تبليغاتX
عاشق شو تا مرز جنون

عاشق شو تا مرز جنون

دوستان عزیز

ٌٌالهام

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت13:10توسط الهام | |

سکوت

يک نيمکت کنار خيابان، دوتا سکوت...
اين زندگي کشيده به اين جا چرا؟ سکوت

من را نگاه کن به تو هم فکر ميکنم
پس فکر ميکند به خودش بي صدا سکوت

اين ماجراي تلخ خيابان و عشق هاست
يک روز سرد توي خيابان دو تا سکوت

هر يک شبيه آن يکي آبي ، بنفش، سرخ
ـ هرچند بود منشاء اين رنگ ها سکوت ـ

در هم قدم زدند و به هم فکر!  فکر!  فکر!
آخر رقم زدند سر آغاز را: سکوت!
يک ماه بعد: هردو به هم خو گرفته اند

چون کودکي به مادر و چون کوه؛ با سکوت
شش ماه بعد روي پل عابري بلند
ـ من دوست دارمت! مثلا تا کجا؟ سکوت

در روز هاي بعد يکي فکر ميکند:
ـ عشق اشتباه بوده وگر نه چرا سکوت؟

يکسال بعد: ما به هم اصلا نمي خوريم
يک نيمکت کنار خيابان دوتا سکوت

الهام

+نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1384ساعت13:20توسط الهام | |

مي دوني فاصله بين انگشت هات براي چيه؟
 
براي اينه كه يك نفر ديگه با انگشتهاش اونها رو پر كنه
 
پس دنبال اون كسي باش كه بتونه اونها رو برات پر كنه
 
 
 
بر شانه من كبوتري است كه فقط از دستان تو آب مي خورد
 
 
وقتي زندگي سخت مي گيرد تازه مي فهمم كه خيلي چيزهاي را هنوز بايد ياد بگيرم
زيباترين گل ..... رز سرخ است ..... اما قسمتش ..... فقط خار است.
 
گفتم دوستت دارم.
پرسيدم  حالا چيكار كنم؟
جوابي ندادي
فكر كردي اگر دوستت داشتم نمي پرسيدم
 
 
شب هايم پر شده از كابوس. هق هق و ....
من اما
س
ن
گ
شده ام....
 
 
 

حالمان بد نيست غم کم می خوريم           کم که نه! هر روز کم کم می خوريم

آب می خواهم، سرابم می دهند               عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب               از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند                       بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست               از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد                 يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام                 تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم              خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است         کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم                  عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم             هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست                    بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست            چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم                طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام                    راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!                   من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن             من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش             من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است          گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش                دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود                      قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود                شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد                 خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان             خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد             اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان                 بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام                 بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود              قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود              تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!              فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!             هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت            هر که با ما بود از ما می گريخت 

چند روزی هست حالم ديدنیست         حال من از اين و آن پرسيدنيست 

 گاه بر روی زمين زل می زنم               گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت                   يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياری داشتيم           خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"

+نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1384ساعت13:19توسط الهام | |

 

کاش می شد خالی از تشویش شد
برگ سبز تحفه درویش شد
 
کاش تا دل می گرفت و می شکست
عشق می امد کنارش می نشست
 
کاش من هم یک قناری می شدم
در تب آواز جاری می شدم
 
بال در بال کبوتر می زدم
آن طرفتر ها کمی سر می زدم
 
با قناری ها غزل خوان می شدم
پشت هر اواز پنهان می شدم
 
آی مردم ! من غریبستانی ام
امتداد لحظه ی بارانی ام
 
شهر من آن سوتر از پروانه هاست
در حریم آبی افسانه هاست
 
شهر من بوی تغزل می دهد
هر که می آید به او گل می دهد
 
دشت های سبز و وسعتهای ناب
نسترن، نرگس، شقایق ، آفتاب

 
 
                     
آرزومند آرزوهای زیبای شما
 
التماس دعا

+نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1384ساعت13:16توسط الهام | |

نمی دونم نازنينم که کدوم حرف تو رو آزرد

يا کدوم ترانه ی من تو رو مثل گلی پژمرد

نمی دونم؛نمی دونم  که چی گفتم تو شنيدی

چه خطایی سر زد از من که تو از من دل بریدیUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

  اگه روزی تو نباشی

بين ما راهی نباشه

نمی دونم کی می تونه

که برام مثل تو باشه

اگه روزی تو نباشی

يا بری از من جدا بشی

نمی دونم تو می تونی

عاشقی دوباره باشی

اين پرنده ی دل من

نمی تونه پر بگيره

تو رو می خوام که در کنارش

بال و پر از سر نگيره

آخه حيفه پر نگيره

پشت ابرارو نبينه

حيفه اينجا تک و تنها

             تو قفسی تنها بشينهUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

الهام

+نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1384ساعت13:5توسط الهام | |

 

شب شد

 

خورشيد رفت

 

آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جست و جو می کرد

 

ناگهان ستاره ای چشمک زد !

