك زيمل در اين زمينه انكارناپذير مي نمايد. جايي كه او وظيفه عمده جامعه شناسي را تحليل تعامل و كنش متقابل ميان آدميان در زندگي روزمره بيان كرد و به لحاظ ديدگاه فردگرايانه اش ، به بررسي وضعيت انسان در جهان مدرن پرداخت ، از سنخ هاي اجتماعي ( همچون خسيس ، فقير ، ماجراجو و ... ) سخن گفت و در نهايت بر گروه هاي متفاوت اجتماعي ( زنان ، تمايلات جنسيتي و ... ) تاكيد نمود. حال در اين نوشته سعي داريم جنبه هايي از انديشه او درباره « وضعيت انسان در جهان مدرن » را باز كنيم كه شايد بتوانيم بررسي هاي متفاوت و مختلف او را در يك صورت بندي كلي تبيين نماييم ، تا از اين طريق انگيزه هاي پنهاني و ريشه هاي بنيادين جامعه شناسي وي را درك كنيم.

ماهيت انسان و نگراني از وضعيت او در جهان مدرن

زيمل انسان را داراي « تماميت » ي مي داند كه از « وحدت رازگونه روح » وي حاصل مي گردد. مفاهيم تماميت و وحدت رازگونه روح تاكيدي است بر پيچيدگي شخصيت آدمي و انواع مختلفي از تجربيات ، نگرشها ، خصوصيات ، صفات ، اعتقادات ، عواطف ، احساسات ، اميال ، غرايز و ... در انسان ، كه هر كدام بيانگر جنبه ها و نيازهاي متفاوتي در فرد مي باشند و كنش ها و اعمال انسان برخاسته از برآيند پيچيده اي از اين مفاهيم مختلف و بعضا متضاد هست كه تماميت « شخصيت انساني » را تشكيل مي دهند. از اين منظر قضاوت در مورد شخصيت انساني و كنش هايش با در نظر گرفتن تماميت او بايد صورت گيرد و تنها با ارضاء تمامي نيازهاي انساني است كه فرد مي تواند به آرامش و تعادل در زندگي خويش دست يابد. از نگاه زيمل پيشرفت شخصيت انساني با رشد او در ابعاد مختلف شخصيتي اش حاصل مي گردد « وحدت رازگونه روح هنگامي حاصل مي گردد كه شخصيت به رشته هاي متنوعي تقسيم گردد » ( كرايب ، نظريه اجتماعي كلاسيك ). اين بينش زيمل در مقابل فيلسوفان روشنگري همچون جان لاك قرار مي گيرد كه تمامي اعمال انساني را به « فهم عقلاني » وي تقليل داده بودند ( هر چند كه بعدا زيمل نشان داد كه براي زندگي در كلانشهرها لزوم استفاده از تحليلهاي عقلاني- رياضي اجتناب ناپذير است ) 

با اين حال زيمل فرد را انتخاب كننده ارزش و معني مي داند كه همين انگيزه او را به تعامل با ديگري و ديگران و ايجاد « جماعت هاي انساني » سوق مي دهد. از اين جا است كه زيمل به بررسي گروه ها ، خانواده ، نهادها و ديگر ساختارهاي فرافردي مي پردازد كه مستقل از كنشگران ، نيات خويش را بر آنها تحميل مي كنند. او در اين تحليلها بيش از هر چيز نگران تماميت شخصيت انساني كه خطر كاناليزه شدن آن در برخورد با ساختارهاي فرافردي همواره وجود دارد. او « از اين كه جهان مدرن روح انساني را « جامعه پذير » ، محدود و يكدست نمايد بيم داشت » ( همان ). در بستر چنين موضع فكري مي توان تحليل هاي او را در ارتباط با گروه هاي دو نفره و سه نفره ، استقراريافتن تعامل هاي اجتماعي بر مبناي مبادله ، فلسفه پول ، و عقب افتادن فرهنگ ذهني از فرهنگ عيني بررسي نمود.

در ارتباط با گروه هاي دو نفره و سه نفره زيمل نشان داد كه چگونه انسانها در ابتدايي ترين صورت هاي زندگي اجتماعي ، هم به يك معنا آزادي بيشتري كسب مي كنند و فضاي عمل بيشتري بدست مي آورند و بهتر مي توانند شخصيت خويش را به « نمايش » بگذارند و در عين حال چگونه اين گروه ها محدوديت هايي بر كنشهاي ممكن فرد اعمال مي كنند و آزاديهاي او را كاناليزه مي سازند. همين دوگانگي در كسب گستردگي آزادي و محدودشدن آن و سطحي شدن تعاملات انساني را مي توان در مبادلات اجتماعي و فلسفه پول نيز دريافت.

از نظر زيمل در مبادلات اجتماعي ، انسانها « هستي هاي اجتماعي » را بوجود مي آورند كه بر آنها الزام آور بوده و قواعد بازي اجتماعي را تعيين مي كنند. اين هستي هاي اجتماعي كه به شكل « فرهنگ عيني » تبلور مي يابند ، از بسط و گسترش « فرهنگ ذهني » حاصل مي گردند كه در نهايت به لحاظ تقسيم كاري كه از لوازم پيشرفت آنها است باعث عقب ماندگي فرهنگ ذهني از عيني گشته و به فروپاشي شخصيت فرد مي انجامند. هر چند كه از نگاه زيمل افراد به طور پيوسته مي كوشند از زنجيرهاي اين فرهنگ عيني رهايي يابند اما او در موضعي نااميدانه انسانها را محصور در « قفس آهنين » ( به تعبير وبر ) فرهنگ عيني مي يابد كه آزادي و خلاقيت بسياري را از فرد مي ستاند و در عين حال پاسخ كمي به نيازهاي او مي دهد.

