تبليغاتX
عاشق شو تا مرز جنون

عاشق شو تا مرز جنون

دوستان عزیز

نام بسیج یادآور خاطره عزیزترین نهاد و بزرگترین مردان تاریخ ما است. نهادی که به تعبیر امام راحل تشکیل آن «یقینا از برکات و الطاف جلیه خداوند تعالی بود.» و «شجره طیبه و درخت تناور و پرثمری است که شکوفه های آن بوی بهار وصل و طراوت یقین و حدیث عشق می دهد. بسیج مدرسه عشق و مکتب شاهدان و شهیدان گمنامی است که پیروانش بر گلدسته های رفیع آن، اذان رشادت و شهادت سرداده اند. بسیج میقات پا برهنگان و معراج اندیشه پاک اسلامی است که تربیت یافتگان آن نام و نشان در گمنامی و بی نشانی گرفته اند. بسیج لشکر مخلص خدا است که دفتر تشکیل آن را همه مجاهدان، از اولین تا آخرین امضا نمودند.»

این واژه ها و تعبیرهای بی نظیر و ملکوتی، اوصافی است که مراد و مرشد بسیجیان، امام خمینی (رض) در آخرین پیام خود به مناسبت هفته بسیج ( ۲/۹/۱۳۶۷) صادر فرموده اند؛ امامی که دوست و دشمن صداقت او در گفتار و دوری اش از مداهنه و مبالغه را تصدیق کرده و می کنند و این همه نشان از آن دارد که هیچ نهادی والاتر و عزیز تر از بسیج در نگاه آن پیر روشن ضمیر نبوده است.

حق هم همین است؛ به ویژه آنگاه که دشوارترین شب ها و روزهای پر خطر هشت سال دفاع مقدس را به یاد آوریم و نقش بسیج و بسیجی ها را در خلق حماسی ترین صحنه های تاریخ ایران و جهان مرور کنیم.

در آن صورت است که ما نیز همگام با رهبر سفر کرده این امت، می پرسیم: «حقیقتا اگر بخواهیم مصداق کاملی از ایثار و خلوص و فداکاری و عشق به ذات مقدس حق و اسلام را ارایه دهیم، چه کسی سزاوارتر از بسیج و بسیجیان خواهد بود؟!»

نوجوانان، جوانان و پیران جوانمردی که داوطلبانه و بی هیچ ادعا روزهای سخت جنگ را مردانه پشت سر نهادند و بدون درخواست پاداش و سپاس، فقط برای ادای تکلیف، در برابر بی رحم ترین دشمنان این آیین و سرزمین سینه سپر کردند و البته «فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر.»

هفته بسیج فرصت خوبی برای بازخوانی آن روزها و روزهای پس از آن است؛ روزهایی که بسیجیان بازمانده که نه، بازگشته از معراج، نه تنها قدر ندیدند و بر صدر ننشستند، که گاه طعنه هم شنیدند و به حاشیه نیز رانده شدند. اما این فرزند و جانشین فرزانه امام بود که بسیجی را همیشه حاضر در میدان می خواست و می خواهد. بسیجی گرچه مرد میدان های خطر و فداکاری است، اما فقط برای آن روزها نیست. هر روز و هر هفته از آن بسیج است و راه نجات نیز حضور جانانه آنان در میدان. باور باید کرد که تنها راه نجات کشور بازگشت به فرهنگ بسیج و حاکمیت تفکر بسیجی بر همه عرصه ها است؛ چرا که «اگر بر کشوری نوای دل نشین تفکر بسیجی طنین انداز شد، چشم طمع دشمنان و جهان خواران از آن دور خواهد شد و الا هر لحظه باید منتظر حادثه ماند.»

تکریم بسیج، احترام به مردانگی و مروت است، پاسداشت جوانمردی و تضمین آینده است. بسیجیان نیازی به احترام و تجلیل ما ندارند. ما هستیم که به آنان و به حضور فعالشان برای همیشه نیازمندیم. جنگ آزمون خوبی برای جدا شدن صف مدعیان و مردان حقیقت بود. شعار امروز اگر پشتوانه و سابقه ای در دیروز نداشته است، بسان همه شعارها است و نیازمند امتحان در روز مبادا.

