تبليغاتX
عاشق شو تا مرز جنون

عاشق شو تا مرز جنون

دوستان عزیز

شکست را چگونه تعریف می کنند؟
 
گفتند: شکست یعنی تو یک انسان در هم شکسته ای!
گفت: نه ! شکست یعنی من هنوز موفق نشده ام.
 
گفتند شکست یعنی تو هیچ کاری نکرده ای.
گفت نه! شکست یعنی من هنوز چیزی یاد نگرفته ام.
 
گفتند : شکست یعنی تو یک آدم احمق بودی.
گفت نه! شکست یعنی من به اندازه کافی جرات و جسارت داشته ام.
 
گفتند : شکست یعنی تو دیگر به آن نمی رسی.
گفت : نه شکست یعنی می باید از راهی دیگر به سوی هدفم حرکت کنم.
 
گفتند : شکست یعنی تو حقیر و نادان هستی
گفت: شکست یعنی من هنوز کامل نیستم.
 
گفتند: شکست یعنی تو زندگیت را تلف کردی.
گفت نه! شکست یعنی من بهانه ای برای شروع کردن دارم.
گفتند: شکست یعنی تو دیگر باید تسلیم شوی!
گفت : نه! شکست یعنی من باید بیشتر تلاش کنم.
 
 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت13:25توسط الهام | |

چنگ می زنم در هوا..نومیدانه به دنبال تکیه گاهی می گردم..

 

 

از زندگی ، از اینهمه تکرار خسته ام...

 

سرم مثل کوه شده است

 

کوه اگر بخواهد کوه نباشد....- مسعود امینی می گفت –

 

 

اگر بخواهم سری نداشته باشم

 

ناظم حکمت با تو هم عقیده ام

 

می خواهم سرم را برای یک هفته ، یا بیشتر،

 

- حتما بیشتر –

 

در گنجه ای بگذارم

 

اما من مثل تو ، به جای آن چنار نمی کارم.

 

هیچ نمی خواهم

 

آدم بی سر... دلم می خواست اینهمه مو را از سرم بتراشم...

 

کاش می توانستم

 

خدا !!!

 

چرا انسان بی بند نیافریدی ؟!

 

انسان آزاد...

.

.

.

 

رویاهایی هم دارم...

 

سرم را بتراشم و با سری برهنه در خیابان بدوم...

 

سرم را ببرم

 

سرم را در دست بگیرم و در خیابان ها بدوم...

 

خدا... چرا انسان آزاد نیافریدی؟

 

انسان آزاد...

 

 

همیشه بندی هست...

 

از همان ابتدا... بند ناف...

 

مادر، پدر ، معلم ، همسر ، دوستان ، آشنایان ، همسایه ها، مردمان نازنین کوچه و

 

خیابان...

 

بلند نخند...داد نزن...با خودت حرف نزن...مودب باش...

.

.

.

 

خروس های خونین در فیلم اعتراض...

 

سرم پر از کابوس های ندیده است...

 

می بینمشان..حتما... حتی شاید در بیداری...

 

سرم مثل کوه است...کوه اگر نخواهد کوه باشد...

 

 

آسمانی دیدم در گل فرورفته... آسمانی گلی...آسمانی بی چرخش... گنبد دوار،

 

افسانه بود..

 

ای فسانه...فسانه...فسانه...

 

با افسانه ها متولد شدیم... بچه گی کردیم... بزرگمان کردند... و باز با افسانه ها بچه

 

می شویم و می میریم...

 

زال نبودم که فرزند خوانده سیمرغ شوم...

 

رستم نبودم که طعمه چاه نابرادر شوم...

 

سهراب نبودم که به دست پدرم کشته شوم...

 

سودابه نبودم که عاشق سیاوش شوم...

 

سیاوش نبودم و از آتش نگذشتم...

 

من آسمانی بودم در گل نشسته...

 

کجاست حبل الهی؟؟؟

 

چنگ می زنم در هوا...

 

نومیدانه تکیه گاهی می جویم در فضایی که بی رحمانه تهی ست ، به گفته شاملو...

 

 

می نویسم در تاریکی ..خطوط را نمی بینم..

 

شاید جوهر خودکارم تمام شده باشد..

 

شاید فقط ردی می گذارم و می روم...

 

ردی نیست..اثری نیست... جای پایی هرگز...