يكي از مظاهر مبارزه افراد با فرهنگ عيني را در پديده « مد » مي توان جستجو كرد. مد يكي از پيامدهاي فشارهاي تحمل ناپذير ساختاري بر شخصيت افراد در جهان مدرن مي باشد كه مشخص كننده انسانهايي است كه مي كوشند به نوعي در مقابل ساختارهاي فرافردي فرهنگي به پاخيزند و در عين حال هميشه مغلوب آن اند. پديده مد دقيقا مي تواند سرگرداني انسان را در جامعه مدرن نشان دهد. انسانها در كلان شهرها از يك سو نمي خواهند دربست و يكسره تسليم فرهنگ عيني گردند و از سويي ديگر توان مقابله تمام با آن را ندارند پس به نوعي مبارزه چريكي ( اقليت هاي گروهي ) دست مي زنند كه مد يكي از نمودهاي آن است. فرد در عين حال كه به مبارزه با فرهنگ جامعه برخاسته خود را دربست تسليم فرهنگ گروه خودي ( مدگرايان ) كرده است. در واقع يك چنين افرادي مي كوشند از طريق پاك كردن صورت مسئله ، حس عصيان گري شان را ارضاء كنند وجدان خويش را آسوده سازند و از اين واقعيت كه آنها موجوداتي ضعيف ، و تسليم شده اجتماعي هستند كه توان مقابله با نيروهاي عظيم اجتماعي را ندارند ، بگريزند.

مقابله با نظريه هاي ارگانيستي و ايده آليستي

از سويي ديگر و بنا بر همان رهيافت فردگرايانه ، زيمل با تاكيد بر تعاملات اجتماعي و كنش متقابل آدميان در زندگي روزمره به مقابله با بينش ارگانيستي انگليسي و با طرح نظريه « جامعه شناسي صوري » خود به مقابله با تاريخ گرايي « منحصر به فرد » فلسفه ايده آليستي آلماني پرداخت.

رهيافت ارگانيستي به آراء كنت و اسپنسر باز مي گردد. كنت تاكيد مي كرد كه « رشد تكاملي در ساختار و كاركردهاي هر واحدي دگرگونيهايي پديد مي آورد كه موجب افزايش حجم و تمايز بيشتر اجزاء مي گردد » و براي اسپنسر تكامل اجتماعي به عنوان « تغيير از يك حالت به نسبت نامعين ، نامنسجم و همگون به حالت نسبتا معين ، منسجم و چند گون » مدنظر بود. او زماني جامعه شناسي را علم تلقي مي كرد كه بر محوريت قوانين طبيعي و تكاملي مبتني گردد. بدين طريق رهيافت ارگانيستي پيوستگي فراگردهاي اجتماعي را از نظر كيفي با فراگردهاي طبيعي را نشان مي دهد و در آن جامعه شناسي علم برتري تلقي مي گردد كه انسان تنها از طريق آن مي تواند قوانين حاكم بر همه تحولات اجتماعي را كشف كند.

زيمل ، در مقابل ، بر عليه نظريه ارگانيستي « تماميت خواه » موضع گرفت و ساختارهاي فرافردي همچون دولت ، خانواده ، كلان شهر ، اتحاديه كارگري و ... را تنها تبلوري از كنش متقابل ميان آدميان در تعاملات اجتماعي شان دانست و استدلال كرد كه نظريه پردازي جامعه شناختي نبايد همه جنبه هاي زندگي فردي را تعين بخشد. به عبارت ديگر « جامعه شناسي بايد پديده هاي خرد را بررسي نمايد نه جامعيت جهاني را » ( كوزر ، بزرگان انديشه جامعه شناسي ).

اما جبهه ديگري كه زيمل به مقابله با آنها پرداخت ايده آليستهاي تاريخ گرا بودند كه بررسي پديده هاي منحصر به فرد تاريخي را وظيفه پژوهشگر اجتماعي دانسته و معتقد بودند كه « استقلال روح آدمي » كه همواره با آزادي انتخاب و گزينش راه هاي تازه براي زندگي همراه است ، قانون بردار نيست و نمي توان براي آن قوانيني قابل تكرار و فراتاريخي تبيين نمود. از نظر آنها بي همتايي وقايع تاريخي ، برگشت ناپذيري رويدادهاي تاريخي و جدايي بنيادي طبيعت از ذهن باعث مي گردد كه نتوانيم از تاريخ قانوني كلي براي اعمال بشري استخراج نمود. از نظر ايده آليست ها تنها مسئوليت پژوهشگر بررسي رويدادهاي منحصر به فرد تاريخي مي باشد.