خدا را سپاس که رویش های بسیج همچنان پر ثمر و برکت خیز است، اما مباد که نام آوران روزهای سخت از یاد بروند و در گرد و خاک بازی های روزگار دیده نشوند؛ چه رسد به آنکه خدای ناکرده کم لطفی و جفا ببینند. امام در پایان همان پیام فرمودند:« من دست یکایک شما پیشگامان رهایی را می بوسم و می دانم که اگر مسوولین نظام اسلامی از شما غافل شوند به آتش دوزخ الهی خواهند سوخت.»

سلام و صلوات خدا بر شهیدان بسیج و درود و برکات او بر زنان و مردانی که سنگر آنان را همچنان پاس داشته اند. این روزها بر همه آنان و بر رهبر بسیجیان جهان مبارک باد.

+نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت10:9توسط الهام | |

به مجموعه اندیشه ها، ارزش ها و رفتارهای یک قوم، فرهنگ گفته می شود. در حقیقت، فرهنگ، چیزی است که به زندگی، ارزش حیاتی می بخشد. فرهنگ همچون روحی در افکار و رفتار مردم جریان دارد و اصلی ترین وسیله حفظ جامعه است؛ چرا که عناصر گوناگون اجتماع در بستر فرهنگی به هم پیوند می خورند. جامعه ای که مشکل فرهنگی داشته باشد، نظم نمی پذیرد و رفتارها در آن، قابل در آن، پیش بینی، هدایت و برنامه ریزی نخواهند بود.

بسیج، بر اساس ارزش های انسانی و فرهنگ عمیق اسلامی شکل گرفته و رمز موفقیت آن، این است که از اعتقاد میلیون ها انسان برخاسته است. زمانی که افراد مسیر زندگی و هدف خود را با تفکر بسیج هماهنگ و هم سو می بینند، به بسیج گرایش می یابند. ایمان، اخلاص، ایثار و شجاعت، ویژگی های بسیجی اند که در دامن فرهنگ اصیل اسلامی رشد کرده اند.

تدبیر امام، تشکیل بسیج

مردم، اصلی ترین بخش جامعه اند که نقشی حیاتی در تأمین سلامت و موفقیت کشور بر عهده دارند. آنها هستند که با آگاهی و هوشمندی، جامعه را به سوی موفقیت پیش می برند یا با ناآگاهی های خویش، سرنوشت شومی را برای کشور رقم می زنند.

حضرت امام خمینی رحمه الله با بینش عمیق خود، بارها بر جایگاه مهم مردم برای رساندن کشور به سعادت، تأکید ورزید. ایشان با درایت بی نظیر خود در سال های سخت دفاع، قشرهای گوناگون را به یک پارچگی و بسیج عمومی برای نجات کشور از بحران جنگ تشویق کرد. قدرت مردم در پرتو تدبیر آن پیر فرزانه و پیوند الهی آنان با یکدیگر، نه تنها کشور را از رنج های جنگ نجات داد، بلکه بعد از جنگ نیز بسیج را به عنوان یکی از بزرگ ترین و محکم ترین نهادهای کشور مطرح ساخت.

بسیج؛ نهادی اجتماعی

حضور پر رنگ و موفق بسیج در جنگ تحمیلی، ارزش بسیج را بیش از گذشته در برابر چشم ها قرار داد. ازاین رو، بیشتر مردم، بسیج را به عنوان نهادی نظامی می شناسند. باید توجه داشت که گرچه یکی از وظیفه های مهم بسیجیان، آمادگی نظامی برای دفاع از خطرهای نظامی است، ولی بسیج در نظر امام خمینی رحمه الله ، تکلیفی فراتر از این دارد.

در اندیشه ایشان، بسیج، نهادی اجتماعی است. نهادی گسترده که پاسخ گوی بسیاری از نیازهای اساسی و حیاتی جامعه است و چنان با بخش های دیگر نظام پیوند دارد که جدایی آنها از هم در جامعه اسلامی امکان پذیر نیست. بسیج با کارکردهای گوناگون خود، یاری رسان نیازهای آموزشی، عمرانی، سیاسی، دفاعی و... است. بسیج سوادآموزی، بسیج سازندگی و بسیج محرومیت زدایی، قسمتی از برنامه های بسیج در کشور است.