 

 

یله بر نازکای خیال شب ، عفت سپید کاغذها را لکه ننگ می زنم...

 

من امپراطوری خطوط را بر پا کرده ام... از خط میخی... تا شکسته نستعلیق..

 

نقطه ها را نمی بینم.. چه خوب...

 

از بی نهایت همین سه نقطه می ترسم...

 

از نمی دانم ها و باید بدانم ها...

 

بدانم چه بشود؟؟!!

 

آیه های تزویر... دروغ... نفرت... باز متنفر شده ام...

 

این درد کهنه باز به قلبم چنگ می زند...

 

باز می ترسم و باز نفرین می کنم...

 

آدمیان ، گاهی ، رنج آدمیانند...

 

 

با سرم چه کنم ؟؟؟

 

بند نافم پیچیده دور گردنم... مرا بیرون نکشید.. دارم خفه می شوم...

 

دکترهای بی شعور!! قتل من به گردن شماست...

 

ضربه های متوالی بر پشتم...

 

نه من کوتاه نمی آیم...

 

می خواهم مرده بمانم...

 

آه... گریه ام را در آوردید...

 

نور این اتاق ، چشمانم را می زند...

 

من از تاریکی می آیم...

 

من از مجاورت سایه ها می آیم، و هرگز نخواهم پرسید کجاست آفتاب؟!

 

 

بند نافم را بریدید... ممنون!!!! آ زاد شدم !!!

 

نه !!!!؟؟؟؟؟!!!!!؟؟؟؟!!!!

 

این نهایت بی رحمی ست...

 

هزار بند... هزار هزاران بند دیگر دارد  روحم  را می بندد...

 

اگر پای روح من کفش نخواهد باید چه کند ؟؟؟؟

 

آنهم کفش بند دار ...

 

با گره کور...

 

 

رهایم کنید........

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت13:22توسط الهام | |


  

 
باغ خسته سيب، کرج

  
 
خسته ولی رنگين

  
 
تا سال ديگرهمچنان ايستاده ايم

  
نه بابا ببین حالشو ببر
 
زيبايی محبوس يک لحظه

  
 
برگ درختان افرا

  
خوش میگذره
 
کوچه باغ پاهيزی

  
 
باران و برگ

  
 
پوشه از برگ

  
سلام چه خبرا
 
باران رنگين

  
 
سبز و زرد

  
 
پس از باران
 
 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت13:5توسط الهام | |

>> دستور می دهم <<
آجُر بزن به خانه یِ سيمانيم و بعد
محکوم شو به اين که نمی دانيم وبعد
يک روز ميرسد که عزادار می شوی
باآيه های روشن قرآنيم و بعد
بعدش پيامبر خودمم سجده کن مرا
توی لباسِ تازه ی شيطانيم و بعد
"ايمان بياوريد به آغاز فصل من"
برمعجزاتِ ساده ی انسانيم و بعد...
دستورمی دهم که تو عاشق شوی مرا
...نه بعد از اين برادرِ ايمانيم نباش!!!
تقدير هرچه گفته ولش کن از اين به بعد
درگير ِخطْ نوشته ی پيشانيم نباش!!!
يک شب عروج می کنم و با تو می رويم
آن شب شبيهِ مردمِ زندانيم نباش
بگذار حال و روز زمين منجمد شود
خيلی به فکر اين که زمستانيم نباش!
بعداز هزاروسيصدوهشتادوچندسال
اين جا مربعيست به دستورشخص من
من که پيامبر خودمم، من که بعدِ تو
تا گردنم فروست درآوار ِ اين لجن
مبعوث می شوم که تو دفنم کنی شبی
مبعوث می شوم که بپيچم دراين کفن
.......................................................
 بعدش وصيتم به شما حکم می کند
 "ايمان نياوريد به آغاز فصل من"

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت17:50توسط الهام | |

 

 
                                               چگونه بگويم
چگونه فرياد كنم
اندوه سال هاي نبودنت را
آنقدر از من دوري
كه براي رسيدن تقويم قد نمي دهد
اما
برايت مي نويسم از ته مانده غرورم ودل تهي و چشمهاي منتظر
و دردي كه با ديدنت تسكين مي يابد
از همه وهمه
كه
 نشان نبودنت را ميدهد
اما
تمام نامه ها را
به
آدرسي كه ندارم پست خواهم كرد
 

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت17:47توسط الهام | |


To realize
The value of a sister
Ask someone
Who doesn't have one.