زيمل در مقابل آنها مفهوم « جامعه شناسي صوري » را بنيان نهاد كه چيزي نزديك به مفهوم « تيپ عالي » ( ماكس وبر ) مي باشد در معنايي خردتر و در محدوده اي كوچك تر. به نظر زيمل « يك رشته پديده هاي انساني جداگانه را مي توان با ارجاع به يك مفهوم صوري واحد ادراك كرد » ( همان ) كه اين مستلزم كشف لايه هاي زيرين پديده ها است كه در تحليل هاي تاريخي و جامعه شناختي خود به عمق آنها دست يافته و انواع « الگوها ( صورتهاي ) يكنواخت » و « قابل تكرار » را در ميان پديده هاي گوناگون كشف مي نمايد تا از آن طريق بتواند پيوستگي هاي صوري ميان اين پديده هاي تاريخي و اجتماعي را درك كند. پديده هايي كه ممكن است از لحاظ محتوا و معني كاملا متمايز از يكديگر باشند بيابد. در اين معنا مفهوم جامعه شناسي صوري به جامعه شناس ( در مقابل محقق تاريخ گرا ) نگاه ژرفتري مي بخشد و براي او امكان تحليل تطبيقي ، تبيين علت ها ، و پيش بيني رفتار پديده ها را ممكن مي سازد.

در پايان مي توان گفت « زيمل از كنشهاي انساني ( وضعيتي نزديك به وبر ) آغاز كرده و با از هم پاشيدگي تجربه انساني ( وضعيتي نزديك به ماركس ) پايان مي دهد » ( كرايب ، نظريه اجتماعي كلاسيك ).

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت10:11توسط الهام | |

فيلسوفان بحري ، فيلسوفان بري

انديشه وبر ريشه در سنت فلسفي آلماني دارد كه اگر فيلسوفان مغرب زمين را به دو گونه كلي فيلسوفان بحري ( انگليسي ها ) ، و فيلسوفان بري ( آلماني ها و فرانسوي ها ) تقسيم كنيم ، مي توان چنين ارزيابي كرد كه فيلسوفان بحري گرايشي تحليلي داشته و با شيوه هاي منطقي و با ابزار قياس مي كوشيدند به حل مباحث عمده جامعه بشري همت گمارند كه شكل افراطي آن در پوزيتويست هاي منطقي ( حلقه وين ) نمود يافت كه معتقد بودند نظريه ها تنها زماني قابل اثباتند كه به شيوه اي استقرايي مبتني بر مشاهدات عيني باشند اين رويكرد گرايش عمده جامعه شناسي انگليسي را نشان مي داد كه بر تحليلهاي آماري تاكيد داشت. در مقابل آنها فيلسوفان بري يا فيلسوفان آلماني ، فرانسوي قرار مي گرفتند كه به زعم انگليسي ها شاعرمسلك بودند تا فيلسوف ، براي مثال تاكيد هگل بر تحقق روح ، ديالكتيك و يا تاكيد سارتر بر وجود ، ماهيت و يا نظريات اخلاقي كانت نشان از درك كل گرايانه و متفاوت آنها نسبت به تحليلگرايان داشت. از ديد فيلسوفان بحري دستيابي و فهم واقعيت به سادگي از طريق استقراء و قياس بدست مي آيد اما در مقابل آنها فيلسوفان بري جهان را بسيار پيچيده تر و مبهم تر از همكاران انگليسي شان مي ديدند و از نظر آنها واقعيت و فهم آن به اين سادگي ها در دسترس نبود.

وبر كه مليتي آلماني داشته و وابسته به سنت فلسفي آلماني بود ، در چنين زمينه اي پرورش يافت. در واقع از يك سو زبان و هم فلسفه آلماني با پيچيدگي توام بود و از سويي ديگر زندگي و شخصيت ماكس وبر نيز بر اين پيچيدگي مي افزود.

ب ) تحول جامعه غربي از ديدگاه جامعه شناسان آن ديار

پيش از آن كه به نوع نگاه وبر بر جامعه غرب بپردازيم ، براي يادآوري به ديدگاههاي ساير جامعه شناسان پيش يا هم دوره وبر در اين ارتباط اشاره مي كنيم. آگوست كنت تحول جامعه غربي را با مراحل رشد ذهن بشري همراستا مي ديد كه در آن جستجوي عليت پديده ها از مرحله الهياتي به مرحله مابعدالطبيعي و از آنجا به مرحله اثباتي ( مرحله كنوني جامعه غربي ) تحول مي يافت. دوركيم تحول جامعه غربي را با تقسيم كار پيشرفته همراستا مي ديد كه ناشي از تراكم مادي و اخلاقي جامعه بود. ماركس در نظرگاهي متفاوت بر شيوه هاي متمايز توليد در غرب اشاره داشت (باستاني ، آسيايي ، ژرمنيك ، اسلاو ، فئودالي و سرمايه داري ) و معتقد بود كه شيوه كسب معاش ، نوع حيات اجتماعي و فكري را تعيين مي نمايد. اسپنسر تحول جامعه غرب را در داروينيسم اجتماعي جستجو مي كرد كه در آن اصل بقاي اصلح تعيين كننده است. و در نهايت ماكس وبر تحول جامعه غربي را با رشد كنش عقلاني و عقلانيت اجتماعي همراستا مي ديد. كنش عقلاني بيشتر ناظر به رويكردهاي عقلاني فردي است حال آن كه عقلانيت اجتماعي بر ساختارها و نظام عقلاني شده جامعه تاكيد دارد.

