|
سکوت من را نگاه کن به تو هم فکر ميکنم اين ماجراي تلخ خيابان و عشق هاست هر يک شبيه آن يکي آبي ، بنفش، سرخ در هم قدم زدند و به هم فکر! فکر! فکر! چون کودکي به مادر و چون کوه؛ با سکوت در روز هاي بعد يکي فکر ميکند: يکسال بعد: ما به هم اصلا نمي خوريم الهام
حالمان بد نيست غم کم می خوريم کم که نه! هر روز کم کم می خوريم آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!! خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن! من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!! وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه! هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: " ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"
نمی دونم نازنينم که کدوم حرف تو رو آزرد يا کدوم ترانه ی من تو رو مثل گلی پژمرد نمی دونم؛نمی دونم که چی گفتم تو شنيدی چه خطایی سر زد از من که تو از من دل بریدی اگه روزی تو نباشی بين ما راهی نباشه نمی دونم کی می تونه که برام مثل تو باشه اگه روزی تو نباشی يا بری از من جدا بشی نمی دونم تو می تونی عاشقی دوباره باشی اين پرنده ی دل من نمی تونه پر بگيره تو رو می خوام که در کنارش بال و پر از سر نگيره آخه حيفه پر نگيره پشت ابرارو نبينه حيفه اينجا تک و تنها
شب شد خورشيد رفت آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جست و جو می کرد ناگهان ستاره ای چشمک زد ! آفتابگردان سرش را به زير افکند گلها خيانت نمي کنن ***** و خدا به موسی (ع) گفت : هرگاه بنده ای مرا می خواند آن چنان به سخن او گوش می سپارم که گويی بنده اي جز او ندارم ... اما شگفتا!! که بنده ام همه را چنان می خواند که گويی همه خدای اويند جز من !!! اويند ... جز من !!! شاد باشيد
تقديمی ديگر از من به تمامی كسانی كه منتظرند : روزگار سختی است ...........! آدمها خشكند ... حقايق تلخند ..... روياها شوكران ! جوی های روان تنگ اند و درختان قطور ضعيف ! خورشيد گرم است و سوزان .. ماه بی خيال و فروزان ! می دانم . من می دانم . تو هم می دانی ... همه می دانند ... روزگار عجيبی است ! انسانها در ميان خرابه هايی که زيبايشان می نامند می زیند و به آن عشق می ورزند . و اينچنين بر حقارت خود دامن می زنند ... و من به دور از هياهوی آدمک های دل خوش ... همچنان در خود فرو می روم . هر چه بيشتر در ميانشان می زيم دورتر می شوم و غربيه تر ! آری ... معصوميت كودكيهايم گم شده است ، اما من هنوز هم همان كودك عاشقم و ساده دل ! و همچنان در انتظار ، در انتظار ظهور باغی از جنس اقاقی ، كه مرا از خود و خويشتن ها برهاند و به سر منشا خود بازگرداند . و رسیدن به خدایی که در این نزدیکیست ... من اينجا تنها ماندم ، خدایا مرا به بغضی که از تو می شکند بسپار ، مرا به باد های تندِ رهاکننده ی گويا ... مرا تا هميشه به باران شوينده بسپار . پروردگارا ، انتظار سخت ترين مجازاتی است كه برایم در نظر گرفته ای ! مرا ...... ببـــــــر .
پاییز وحشی کاش چون پاييز بودم ، کاش چون پائيز بودم پائيز فصلي است كه در فرهنگ پارسي بويژه در شعر و ترانه ها جاي ويژه خود را دارد . البته از اين واقعيت نيز نبا يد غافل بود كه در فرهنگ اسپانيا ئي ها در اسپانيا و كليه كشورهاي امريكاي لاتين ، روسي ، انگليسي ، يوناني آلماني و فرانسوي از پائيز به عنوان فصلي رمانتيك و تا حدودي " ملانكوليك " ياد مي شود. اما در اقيانوسيه بويژه استراليا كه سر زميني هميشه سبز با آب و هوائي متغير است و اصلا پائيز نمي شناسد هم از پائيز در هنر هاي تجسمي و ترانه ها يشان ياد مي شود . افسون پائيز شايد در گلبرگريزان غم انگيزي باشد كه صداي بلبل را با هجوم خود در گلو خفه مي كند و تبلور آن در فرهنگ پارسي هم شايد بر گرفته از فرهنگ زردشتي ايران و جشن هائي است كه در اين فصل بر گذار مي شده و مردم را به سرور و شادي سرگرم مي كرده و حسادت دشمنان را بر مي انگيخته است .شبيخو ن هاو حمله هاي مغول و تاتار و اسكندر و اعراب هم بنا به شواهدي گو ئيا در پائيز آغاز شده اند.
|
About![]()
Home
|