To realize
The value of ten years:
Ask a newly
Divorced couple.

To realize
The value of four years:
Ask a graduate.

To realize
The value of one year:
Ask a student who
Has failed a final exam.

To realize
The value of nine months:
Ask a mother who gave birth to a still born.

To realize
The value of one month:
Ask a mother
who has given birth to
A premature baby.

To realize
The value of one week:
Ask an editor of a weekly newspaper.

To realize
The value of one hour:
Ask the lovers who are waiting to Meet.

To realize
The value of one minute:
Ask a person
Who has missed the train, bus or plane.

To realize
The value of one-second:
Ask a person
Who has survived an accident...

To! realize
The value of one millisecond:
Ask the person who has won a silver medal in the Olympics

Time waits for no one.

Treasure every moment you have.
You will treasure it even more when

you can share it with someone special.


To realize the value of a friend:
Lose one.

 



+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت17:46توسط الهام | |

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت17:45توسط الهام | |

مناظره

 

مناظره استاد و دانشجو

گفتم غمم فزون است ، گفتا ز من چه آيد

 گفتم كه نمره ام ده ، گفتا ز من نيايد

گفتم كه نمره دادن بسيار سهل آيد

گفتا ز ما اساتيد اين كار كمتر آيد

گفتم كرم نماييد من را كنيد شما شاد

گفتا كه خوش خيالي كي وقت آن بيايد

گفتم كه نمره هفت بدبخت عالمم كرد

گفتا اگر براي آن هم زيادت آيد

گفتم خوشا دهي كه دست شما دهد آن

گفتا تو كوشش كن كو وقت آن بر آيد

گفتم دل رحيمت كي قصد رحم دارد

گفتا نگوي با كس تا وقت آن بر آيد

گفتم زمان تحصيل ديدي كه چون سرآيد

گفتا خموش جانم ازدست من چه آيد

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت17:5توسط الهام | |

خداوندا

 

 

عالمان دلشوره داشتند از ملاقات با خدا. روز و شب و شب و روز علم می اندوختند. زاهدان دلشوره داشتند از ملاقات با خدا. روز و شب و شب و روز زهد می اندوختند.عابدان دلشوره داشتند و عبادت می اندوختند.

جوانمرد اما دلشوره نداشت ، ذوق داشت و شوق داشت. پاکی جمع می کرد برای روز ملاقات. و می گفت : شما علم و زهد و عبادت جمع می کنید. من اما پاکی و بی باکی. زیرا که آن عزیز ، پاک است و بی باک.

قرن هاست که عالمان و زاهدان و عابدان و جوانمردان می آیند و می روند و ما همچنان نگاه می کنیم و نمی دانیم برای آن عزیز ، کدام عزیزتر است، علم و زهد و عبادت یا پاکی و بی باکی!

 

 

فرشته ها حتما می آیند

فرشته ها آمده اند پایین. همه جا پر از فرشته است.از کنارت که رد می شوند،می فهمی؟


اسمت را که صدا می زنند، می شنوی؟ دستشان را که روی شانه ات می گذارند ،حس می کنی؟


راستی حیاط خلوت دلت را آب و جارو کرده ای؟دعاهایت را آماده گذاشته ای؟ آرزوهایت را مرور کرده ای؟


می دانی که امشب به تو هم سر می زنند؟ می آیند و برایت سوغات می آورند، پیراهن تازه ات را.

خدا کند یک هوا بزرگ شده باشی . می آیند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب می پاشند.


می آیند و توی دستشان دعای مستجاب شده و عشق است.
مبادا بیایند و تو نباشی .مبادا در دلت را بسته باشی.
مبادا در بزنند و تو نفهمی. مبادا ...

کوچه دلت را چراغانی کن. دم در بنشین و منتظر باش.
فرشته ها می آیند. فرشته ها حتما می آیند.
خدا آنسوتر منتظر است.مبادا که فرشته هایت دست خالی برگردند.