كنش و كنش عقلاني

در انديشه وبر ، كنش ( بر خلاف رفتار كه تنها پاسخ به محرك خارجي است ) ، برخاسته از معنايي ذهني است و كنش اجتماعي ، آن گونه از عمل مي باشد كه با پيش زمينه معنايي بوده و در ارتباط با ديگري و جهت گيري اجتماعي است. در اين رهيافت وبر از سه گونه كنش سخن مي گويد: كنش عاطفي كه برخاسته از احساس آني بوده و با انديشه و خردورزي همراه نيست. كنش سنتي كه با تكرار مشخص مي شود و در آن غايتها و وسايل را جامعه از پيش تعيين مي كند. و كنش عقلاني كه عرصه آزادي انسان بوده و فرد با آگاهي و ارزيابي عقلاني دست به انتخاب مي زند و همواره با عقلانيت بلندمدت همراه است.

كنش عقلاني خود به دو گونه متمايز كنش عقلاني معطوف به هدف ، و كنش عقلاني معطوف به ارزش تقسيم مي گردد. در كنش عقلاني معطوف به هدف انگيزه اصلي بهره وري هر چه بهتر از امكانات اين جهان است. هدفها كاملا زميني است و رفاه اقتصادي و مدني اصلي ترين غايت بوده و علم بهترين ابزار تحقق آن ، و در كارايي و سود در بلندمدت مدنظر است.

اما كنش عقلاني معطوف به ارزش بر غايت هاي برين زندگي آدمي همچون آزادي ، عدالت ، عشق و ... تاكيد دارد و امكانات اين جهاني را درحد وسايلي براي رسيدن به آن غايت هاي متعالي مي خواهد. به نظر مي رسد كه كنش عقلاني معطوف به هدف عيني تر و عملي تر ، و كنش عقلاني معطوف به ارزش ذهني تر و انتزاعي تر است. براي نمونه از مكتب فرانكفورت و نظريه انتقادي مي توان به عنوان كنش عقلاني معطوف به ارزش ياد كرد.

ج ) عقلانيت آلماني

همانطور كه در بالا اشاره كرديم ريشه هاي انديشه وبر باز مي گردد به فلسفه آلماني ، حال سوالي كه اينجا مطرح مي شود اين كه: اين نوع خاص از عقلانيت از كجا آمده و چگونه شكل گرفته است ؟

نظر ماركس: ماركس معتقد بود كه اين نوع خاص از عقلانيت نشات گرفته از رشد سرمايه داري بوده و در نتيجه انباشت سرمايه حاصل از استعمار كشورهاي ديگر حاصل شده است. اما وبر در پاسخ به او استدلال مي كند كه اگر عقلانيت ناشي از استعمار بود پس كشورهايي همچون پرتقال و اسپانيا كه پيش قراولان استعمار بودند بايد از همه عقلاني تر مي شدند حال آن كه عقلانيت جديد در كشورهايي همچون فرانسه و آلمان شكل گرفته است.

پس ريشه هاي عقلانيت جديد را بايد در جايي ديگر جستجو كرد. وبر بر مذهب پروتستانتيزم تاكيد دارد كه به شكلي متمايز از كاتوليسيسم رستگاري انسان را بيان مي كند.

كاتوليسيسم و رستگاري انسان: در كاتوليسيسم اين اعتقاد وجود دارد كه مسيح ( ع ) با مصلوب شدن خويش بار گناهان تمامي انسانها را بر عهده گرفت و حال براي مومنان صرفا اين وظيفه باقي مانده كه به كليسا بروند و به گناهي كه مرتكب شده اند اعتراف كنند ( تا بار گناه را از دوش خود به دوش عيسي منتقل سازند ). اينطور به نظر مي رسد كه اين گرايش مذهبي بيشتر « دنيا گريز بوده » و جنبه آسماني داشته و مسئله رستگاري را در آن جهان جستجو مي كند و معتقد است كه انسانها با پالايش روح و « رياضت اخروي » يعني دوري از لذت هاي دنيوي و جسمي ( تحريم خوردن ، خوابيدن ، ازدواج و... ) در درون ديرها مي توانند « خالص » و رستگار شوند. يك چنين طرزتفكري در كاتوليسيسم موجب آرامش خاطر در اكثر مومنان گشته و راهي ساده براي رستگاري پيش رويشان قرار مي داد ( از طريق اعتراف ) و اقليتي را در ديرها و رياضت هاي سنگين و سخت روحاني نابود مي كرد.

پروتستانتيزم: در پروتستانتيزم اعتقاد بر اين است كه در ازل رستگاري انسانها از پيش تعيين شده است و در اين خصوص نمي توان به خدا تعيين و تكليف كرد و فرد پروتستانتيست همواره در اين دغدغه ذهني بسر مي برد كه آيا جزء رستگاران هست يا خير ؟ و براي اين منظور شاخصي گذارده شده است و آن موفقيت و كسب بهروزي در زندگي اين جهاني است. و معيار آن « رياضت دنيوي » يعني كار سخت و استفاده تمام از استعدادها و توانايي هاي فردي و در عين حال تسلط به نفس و دوري از استراحت ، تجمل گرايي و مصرف بيش از اندازه است. پروتستانتيزم « دنيا ساز بوده » و اخلاق پروتستاني مستلزم ورود به زندگي واقعي و درگيري شدن با آن بوده و هدفمند بودن و تلاش پيگير را مي طلبد و در اين راه « شك » جايي ندارد چرا كه مومن را از تلاش باز مي دارد و اين « يقين » نيازمند اعتقاد به مهرباني و بخشش خداوند و « اعتماد » به او است و همين اعتماد باعث مي گردد كه فرد در كارهاي خويش از عقلانيت بلندمدت بهره گرفته و كار خويش را با صداقت ، دور انديشي و سخت كوشي همراه سازد.