 

آفتابگردان سرش را به زير افکند

 

گلها خيانت نمي کنن

 

 

*****

و خدا به موسی (ع) گفت :

 

هرگاه بنده ای مرا می خواند آن چنان به سخن او گوش می سپارم که گويی بنده اي جز او ندارم ...

 

اما شگفتا!! که بنده ام همه را چنان می خواند که گويی همه خدای اويند جز من !!!

 

اويند ... جز من !!!

 

شاد باشيد

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1384ساعت13:3توسط الهام | |

 تقديمی ديگر از من  به تمامی كسانی  كه منتظرند :

 

 روزگار سختی است ...........!

 آدمها خشكند ... حقايق تلخند ..... روياها شوكران !

 جوی های روان تنگ اند و درختان قطور ضعيف !

 خورشيد گرم است و سوزان .. ماه بی خيال و فروزان !

 می دانم . من می دانم . تو هم می دانی ... همه می دانند ... روزگار عجيبی است !

 انسانها در ميان خرابه هايی که زيبايشان می نامند می زیند و به آن عشق می ورزند .

 و اينچنين بر حقارت خود دامن می زنند ...

 و من به دور از هياهوی آدمک های دل خوش ... همچنان در خود فرو می روم .

 هر چه بيشتر در ميانشان می زيم دورتر می شوم و غربيه تر ! 

 آری ... معصوميت كودكيهايم گم شده است ،

 اما من هنوز هم همان كودك عاشقم  و ساده دل !

 و همچنان در انتظار ،

 در انتظار ظهور باغی از جنس اقاقی ،

 كه مرا از خود و خويشتن ها برهاند  و به سر منشا خود بازگرداند .

 و  رسیدن به خدایی که در این نزدیکیست ...

 من اينجا تنها ماندم ،

 خدایا مرا به بغضی که از تو می شکند بسپار ،

 مرا به باد های تندِ رهاکننده ی گويا ...  مرا تا هميشه به باران شوينده بسپار .

 پروردگارا ، انتظار سخت ترين مجازاتی است كه برایم در نظر گرفته ای !

 مرا ...... ببـــــــر .  

 

                                         الهام دوستدار شما                               

+نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1384ساعت13:0توسط الهام | |

پاییز وحشی

 

کاش چون پاييز بودم ، کاش چون پائيز بودم
کاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم
برگهاي آرزوهایم يکايک زرد ميشد
آفتاب ديدگانم سرد ميشد
آسمان سينه ام پر درد ميشد
ناگهان طوفان اندوهي به جانم چنگ ميزد
اشکهايم همچو باران
دامنم را رنگ ميزد
وه ، چه زيبا بود اگر پائيز بودم
وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم ...

 

 

 

پائيز فصلي است كه در فرهنگ پارسي بويژه در شعر و ترانه ها جاي ويژه خود را دارد . البته از اين واقعيت نيز نبا يد غافل بود كه در فرهنگ اسپانيا ئي ها در اسپانيا و كليه كشورهاي امريكاي لاتين ، روسي ، انگليسي ، يوناني آلماني و فرانسوي از پائيز به عنوان فصلي رمانتيك و تا حدودي " ملانكوليك " ياد مي شود.

اما در اقيانوسيه بويژه استراليا كه سر زميني هميشه سبز با آب و هوائي متغير است و اصلا پائيز نمي شناسد هم از پائيز در هنر هاي تجسمي و ترانه ها يشان ياد مي شود .

افسون پائيز شايد در گلبرگريزان غم انگيزي باشد كه صداي بلبل را با هجوم خود در گلو خفه مي كند و تبلور آن در فرهنگ پارسي هم شايد بر گرفته از فرهنگ زردشتي ايران و جشن هائي است كه در اين فصل بر گذار مي شده و مردم را به سرور و شادي سرگرم مي كرده و حسادت دشمنان را بر مي انگيخته است .شبيخو ن هاو حمله هاي مغول و تاتار و اسكندر و اعراب هم بنا به شواهدي گو ئيا در پائيز آغاز شده اند.

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1384ساعت12:59توسط الهام | |