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت16:56توسط الهام | |

     Breking the habit                        

                                                        عادتو ميشكنم
 
Memories consume                                                             خاطرات ما رو اذيت ميكنن 
Like opening the wound                                                               مثل باز كردن زخم 
I’m picking me apart again                                         دوباره دارم خودمو تكه تكه ميكنم
You all assume                                                                              تو فقط وانمود ميكني
I’m safe here in my room                                                           من اينجا در اتاقم امنم
(unless I try to start again)                                         (مگه سعي كنم دوباره شروع كنم)
 
 
I don’t want to be the one                                                   من نميخوام او كسي باشم
The battles always choose                                       كه هميشه جنگ رو انتخاب ميكنه
‘Cause inside I realize                                                          چون از درون پي بردم كه

That I’m the one confused
                                                    كسي هستم كه گيج شده
 
 
I don’t know what’s worth fighting for                من نميدونم چي ارزش جنگيدن رو داره
Or why I have to scream                                                     و يا اينكه چرا بايد جيغ بكشم
I don’t know why I instigate
                                         نميدونم چرا همه رو تحريك ميكنم
And say what I don’t mean                            
چيزي رو ميگم كه از گفتنش منظوري ندارم
I don’t know how I got this way                         نميدونم چه طوري اين راهو انتخاب كردم
I know it’s not alright
                                                              من ميدونم اين خوب نيست
So I’m                                                                                                           بنابراين من
Breaking the habit                                                                              
عادتو ميشكنم
Tonight                                                                                                                امشب
 
 
Clutching my cure                                                         در حاليكه دارومو محكم بغل كردم
I tightly lock the door                                                                         محكم درو ميبندم
I try to catch my breath again                                          سعي ميكنم دوباره نفس بكشم 
I hurt much more                                        ولي بيشتراز قبل آسيب ميبينم                          
Than anytime before                                                                                                   I had no options left again                                            دوباره راهی برام باقی نمونده بود
 
 
I’ll paint it on the walls                                                  اونو رو ديوارها نقاشي خواهم كرد
‘Cause I’m the one at fault                                         چون من همون كسيم كه در اشتباهه
I’ll never fight again                                                             هيچوقت دوباره نخواهم جنگيد
And this is how it ends
                                                      و اينطوريه كه اين تموم ميشه
 
 
 don’t know what’s worth fighting for               من نميدونم چي ارزش جنگيدن رو داره
Or why I have to scream                                                    و يا اينكه چرا بايد جيغ بكشم
But now I have some clarity
                                                     ولي حالا زلال و شفافم
To show you what I mean                                              كه بهت نشون بدم منظورم چيه
I don’t know how I got this                                          نميدونم چه طور اينو انخاب كردم
I’ll never be alright                                             هيچوقت خوب(از نظر سلامتي) نخواهم بود             
So I’m
                                                                                                   به همین دلیل من
Breaking the habit                                                                               میشکنم عادتو  
Breaking the habit                                                                               میشکنم عادتو  Tonight                                                                                                              امشب
       
Have nice time  Kisses  الهام                                                              

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت17:14توسط الهام | |

  Girl 1 

برام خیلی عزیزید Kisses 

دوستتون دارم  Heart Eyes 

خواهر کوچولوتون Circle Of Hearts 

الهام

همه بغضشون گرفته ، چرا بارون نمیاد
                                            لیلی مُرد از غم دوری ، چرا مجنون نمیاد
روی ماهش کجا پنهون شده ، اون رفته کجا
                                           چرا از اونور ابرا ، دیگه بیرون نمیاد
 
نیتت رو واسه فال قهوه کردم ، ولی حیف
                                              عکس چشمای قشنگت توی فنجون نمیاد
من و کُشتی تو با اون خنجر دوریت عجبه
                                              چرا از این دل دیوونه یه کم خون نمیاد
 
مگه تو بی خبری موم و پریشون می کنم
                                           دل تو حتی واسه موی پریشون نمیاد
دلت از بس که سفید ه و لطیفِ مث برف
                                           از خجالت تو برفی تو زمستون نمیاد
 
تو دلم فقط یه بار مهمونی بود ، تو اومدی
                                           درا رو بستم از اون وقت دیگه مهوم نمیاد
صدای بارون قشنگه ، به شیشه که می خوره
                                            اما با غم نجیبه توی ناودون نمیاد
 
دو ، سه بار واست نوشتم مث آینه می مونی
                                         تو یه بار جواب ندادی ، چرا شمعدون نمیاد
عمری یه اسیرتم ، اسیر اون چشمای ناز
                                          یه ملاقاتی واسم ، یه بار به زندون نمیاد
 
