|
I love you in the spring when nothing seems to be at rest. I love you in the autumn when everything looks its best. My love, like the seasons, will continue to come and go. Learning more each cycle about releasing enough to grow... I Love Walking In Rain Because Nobody Can See Me Crying!
از زندگی ، از اینهمه تکرار خسته ام... سرم مثل کوه شده است کوه اگر بخواهد کوه نباشد....- مسعود امینی می گفت – اگر بخواهم سری نداشته باشم ناظم حکمت با تو هم عقیده ام می خواهم سرم را برای یک هفته ، یا بیشتر، - حتما بیشتر – در گنجه ای بگذارم اما من مثل تو ، به جای آن چنار نمی کارم. هیچ نمی خواهم آدم بی سر... دلم می خواست اینهمه مو را از سرم بتراشم... کاش می توانستم خدا !!! چرا انسان بی بند نیافریدی ؟! انسان آزاد... . . . رویاهایی هم دارم... سرم را بتراشم و با سری برهنه در خیابان بدوم... سرم را ببرم سرم را در دست بگیرم و در خیابان ها بدوم... خدا... چرا انسان آزاد نیافریدی؟ انسان آزاد... همیشه بندی هست... از همان ابتدا... بند ناف... مادر، پدر ، معلم ، همسر ، دوستان ، آشنایان ، همسایه ها، مردمان نازنین کوچه و خیابان... بلند نخند...داد نزن...با خودت حرف نزن...مودب باش... . . . خروس های خونین در فیلم اعتراض... سرم پر از کابوس های ندیده است... می بینمشان..حتما... حتی شاید در بیداری... سرم مثل کوه است...کوه اگر نخواهد کوه باشد... آسمانی دیدم در گل فرورفته... آسمانی گلی...آسمانی بی چرخش... گنبد دوار، افسانه بود.. ای فسانه...فسانه...فسانه... با افسانه ها متولد شدیم... بچه گی کردیم... بزرگمان کردند... و باز با افسانه ها بچه می شویم و می میریم... زال نبودم که فرزند خوانده سیمرغ شوم... رستم نبودم که طعمه چاه نابرادر شوم... سهراب نبودم که به دست پدرم کشته شوم... سودابه نبودم که عاشق سیاوش شوم... سیاوش نبودم و از آتش نگذشتم... من آسمانی بودم در گل نشسته... کجاست حبل الهی؟؟؟ چنگ می زنم در هوا... نومیدانه تکیه گاهی می جویم در فضایی که بی رحمانه تهی ست ، به گفته شاملو... می نویسم در تاریکی ..خطوط را نمی بینم.. شاید جوهر خودکارم تمام شده باشد.. شاید فقط ردی می گذارم و می روم... ردی نیست..اثری نیست... جای پایی هرگز... یله بر نازکای خیال شب ، عفت سپید کاغذها را لکه ننگ می زنم... من امپراطوری خطوط را بر پا کرده ام... از خط میخی... تا شکسته نستعلیق.. نقطه ها را نمی بینم.. چه خوب... از بی نهایت همین سه نقطه می ترسم... از نمی دانم ها و باید بدانم ها... بدانم چه بشود؟؟!! آیه های تزویر... دروغ... نفرت... باز متنفر شده ام... این درد کهنه باز به قلبم چنگ می زند... باز می ترسم و باز نفرین می کنم... آدمیان ، گاهی ، رنج آدمیانند... با سرم چه کنم ؟؟؟ بند نافم پیچیده دور گردنم... مرا بیرون نکشید.. دارم خفه می شوم... دکترهای بی شعور!! قتل من به گردن شماست... ضربه های متوالی بر پشتم... نه من کوتاه نمی آیم... می خواهم مرده بمانم... آه... گریه ام را در آوردید... نور این اتاق ، چشمانم را می زند... من از تاریکی می آیم... من از مجاورت سایه ها می آیم، و هرگز نخواهم پرسید کجاست آفتاب؟! بند نافم را بریدید... ممنون!!!! آ زاد شدم !!! نه !!!!؟؟؟؟؟!!!!!؟؟؟؟!!!! این نهایت بی رحمی ست... هزار بند... هزار هزاران بند دیگر دارد روحم را می بندد... اگر پای روح من کفش نخواهد باید چه کند ؟؟؟؟ آنهم کفش بند دار ... با گره کور... رهایم کنید........