د ) عقلانيت مدرن و مذاهب شرقي

ماكس وبر در بررسي مذاهب شرقي پرسشي را طرح مي كند مبني بر اين كه چرا مذاهب شرقي نتوانستند اين نوع خاص از عقلانيت را در ميان پيروانشان بپرورند. او در اين ارتباط تحقيقات وسيعي انجام مي دهد كه به طور خلاصه مي توان چنين نوشت:

هندوئيسم: در مذهب هندوئيسم اعتقاداتي همچون « قانون كارما » و « تناسخ روح » كه رويكردي محافظه كارانه براي تثبيت موقعيت كاستي بود و جنبه هاي روحاني و آسماني و دنياگريز بودين اين مذهب و تاكيد بر خود و درونكاوي عارفانه باعث عدم امكان عقلانيت در معناي جديد آن مي شد.

آئين كنفوسيوس: در اين آئين روشنفكرانه و در اين مذهب بوروكراتيك و مبتني بر سنت نوشتاري ، از يك سو پيوندهاي خويشاوندي قدرتمند و پايبندي بر سنت ها و نياكان ، و از سويي ديگر نزديكي به طبيعت و كوشش براي هماهنگي با آن ( در مقابل گرايش عقلانيت مدرن كه مبتني بر تسخير طبيعت و بهره برداري از آن در جهت رفاه بيشتر است ) باعث عدم شكل گيري عقلانيت در معناي جديد مي گرديد.

يهوديت: در ميان اقوام يهودي ، تعصب نژادي و قومي كه خود را « قوم برگزيده » مي پندارند ، باعث عدم عقلانيت در ميان پيروانشان شده است.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت10:9توسط الهام | |

از نظر پارسونز ( و ديگر كاركردگرايان ) انسان پيش از هر چيز يك ارگانيزم زيستي است كه همچون هر نوع ارگانيزمي بزرگترين هدفش « بقاء » است. در نظر گرفتن انسان به مثابه ارگانيزم و ميل به بقاء دو نتيجه را در پي دارد: 1- انسان موجودي است كه قبل از همه تمايل به برآوردن نيازهاي اوليه و فوري اش ( حال به هر شكل ) دارد. 2- ارگانيزم در مقابل آسيب هاي محيطي و اجتماعي ابزارهاي دفاعي را پيش بيني كرده است.

پس از آنجا كه زندگي اجتماعي همواره با كمبود منابع و امكانات و همچنين انواع مختلفي از خطرات همراه است ، انسان طبيعتا براي برآورده ساختن نيازهاي فوري اش موجودي منفعت طلب مي گردد و در مقابل آسيب هاي محيطي و اجتماعي حالتي تهاجمي و شرور به خود مي گيرد. اين دو ويژگي ( منفعت طلبي و شرارت ) كه زاده زندگي جمعي هستند ، باعث مي گردد كه انسانها نتوانند درك مناسبي از كليت زندگي اجتماعي و ضروريات آن داشته باشند ، در نتيجه جامعه به طور طبيعي به سوي بهم ريختگي پيش مي رود.

اين شيوه برداشت از انسان و ماهيت او ، پارسونز را به سطحي فراتر از كنشگر ، به سطح ساختارها ، مي كشاند و او را به سوي دركي سيستماتيك ( نظام يافته ) از حيات بشري پيش مي برد و پايه هاي روش شناختي اش را تشكيل مي دهد.

از نظر پارسونز ميان علوم طبيعي و علوم اجتماعي از لحاظ روش تحليل واقعيت تفاوتي نيست و هر دو در كار علمي شان بر شيوه « بازسازي ذهني واقعيت » تاكيد مي كنند. از نظر او علم اساسا « تحليلي » است يعني اين كه واقعيت را با نمادهاي مفهومي بازسازي مي كند. اين نمادها بازتابهاي خالص عيني نيستند ، اما جنبه هاي مهم آنرا در بر مي گيرند و تصوير ذهني از راه حك و اصلاح تصويرهايي كه واقعيت به او بر مي گرداند ، پيوسته سازگار مي شود. از اين جهت نزديك به مفهوم « نمونه آرماني » وبر است.

از اين شيوه بازسازي ذهني درك سيستمي يا نظام مند حيات بشري استخراج مي شود كه آنرا همچون كليتي در نظر مي گيرد كه شامل مجموعه ي منسجمي از اجزاء متمايز و در عين حال بهم پيوسته مي باشد كه فهم وابستگي هاي متقابل ميان اين اجزاء و نظم و كنش متقابل پيچيده اي كه ميانشان هست ، محتواي آنرا مشخص مي سازد.

اما غايت بنيادين اين سيستم ( نظام فراگير جهاني ) ، همچون ارگانيزم انساني ، « بقاء » ست كه پارسونز در بازسازي ذهني اش با ارائه سه مفهوم اساسي را براي دستيابي به اين منظور ، جهت گيري هستي شناسانه اش را مشخص مي كند:

1- واقعيت غايي. 2- ميل به تعادل. 3- نظام كنش.