بسیج محرومیت زدایی

فقر، یکی از جدی ترین مشکلات موجود در کشورهای جهان است. هر سال تعدادی از انسان ها به دلیل سوء تغذیه و کمبود بهداشت، جانشان را از دست می دهند. مردمانی که بر اثر زراندوزی، خودکامگی و قدرت طلبی دیگران، در تنگ دستی و فلاکت به سر می برند.

انقلاب اسلامی در ایران، با بیداری قشر محروم جامعه شکل گرفت. پس از پیروزی انقلاب، امام خمینی رحمه الله ، محرومان را صاحبان اصلی انقلاب دانست و نظام اسلامی را حکومتی عدالت خواه معرفی کرد. یکی از برنامه های ایشان، تشکیل بسیج محرومیت زدایی بود. گرچه تعدادی از نهادهای دولتی برای ریشه کنی فقر تلاش می کردند، ولی ایشان با فراخوانی از همه مردم، درخواست کردند تا در هر محله ای، گروهی شامل مهندسان، کارشناسان شهرسازی و خانه سازی، یک روحانی و یک نماینده دولت انتخاب کنند. این عده بدون هیچ پاداش مادی، با استفاده از کمک های مردمی و انسان دوستانه توان مندان، به رسیدگی حال محرومان و مستمندان می پرداختند.

بسیج سوادآموزی

اسلام، فراوان به فراگیری دانش توصیه کرده است. دانش آموزی، نه تنها زندگی اجتماعی را سامان می بخشد، که یکی از بهترین راه های رسیدن به خداست. در آموزه های دینی ما، دانش اندوزی و تفکر، عبادتی است که پاداشی بیش از عبادت های دیگر دارد.

آنچه در رژیم ستمشاهی بر ملت ایران سایه انداخته بود، تنها ظلم و استبداد نبود. دانش، بزرگ ترین نعمتی بود که مردم از آن محروم بودند. بیشتر مردم توان خواندن و نوشتن نداشتند و مسیر روشنی برای پیشرفت در برابر خود نمی دیدند. بسیج سوادآموزی با دستور امام خمینی رحمه الله به وجود آمد. ازاین رو، بی سواد و باسواد، دست در دست هم نهادند تا راه های موفقیت کشور را هموار سازند. بسیج سوادآموزی با هدف نجات مردم از نادانی، شروع به کارکرد و بی سوادی را تا مرز ریشه کنی پیش برد.

بسیج در دفاع مقدس

تاریخ بشر، جنگ ها و کشمکش های فراوانی به خود دیده است. کشورگشایی ها، ثروت اندوزی ها، قدرت طلبی و شهرت طلبی ها، انسان هایی را رو در روی هم به میدان نبرد کشانده و ذهن انسان را از خاطره های غارت و خون ریزی پر کرده است.

دفاع مقدس ملت ایران در طول هشت سال، ماهیتی متفاوت از جنگ های دیگر دارد. آنچه رزمندگان ایرانی را تا پای جان در میدان نگاه می داشت، ثروت و قدرت و شهرت نبود. دفاع مقدس، تصویر روشنی از تفکر بسیجی است. در این تفکر، انسان، موجودی مادی نیست که در حصار دنیا محصور باشد، بلکه موجودی الهی است که برای رسیدن به سعادت جاودانی تلاش می کند. همین تفکر است که ذهن های آگاه فراوانی را از سراسر جهان به خود معطوف داشته است.

بسیج جهانی

اسلام، دینی جهانی است که در مکان یا زمانی خاص محدود نمی شود. دینی که نوید آزادی، اخلاق و سعادت را برای تمامی انسان ها به ارمغان آورده است. دوراندیشی امام خمینی رحمه الله نیز برآمده از همین باورهای دینی است و فریاد رسای آزادی خواهی او همچنان در گوش تاریخ طنین انداز است. ندایی که مستضعفان عالم را به یک پارچگی فرا می خواند و بسیج را بهترین الگو برای آنان می داند. بسیج در تفکر حضرت امام رحمه الله ، بهترین محور وحدت ملت های مظلوم است. ایشان می فرماید: «هان ای ملت های جهان که مستضعفید! از جای برخیزید و حق خود را بستانید و از عربده های قدرتمندان نهراسید که خداوند با شماست و زمین، ارث شماست. وعده خداوند متعال، تخلف ناپذیر است.» «من امیدوارم که این بسیج عمومی اسلامی، الگو برای تمام مستضعفین جهان و ملت های مسلمان عالم باشد».

+نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت9:26توسط الهام | |

خدایا

چه لحظه هايی که در زندگی تو را گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی

چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم  نکردی

چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی

چه روزهایی که سرم تو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح من است

خدایا

وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی

وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت و دنیا غم هاش رو بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی

خدایا

تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی

وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی

وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم

وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش نه شاد بودن واسه داشته ها

و وقتی به ازای نداشته ها  بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی

خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون

خدایا به خاطر سه چیز سپاسگذارم

دادن هایت    ندادن هایت    گرفتن هایت

دادن هایت را نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را  حکمت

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت9:19توسط الهام | |

شبهاي سنگين و نسبتا سرد پاييز شاهد نمايشي است که روزگار پر رنج بهزاد را به تماشا مي‌گذارد. مدير آژانس يک شرکت هواپيمايي، اکنون با کوله باري از مشکلات به انتظار محاکمه‌اي بزرگ نشسته است، همه منتظرند تا نامه اغماض بنويسد و اعتراف کند که انتخاب حق من نبوده است.

چنين به نظر مي‌رسد که اگر با مهتاب بر سر سفره عقد نشسته و به انتخاب خانواده و عمه خانم پاسخ داده بود، هماي خوشبختي بر سر در آژانس زندگي‌اش فرود مي‌آمد. ظاهرا کارگردان محترم سرنوشت بهزاد را در يک گزاره شرطي منطقي بين دو امر وانهاده است؛ يا مهتاب يا يلدا. به اين معنا که راه سومي وجود ندارد.

روند در پيش روي سريال فشار سنگيني را به بهزاد وارد مي‌کند. از يک طرف مکر و دلالي عمو منصور و از سويي قهر و غضب عمه خانم و پدر خوانده که منتظرند سر به سنگ خورده او را به تاريخ معرفي کنند. فضاي سريال با يک شرايط نابرابر و کاملا تبليغاتي در نزد مخاطب عليه بهزاد در جريان است منصور و يلدايي که هنوز راز حقارتش گشوده نشده، شرايط را بر عليه بهزاد رقم مي‌زنند. اما واقعيت داستان اين نخواهد بود.

کم کم پرده از حقايقي برداشته خواهد شد که آقاي کارگردان با در محصور قرار دادن بهزاد بين يلدا و مهتاب، در پي افشاي آن است. جالب است آقاي وکيل اعلام حکم نمود و گفت اين دندان فاسد را بايد کشيد. يعني بهزاد را رها کنيد تا ديگر نگويد مي‌خواهم با کسي ازدواج کنم که او را دوست دارم فعلا حق انتخاب بهزاد علي الحساب به او داده شده (شايد هم کارگردان چاره ديگري براي او بينديشد).

به سراغ مهتاب مي‌رويم و از کارگردان مي‌پرسيم حالت تحير مهتاب از چه روست؟ چهره پر ترديد، گريم مات به معني وقار و آرامش معنوي نيست که در مهتاب به نمايش گذاشته مي‌شود همواره با چهره‌اي حيران سعي در نقش آفريني يک دختر پايبند به موازين ديني را دارد.

شعار زدگي در پرداخت شخصيت و گريم و رفتار و حالت مهتاب به گونه‌اي است که بيشتر از آنکه او را دختري منطقي جلوه دهد، ترحم بيننده را برمي‌انگيزد جملاتي مانند اينکه بهزاد براي او هدف نيست و به هدفي بزرگ مثل ادامه تحصيل مي‌انديشد و يا قصد ازدواج ندارد و به خواهرش مي‌گويد حال که برايت خواستگار آمده تو برنده هستي، اين عبارات کليشه‌اي از فقدان يک ديدگاه جامع در نزد کارگردان پيرامون شخصيت مهتاب حکايت مي‌کند. در حال حاضر نمادهاي ديني اين سريال در چادر مهتاب خانم و نقش او محصور مانده است.

هرچند کارگردان را نمي‌توان سرزنش کرد زيرا نمادهاي ديني بيش از اين در سريال‌ها تعريف نشده‌اند. راستي آقاي کارگردان چرا زماني که مهتاب به مادرش گفت نتوانسته براي دکتر زند کاري انجام دهد، مادر در جواب او گفت، توکلت به خدا باشد. براي کدامين کار بايد توکل مي‌کرد ما که نفهميديم.