نمیگه کسی واسه مرمتش کاری کنیم
                              هیچ کسی سراغ این کلبه ی ویرون نمیاد 
زندگی بازی  شطرنج و من منتظرم
                                     طرف مقابلم ، یه بار به میدون نمیاد
 
گاهی وقتا اینقدر آب و هوام ابری میشه  
                                      که قد اشکای من از رود کارون نمیاد
گاهی با خودم میگم شاید میخواد ذوق بکنم
                                      اما معلومه ، نخواد بیاد که پنهون نمیاد
 
 
اونیکه برای دیدنش ستاره میشمری ، اهل نازه
                                        پس با یک خواهش آسون نمیاد
توی نامه آخری ، کلی دلیل آورده بود
                                       مثلا چون تشنه ان یاسای گلدون نمیاد
 
لااقل کاش راستشو برای من نوشته بود
                          کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمیاد...
 
نگاهی نکنیم که دل کسی بلرزد ، خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را ، یادم باشد روز و روزگار خوش است وتنها  دل ما دل نیست ...
 
نشد برم ، نشد نره ، نشد بخواد ، نشد بیاد
نشد ولی شاید بشه ، واسم دعا کنین زیاد...
                                                     تقدیم به داداشم عدنان

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت17:10توسط الهام | |

ازش پرسیدم چه قدر منو دوست داری؟

 

گفت به اندازه جوهر خودکارم

 

گفتم: خیلی نامردیچون جوهر خودکارت یه روز تموم میشه

 

لبخند زد وگفت؟خودکار من اصلا جوهر نداره.

 

نمی دانم چرا رسوا شد این دل

 

 

غریب و بی کس تنها شد این دل

 

نمی دانم چرا از ابر گریان

 

نصیب ما نشد یک قطره باران

 

نمیدانم چرا با من چنین کرد

 

دل دیوانه را عاشق ترین کرد

 

نمی دانم چرا سبزی خزان شد

 

وجود خنده ای بر ما گران شد

 

نمی دانم چرا دلها شکسته

 

زمین و اسمان از هم گسسته

 

نمی دانم چرا من را فدا کرد؟

 



shad bashid
الهام

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت17:0توسط الهام | |

ا

چراغها را خاموش کنید

 می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم

غریبه، اگر می خواهی به خواب من بیایی

 نامم را که صدا می کنی، کمی آرامتر؛

 بگذار تا پسین فردا با خیال خوش تو

میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم

 از من نگیر این لحظه های دلخوشی را

نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود ...

 یادت می آید حرفی را که زدی؛

گفتی می روم،

گه گداری شاید به خوابت بیایم

شاید در خواب،

 تو را به آرزوی دیدنم نزدیک کنم

 لااقل همین وعده را برایم بگذار ...

 غریبه، به خاطر خدا در نگاهم صادق باش Upgrade your email with 1000's of emoticon icons


الهام

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت16:47توسط الهام | |

 

وقتی عشق می آيد كسی نمی بيند ولی وقتی ميرود همه می بينند .

 

اگر در زندگی چاره ای جز سوختن نداری بسوز اما مثل شمع؛ نه مثل سيگار .

 

بد ترين شكل تنهايی آن است كه در كنار او باشی و بدانی كه هرگز به او نخواهی رسيد .

 

از همه اندوهگين تر شخصی است كه از همه بيشتر بخندد .

 

وقتی دهكده ای می سوزد دودش را همه می بينند اما وقتی قلبی می سوزد كسی شعله اش را نمی بيند .

 

اگر روزی قرار باشد عقل را بخرند و بفروشند همه ما به تصور اينكه عقل زيادی داريم فروشنده خواهيم بود .

 

نداشتن قسمتی از چيزهايی كه آرزو داريم قسمت پر ارزشی از خوشحالی است .

 

استاد هنرمند از سنگ آدم می سازد و مربی بی هنر از آدم سنگ .

 

هر فاصله ای می تواند به خوشبختی تبديل شود و هر خوشبختی و سعادتی می تواند به فاصله تبديل شود .

 

 

هيچ چيز ويرانگرتر ازاين نيست كه متوجه شويم كسی كه به آن اعتماد داشته ايم عمری فريبمان داده است.

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت16:34توسط الهام | |

 تقدیم به شما

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت16:9توسط الهام | |