To realize
مناظره استاد و دانشجو گفتم غمم فزون است ، گفتا ز من چه آيد گفتم كه نمره ام ده ، گفتا ز من نيايد گفتم كه نمره دادن بسيار سهل آيد گفتا ز ما اساتيد اين كار كمتر آيد گفتم كرم نماييد من را كنيد شما شاد گفتا كه خوش خيالي كي وقت آن بيايد گفتم كه نمره هفت بدبخت عالمم كرد گفتا اگر براي آن هم زيادت آيد گفتم خوشا دهي كه دست شما دهد آن گفتا تو كوشش كن كو وقت آن بر آيد گفتم دل رحيمت كي قصد رحم دارد گفتا نگوي با كس تا وقت آن بر آيد گفتم زمان تحصيل ديدي كه چون سرآيد گفتا خموش جانم ازدست من چه آيد
عالمان دلشوره داشتند از ملاقات با خدا. روز و شب و شب و روز علم می اندوختند. زاهدان دلشوره داشتند از ملاقات با خدا. روز و شب و شب و روز زهد می اندوختند.عابدان دلشوره داشتند و عبادت می اندوختند. جوانمرد اما دلشوره نداشت ، ذوق داشت و شوق داشت. پاکی جمع می کرد برای روز ملاقات. و می گفت : شما علم و زهد و عبادت جمع می کنید. من اما پاکی و بی باکی. زیرا که آن عزیز ، پاک است و بی باک. فرشته ها حتما می آیند فرشته ها آمده اند پایین. همه جا پر از فرشته است.از کنارت که رد می شوند،می فهمی؟ خدا کند یک هوا بزرگ شده باشی . می آیند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب می پاشند. کوچه دلت را چراغانی کن. دم در بنشین و منتظر باش.
Breking the habit
الهام
ازش پرسیدم چه قدر منو دوست داری؟ گفت به اندازه جوهر خودکارم گفتم: خیلی نامردیچون جوهر خودکارت یه روز تموم میشه لبخند زد وگفت؟خودکار من اصلا جوهر نداره. نمی دانم چرا رسوا شد این دل غریب و بی کس تنها شد این دل نمی دانم چرا از ابر گریان نصیب ما نشد یک قطره باران نمیدانم چرا با من چنین کرد دل دیوانه را عاشق ترین کرد نمی دانم چرا سبزی خزان شد وجود خنده ای بر ما گران شد نمی دانم چرا دلها شکسته زمین و اسمان از هم گسسته نمی دانم چرا من را فدا کرد؟
ا
چراغها را خاموش کنید می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم غریبه، اگر می خواهی به خواب من بیایی نامم را که صدا می کنی، کمی آرامتر؛ بگذار تا پسین فردا با خیال خوش تو میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم از من نگیر این لحظه های دلخوشی را نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود ... یادت می آید حرفی را که زدی؛ گفتی می روم، گه گداری شاید به خوابت بیایم شاید در خواب، تو را به آرزوی دیدنم نزدیک کنم لااقل همین وعده را برایم بگذار ...
وقتی عشق می آيد كسی نمی بيند ولی وقتی ميرود همه می بينند . اگر در زندگی چاره ای جز سوختن نداری بسوز اما مثل شمع؛ نه مثل سيگار . بد ترين شكل تنهايی آن است كه در كنار او باشی و بدانی كه هرگز به او نخواهی رسيد . از همه اندوهگين تر شخصی است كه از همه بيشتر بخندد . وقتی دهكده ای می سوزد دودش را همه می بينند اما وقتی قلبی می سوزد كسی شعله اش را نمی بيند . اگر روزی قرار باشد عقل را بخرند و بفروشند همه ما به تصور اينكه عقل زيادی داريم فروشنده خواهيم بود . نداشتن قسمتی از چيزهايی كه آرزو داريم قسمت پر ارزشی از خوشحالی است . استاد هنرمند از سنگ آدم می سازد و مربی بی هنر از آدم سنگ . هر فاصله ای می تواند به خوشبختی تبديل شود و هر خوشبختی و سعادتی می تواند به فاصله تبديل شود . |
About![]()
Home
|