اشکالي ندارد مردم ما بپذيرفته‌اند که نبايد به دنبال آموزه‌هاي ديني در سريال‌هاي تلويزيوني بود. اين سريال‌ها براي خواص ساخته مي‌شوند. البته مهتاب خانم اين سريال رنجيده خاطر نشود اين اشکال بيشر متوجه کارگردان است زيرا از نيروهاي تازه وارد و کم هزينه استفاده مي‌کند تا يک فصل از سال را به فصل ديگر پيوند دهد در نتيجه اين تصميم، مهتاب آنقدر مورد ترحم مخاطبين قرار مي‌گيرد که باعث مي‌شود مردم بگويند چرا بهزاد به او ظلم کرد در حالي که واقعيت چيز ديگري است هرچند در قسمتهاي مياني اين سريال مهتاب خانم گه گاهي سخن مي‌گويد اما هنوز نتوانسته الگوي ديني مناسبي براي مخاطبين باشد.

به سراغ نقش آفرين تازه وارد اين سريال يعني يلدا خانم مي‌رويم واز آقاي کارگردان سوال مي‌کنيم دليل انتخاب ايشان براي نقش يلدا چيست؟ خانم سحر قريشي خود پاسخ داده‌اند که شما عکس ايشان را ديده ايد و سپس درخواست بازي در اين سريال را مطرح کرده ايد آيا کسي که بايد پنجاه شب روي آنتن شبکه سه نقش آفريني کند ـ به استناد گفته‌هاي بازيگر نقش يلدا با يکي از مجلات ـ مي‌تواند به صرف داشتن استعداد و چهره مناسب به ايفاي نقش بپردازد؟

حرکات و رفتارهاي يلدا بيشتر از اينکه به استرسهاي دروني او اشاره کند از بي مهارتي و ناآگاهي او در ايفاي نقش اشاره دارد.. تکلم بسيار ضعيف وسن تقويمي بيشتر در چهره اش نسبت به بهزاد، ازعدم ماندگاري و گريز زود هنگامش از خاطرها خبر مي‌دهد.

هرچند روشنک خوب حرف مي‌زند و چهره و زبانش هماهنگ است اما تکرارش آزار دهنده است والبته هنوز مشخص نشده که چرا در يک خانواده اينقدر تفاوت که نه، تضاد شخصيتي وجود دارد،شخصيت مهتاب و روشنک تقريبا در مقابل هم قرار دارد. بهزاد هم وقتي عصباني است نقش خود را بهتر ايفا مي‌کند. در يک جمع بندي کلي فقدان يک چهار چوب نظري و هنرمندانه در نزد تعدادي از نقش آفرينان،ضعفهاي بنياديني را در اين سريال آشکار مي‌کند.
نتيجه اين اقدام کارگردان و شايد تهيه کننده، سرنوشت نگران کننده دختراني است که مخصوصا در شهرهاي کوچک علاقمند مي‌شوند تا هر چه زودتر به سينما و تلويزيون راه پيداکنند زيرا باورداشته‌اند که هنرپيشگي يعني داشتن يک صورت مورد توجه، آنان دريافته‌اند که براي بازيگري يک چهره قابل توجه و يا آشنايي با تهيه کننده و کارگردان مي‌تواند بلوايي از شهرت را برايشان بيافريند (فيلم وقتي همه خوابيم به کارگرداني آقاي بيضايي هم به اين موضوع مهم پرداخته است) از آسيبهاي هنري و اجتماعي روند چنين گزينشهايي مي‌توان به دو مورد اشاره کرد:

اول آنکه آقاي کارگردان با ناديده انگاشتن حقوق مردم، سر آنها را با تعدادي از دختران و پسران گرم نموده تااحتمالا کمتر هزينه کند و بيشتر دريافت نمايد و مردم هم مدتي سرگرم شوند و بعد يادشان برود.

دوم آنکه آسيبهاي ناشي از بي مهارتي و يافتن محبوبيت موقت در جامعه براي کساني که ظرفيت لازم مشهوريت هنري را ندارند، آموزشهاي لازم را نديده‌اند و صرف برخورداري از چهره‌اي متفاوت به مشهوريت مي‌رسند يک تهديد اجتماعي و خانوادگي است، غرور کاذب و آفت حرفه‌اي به بسياري از مخاطرات اجتماعي مي‌انجامد.