مفهوم واقعيت غايي كه در نظريه عمومي كنش بالاترين سطح اطلاعات و نظارت را داراست ، تا اندازه اي پيچيده است. ريتزر از زبان جكسون توبي آنرا « گرايش كلي جوامع بشري به برخورد نمادين با عدم قطعيتها ، دلواپسيها و فجايع زندگي بشري » مي داند و باز توبي معتقد است كه آن « صبغه اي مابعدالطبيعي » داشته است هر چند كه پارسونز مابعدالطبيعي بودن آنرا رد مي كند.

به اعتقاد من جايگاه مفهوم « واقعيت غايي » در بالاترين سطح از نظريه عمومي كنش قرار نداشته و اين مفهوم فراتر از اين نظريه و حتي سيستم نظام جهاني و حتي فراتر از نياز اساسي هر سيستم يعني « بقاء » است. آن غايتي است كه سيستم به عنوان ابزاري براي « انتشار » آن در حيات انساني و طبيعي بوجود آمده است. اما از آنرو كه « واقعيت » است ، مابعدالطبيعي نبوده و برخاسته از زندگي آدميان مي باشد و از آنجا كه « غايي » است ، بازتاب غايات حيات بشري است.

اجازه بدهيد براي روشنتر شدن مبحث ، در پرانتز ، از بحثي كه دكتر سروش درباره اخلاق داشت ياد بكنم و در ذيل آن مفهوم واقعيت غايي را توضيح بدهم. سروش در كتاب « اخلاق خدايان » ميان دو گونه اخلاق تمايز مي گذارد: آن دسته از مفاهيم اخلاقي كه براي زندگي كردن اند ( مثل صداقت ، مهرباني ، آزادي و ... ) و آن دسته ديگر كه زندگي براي آنهاست ( مثل رستگاري ، شهادت ، عشق و ... ) ، نوع اول مفاهيم اخلاقي بكارمان مي آيد تا همزيستي بهتري با يكديگر داشته باشيم اما نوع دوم از مفاهيم اخلاقي غايتهاي زندگيمان را تشكيل مي دهند ، زندگي مي كنيم تا بدان ها برسيم. مفهوم واقعيت غايي چيزي از جنس همين مفاهيم است. سيستم يا نظام فراگير جهاني از طريق اين غايت بنيادين كه در تمامي آن انتشار يافته است ، معني مي يابد و بقاء آن معنادار مي شود.

اما پس از تبيين واقعيت غايي ، پارسونز به خود سيستم مي پردازد و اجزاء مختلف « جهان زيست » خويش را باز مي نمايد. جهان زيست پارسونز حاوي جنبه هاي مختلف و متنوع حيات انساني همچون معاني ، نمادها ، الگوهاي فرهنگي ، ساختارهاي اجتماعي ، كنشگران و محيط طبيعي و فيزيكي است كه پارسونز آنرا به مثابه سيستم ( نظام ) در نظر مي گيرد.

اين شيوه پردازش واقعيت ، نظريه او را بسيار منسجم تر و جامع تر از كار دوركيم و اسپنسر مي كند. محيط ارگانيك در انديشه دوركيم و ارگانيزم در مدل اسپنسر ول و رها شده به حال خود است ، جامعه در روند تكاملي خويش تمايز يافته است ولي هنوز پيوندهاي محكمي ميان اجزاء ديده نمي شود. دوركيم در نهايت به « وجدان جمعي » پناه مي برد كه به شكل ضعيفي مي كوشد ميان اين جامعه تمايزيافته ارتباط برقرار كند.

اما پارسونز از مفهوم « تعادل » به عنوان عاملي بهره مي برد كه انسجام اجزاء مختلف درون سيستم را تضمين مي كند. در اينجا او تعادل را به عنوان پيش فرض و نقطه عزيمت بكار گرفته و معتقد است كه كنشگر ( در اينجا منظور تنها فرد انساني نيست ، گاه ممكن است يك نهاد اجتماعي باشد ) از طريق اعمالش همواره ميل به بر هم زدن تعادل در درون سيستم دارد. اين كنش ، واكنشي هم ارز يا تقريبا هم ارز را مي آفريند و تعادل سيستم را بر هم مي زند ، در واقع تعادل مفهومي نظري است كه سيستم هيچگاه به آن نمي رسد ، اما در مقابل عدم تعادل ميان كنشگر و وضعيتي كه در آن قرار گرفته ( شامل محيط فيزيكي ، كنشگران ديگر و فرهنگ عمومي ) هميشگي و عيني است.

اين خاصيت ميل به تعادل عاملي است كه در نظريه دوركيم و اسپنسر ( و حتي كنت ، كه شايد اگر مي توانست پيوندهايي عيني را به منظور همبستگي دوباره در جامعه اثباتي اش بيابد ، آخر عمري آنقدر حرفهاي عجيب غريب نمي زد ) ديده نمي شود و همين امر آنها را در تصور برقراري پيوندهاي دوباره در يك جامعه تمايز يافته با مشكل مواجه مي سازد.

چگونگي اين ميل به تعادل خود را از طريق « سيستم نظارت دروني » نشان مي دهد كه پارسونز آنرا با « نظام كنش » تبيين مي كند. اين نظام از دو جزء اساسي تشكيل شده است: ساخت و كاركرد.