آقاي کارگردان شما هم شنيده ايد وقتي يکي از هنرپيشه‌هاي مشهور از همسرش جدا شد در پاسخ به علت جدايي به همسر خود گفت: تو لياقت من را نداري زيرا من مشهورم. يادآوري مي‌شود که نقش آفريني دوهنرمند مشهور در نقش اتابک و جهان و همچنين عمه خانم و عمو منصور باعث رونق وتوجه بيشتر مردم شده است.

وضعيت کاملا خوب و مطلوبي در بعضي از سريالهاي ما برقرار است: فيلمنامه نويسي ساده و سهل، انتخاب نقش آفرينها هم راحت و سفارش شده، فقط مي‌ماند تکليف اين مردم، که آن هم به کسي ربطي ندارد زيرا رسانه ملي دائم نظر سنجي مي‌کند و آمار دختراني که علاقه به هنرپيشگي دارند روز به روز بيشتر مي‌شود از افت تحصيلي آنها مي‌شود فهميد، از مراجعه به مراکز زيبايي و ترويج فرهنگ گريم گرفته تا جراحي‌هاي خطرناک زيبايي، همگي شواهدي هستند بر بي اعتمادي وبرهنگي فکري و شخصيتي کساني که براي فرار از بحرانهاي روحي و ملي به مشهوريتهاي تلويزيون و سينما رو مي‌آورند.

به نظر مي‌رسد که رسانه ملي چندان نگران اين موضوع نيست زيرا گزينه جوان براي جوانان و نخبه هاست، ديگر نيازي به اين دختر و پسرهانيست. بگذاريم و بگذريم. چنين به نظر مي‌رسد که کارگردان محترم دستي بر فيلمنامه برده و براي ازدواج روشنک، مجلس گفت و گو برپا کرده است.

ظاهرا از اين به بعد گفت و گوها بيشتر خواهد شد شايد آقاي کارگردان نگران محدوديت‌هاي مذهبي بود که اجازه نداد هيچ گفت و گويي بين بهزاد و يلدا برقرار بشود شايد هم به تن به تجربه دادن را براي جوانها ضروري مي‌دانست و هزينه شدن عمر برايش خيلي مهم نبود (البته براي اين قضاوت هنوز فرصت هست) اما با توجه به آنچه در آژانس مي‌گذرد احتمال چنين نگراني خيلي کم است زيرا روشنک و رامين به پيشنهاد آقاي کارگردان بعضي اوقات مثل دوتا دوست صميمي با هم گپ مي‌زدند.

به هر حال دايي محترم از سنت و سنت گريزي و پايبندي بعضي سنتها به اخلاق مي‌گويد. جاي بهزاد خالي است که ببيند پدر خوانده اش چگونه پدري مي‌کند و مجلس مشورتي برپا کرده است. ظاهرا هر کسي که خون اتابک در تن دارد، لايق اين مهرورزي و مجلس مشورتي نيست. از نکات مثبت اين اقدام دايي محترم تقسيم خانواده به خودي و غير خودي است.

آقاي وکيل شما که از اين کارها بلد بوديد چرا اجازه مهتاب را که موضوعي در درجه دوم اهميت بود با عزت و افتخار به ميان کشيديد اما حق انتخاب بهزاد را با بنام کردن آژانس تحقير نموديد، تا امروز يلدارادر دفتر وکالت خود ببينيد و شاهدي بر ناتواني بهزاد در تعيين سرنوشت او داشته باشيد، حق انتخاب بهزاد را به چالش مشکلات خانوادگي کشانديد تا جسارت آزادانه او را امروز درتنهايي اش به رخ بکشيد،با سکوت و نفرين او رابه خانه بخت فرستاديد اما رامين را موشکافانه در نزد خانواده و ديگران معرفي مي‌کنيد ترديدي نيست که شما مرد دانا و صبوري هستيد اما اين ويژگي اخيرتان باعث دردسر بهزاد به عنوان يک جوان جسور و رندي رامين شده است، زيرا که قرار است در مقابل واکنش خانواده روشنک ـ با اظهار ناتواني رامين ـ براي او پدري کنيد.