عناصري همچون واقعيت غايي ، نظام فرهنگي ، نظام اجتماعي ، نظام شخصيتي ، ارگانيزم رفتاري ، محيط ارگانيك و جسماني كه در مراتب سيبرنتيك ، از آنها ياد شده است ، عناصر ساختي نظام كنش را مي سازند كه در تعامل ميان كنشگر / وضعيت ، وضعيت ساختاري و محيطي او را مي سازند و كنشگر در محدوده اي كه آنها برايش تعيين مي كنند ، و از طريق آنهاست كه امكان كنش مي يابد. در واقع در اين سلسله مراتب سيبرنتيكي ، كه از عدم آگاهي مطلق ( در محيط فيزيكي و جسماني ) به آگاهي مطلق ( در واقعيت غايي ) حركت مي كند و اين آگاهي بيشتر امكان نظارت را بر عناصر ناآگاه تر در اين سلسله مراتب ممكن مي سازد ، نظام شخصيتي را كه بر انديشه و عمل كنشگر آزاد تاكيد دارد تحت نظارت نظام اجتماعي ، نظام فرهنگي و واقعيت غايي ( به عنوان سرچشمه و هستي تمامي اين پيكره واحد ) قرار مي دهد ، يعني نوع كنش كنشگر را ، منزلت و نقش او در نظام اجتماعي و همچنين نوع كنش ديگران ، نمادها و هنجارهاي فرهنگي ، و معني اي كه جهان هستي بر ذهنيت سيستم تحميل كرده است ، تعيين مي كند. از اين منظر انفعال و تسليم بودن كنشگر در نظريه پارسونز مشخص مي شود.

و در نهايت مي رسيم به پيش فرضهاي كاركردي نظام كنش ، كه شامل سازگاري ، دستيابي به هدف ، يگانگي و حفظ الگوهاي فرهنگي مي باشد. در اينجا بايد بر دو واژه « پيش فرض » و « كاركرد » تاكيد ويژه اي داشته باشيم. پيش فرض به معناي خاص كلمه نشان از وضعيتي پيشيني دارد كه برخاسته از ذهنيت نظريه پرداز است ، نوعي مفهوم سازي ذهني است كه براي نظام كنش پيشبيني مي شود و ممكن است با واقعيت تطابق نداشته باشد ، و كاركرد عواملي را در نظر مي گيرد كه نظام كنش بواسطه آنها امكان « دوام » مي يابد. به عنوان مثال پيش بيني مي شود كه نظام كنش براي دوام خويش نياز به « سازگاري » با محيط دارد يا به منظور بسيج نيروهايش ، ابتدا بايد مقاصد و هدفهايي را براي خويش تعيين نمايد.

اين سلسله مراتب سيبرنتيك كه ميان عناصر ساختي وجود دارد و پيش فرضهاي كاركردي كه براي دوام آن در نظر گرفته شده است ، در نهايت موجبات انسجام هر چه بيشتر سيستم را فراهم مي آورد و اين توانايي را به او مي بخشد كه بتواند دگرگوني هاي شديدي كه باعث از هم گسيختگي ساختارها مي گردد را در درون خويش هضم نموده و آنرا به شكل تحولي قاعده مند و سامان مند مديريت نمايد تا « تعادل » ميان نظامهاي فرعي كنش و عناصر ساختاري درون سيستم را حفظ نمايد و كليت آنرا به سوي « واقعيت غايي » مشخص رهنمون گردد.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت10:6توسط الهام | |

شايد بتوانيم روش جامعه شناسي وبر را بر مبناي مفهوم « نوع عالي » يا « نمونه آرماني » تبيين نماييم. نوع عالي در پارادايم وبري به معناي روشن ساختن و وضوح بيشتر بخشيدن به جنبه هايي از واقعيت اجتماعي يا تاريخي است كه بيانگر خصوصيات بنيادين و عناصر تاثيرگذار و محسوس آن واقعيت اجتماعي يا تاريخي مي باشد. نوع عالي در واقع بهترين حالت جنبه اي خاص از واقعيت اجتماعي يا تاريخي است كه به شكل عقلاني سازمان يافته و منظم مي گردد.

براي مثال توسعه و تحول نظام اداري در طول قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم در مفهوم « بوروكراسي » معنا پيدا مي كند كه در واقع نوع عالي نظام اداري را نشان مي دهد و به اعتقاد وبر با عقلانيت صوري ، امكان محاسبه پذيري ، سازمان يافتگي ساختاري ، كنش عقلاني معطوف به هدف و ... مشخص مي گردد كه در واقع هر كدام شامل عناصر محسوس و تاثيرگذار اين جنبه از واقعيت اجتماعي ، تاريخي مي باشند.

ماكس وبر در اين رويكرد بر عقلانيت فردي و اجتماعي تاكيد داشته و معتقد است كه افراد كنش هاي عقلاني انجام مي دهند و جهان را به شيوه اي منسجم سازمان مي بخشند كه اين سازماندهي عقلاني زندگي اجتماعي را مربوط به دوران معاصر دانسته و مي كوشد پيامدهاي اين نوع خاص از عقلانيت را در ميان جوامع مدرن بررسي نمايد. در اين رهيافت او دو تز عمده را كه مي توان جوهره كار او دانست طرح مي كند:

1- عقلانيت ( صوري ، ابزاري ) به مثابه فقدان معني . 2- عقلانيت ( صوري ، ابزاري ) به مثابه فقدان آزادي .

در ارتباط با گزينه اول وبر به پروژه « افسون زدايي » جهان مدرن در قرن نوزدهم اشاره دارد كه در آن عقلانيت فردي جايگزين شريعت و الهام ماوراء طبيعي گرديد. كه اين نوع از عقلانيت در انديشه روسو ، لاك و كانت بيشتر به سوي عقلانيت جوهري ( مبتني بر ارزش ) گرايش داشت كه در روند رو به رشد سرمايه داري به عقلانيت صوري ( مبتني بر كارايي ) تقليل يافت.

و در ارتباط با گزينه دوم وبر از پديد آمدن بازار و فرآيند رو به رشد بوروكراسي سخن مي گويد كه چگونه « منزلت » انسانها را تعيين كرده و « اخلاق مسئوليت » را در افراد پرورش مي دهد. منزلتي كه از طريق عاملي خارجي ( جايگاه فرد در بازار ) مشخص شده و آزادي فرد را از طريق تعيين نقش او در نظام اجتماعي محدود مي سازد و همچنين در يك ساختار بوروكراتيك « اخلاق مسئوليت » كه به منظور افزايش كارايي پديد آمده جاي هر گونه انتخاب ارزشي و عقلاني را از فرد ستانده و « آزادي انتخاب » او را سلب كرده است.

و اين باز مي گردد به اين نكته كه وبر ذاتا يك « آزادي خواه ارزش گرا » است. او به تاثير از كانت ( كه بين جهان عيني و جهان ذهني تمايز قائل بود و معتقد بود كه فرآيندهاي ذهني به خودي خود باعث شناخت مي گردند ) به آگاهي متمايزي ( متمايز از جهان عيني ) معتقد است كه به فرد امكان قضاوت و داوري اخلاقي مي دهد و باعث مي گردد كه او بتواند ارزشي را از ميان ارزشهاي ديگر سنجيده گزينش كند. در اين رهيافت وبر بر « عقلانيت معطوف به ارزش » تاكيد مي كند و نظريه علم را ( كه تاكنون تنها بر مدار عقلانيت معطوف به هدف مي گشت ) در راستاي آن مي خواهد كه در آن دانشمندان اجتماعي خطوط كلي و موضوعات تحقيق خود را با رجوع به ارزشها بر مي گزينند.

وبر خصلت علوم اجتماعي و تاريخي را در تفهمي بودن ، تاريخي بودن و ناظر بر فرهنگ بودن مي داند كه از طريق درك بي واسطه اي كه از آگاهي انسان ناشي مي شود ، بدست مي آيد. تفهمي بودن علوم اجتماعي اشاره به « نسبي بودن » نظريه هاي علوم اجتماعي داشته و نشان از ابعاد چندگانه عليت هاي پديده هاي اجتماعي دارد و توانايي انتخاب و گزينش انسان را در مقابله با ارزشها نشان مي دهد. تاريخي بودن علوم اجتماعي اين منظور را مي رساند كه هر پديده اجتماعي با توجه به پشتوانه تاريخي آن مورد توجه قرار مي گيرد و زنجيره اي از وقايع باعث پديد آمدن اين پديده اجتماعي به شكل كنوني گشته است كه « رويدادهاي منحصربه فرد تاريخي » در اين زمينه مورد بررسي قرار مي گيرند. و ناظر بر فرهنگ بودن علوم اجتماعي به نظر مي رسد كه خصلت « مكاني » داشتن اين علوم را مي رساند كه با توجه به فرهنگ هاي متفاوت در نقاط مختلف جهان ، به شكل متمايزي مطرح مي شود و بسته به نوع « تراكم اخلاقي » جوامع مختلف تفاوت مي كند.

قائل شدن اين سه خصوصيت براي علوم اجتماعي از سوي وبر نشان مي دهد كه تحليل جامعه شناختي پديده هاي اجتماعي از منظر او تا چه حد پردامنه ، چند علتي و زنجيره اي است و غايت آن بر اين مبتني است كه تا چه حد كاوش هاي علوم اجتماعي مي تواند ما را به سوي بازيابي دوباره « معني » و « آزادي » در زندگي اجتماعي مان سوق دهد .

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت10:4توسط الهام | |

 

نمی دانم خدا با تو چه کرده

که من را اینچنین بیچاره کرده

نمی دانی که چشمانت چگونه

 دل سنگ مرا آواره کرده

نمی دانم به دل میخانه کردی

که مستیم چنین همواره کرده

نمی دانی که تیغ ابروانت

دل یک دست من صدپاره کرده

نمی دانی که دوریت نگارم۱

دل شاد مرا غم خانه کرده

ببین شبها چگونه یاد رویت

مرا بی خانه و کاشانه کرده

نمی دانی که یادت در سر من

شده شمع و مرا پروانه کرده

هنوز از دست تو من می نخوردم

ولی بویش مرا مستانه کرده

خدا را شکر کین عشق زمینی

وجودم نزد حق دردانه کرده

یقین دارم که عشقت عشق حق است

که یک زلفت به دل صد لانه کرده

و بذر عشق تو چون ذره ای بود

ولی اکنون هزاران دانه کرده

رد پای دلت در سینه ی من

مرا از عاقلان بیگانه کرده

خدای عشق از عشق خالص تو

مرا لایعقل و دیوانه کرده

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت8:49توسط الهام | |