آيا ترحم شما به رامين، مي‌تواند به حل مسأله ازدواج و مسايل مربوط به آن هم در طول زندگي اش کمک کند؟ آيا پدري کردن براي رامين در شب خواستگاري، نگراني جامعه را براي ازدواجها و انتخابهاي کودکانه بيشتر نمي‌کند؟ اميدواريم ازدواج روشنک و رامين ختم به خير شود و مردم ما خواستگاري کليشه‌اي، عوامانه، توهين آميز و نابخردانه روشنک را فراموش کنند که بيشتر به يک طنز شبيه بود تا مراسم رسمي خواستگاري.

مردم از شما حل مسأله و راه حل نمي‌خواهند فقط يک سرگرمي معمولي هم که بسازيد کافي است چنين به نظر مي‌رسد که فضاي گفتماني آقاي کارگردان با شرايط گفتماني مردم ما متفاوت باشد. آقاي کارگردان، ريشه‌هاي طلاق از دخالت خواهر شوهر و مادر شوهر گذشته است. همه خانوادهها با کنار کشيدن افراطي خود، ميدان را براي گفت و گو عروس و داماد خالي کرده‌اند امروز بيشتر طلاقها و ناسازگاري‌ها در بحران، نايافتگي و خود ناشناسي و بي رغبتي و تنهايي نسلي است که يا مانند روشنک ازدواج را محدود کننده توانمنديها مي دانند و يا مانند رامين هيچ چيز و هيچ کس را جدي نمي‌شمرند.

(البته شايد شما از ما هم انتظار داشته باشيد که مانند رامين اين سريال را جدي نگيريم اما حق مردم ما بيش از آني است که شما محاسبه کرده ايد) آقاي کارگردان رامين همان جوان چند شخصيتي شماست که به خواستگاري رفته است و روشنک هم دختر به اصطلاح با اعتماد به نفسي است که خوب حال رامين را مي‌گيرد و دائم تحقيرش مي‌کند.

آيا شما قصد داريد با ازدواج اين دو به تضادهاي شخصيتي و خانوادگي شان سرو ساماني ببخشيد؟ آيا قصد داريد بهزادها را به عقب نشيني وادار کنيد؟ آيا دنبال ايده و الگوي جديدي هستيد؟ آيا با غافلگير کردن مردم و مقابله با مادر مهتاب، آقاي دکتر زند و مهتاب خانم را سر سفره عقد مي‌نشانيد؟ آيا مي‌خواهيد پرده از ستم اتابک و منصور برداريد يا ازشتاب و نگراني مادرانه بهزاد در شب قبل از دادگاه فرزندش سخن بگوييد؟

شايد هم قصد داريد آقاي وکيل اين سريال را به نقد منصفانه دعوت کنيد که چرا به شک بهزاد که ظاهرا نامعقول اما منطقي و صادقانه بود پاسخ نداد و او را در بحران تصميم گيري بين گذشته و حال يعني پدر و پدر خوانده به سراغ منصورفرستاد و از خود سلب مسوليت کرد؟ چرا نداشتن فرزند نسبي خودرا به رخ مادر بهزاد کشيد؟ آيا قصد داريد پرده از راز پنهاني عمه خانم برداريد؟ گمشده اين سريال ستايش نيست، گمشده اين سريال بهزاداست که در روزهاي نخستين سريال پيداشد اما افسوس که شما زيرکانه براي مخاطبان آن را پنهان نموديد و با کمال تأسف به نظر مي‌رسد درک درستي هم از بهزاد نداشتيد و در نتيجه او را تا اين لحظه يک ورشکسته عاشق معرفي کرده ايد.

البته اين سرنوشتي است که شما بنابر حصر عقلي تان براي بهزاد رقم زديد تا عبرت را جايگزين انديشه نماييد. ما منتظر هستيم و تقاضا مي‌کنيم که شتابزده تصميم نگيريد ومانند جريان عمه خانم و آقاي ملک پور به سخنراني در مورد سنت و سنت ستايي و سنت گريزي وادارشان نکنيداز شما خواستيم سريال را از حالت عوامانه و پليسي خارج کنيد نه آنکه مجلس سخنراني و وعظ بر قرار کنيد.

از شما خواهش کرديم به سراغ آقاي سالي و دکتر مايک برويد، اتاق خواب آنها اتاق فکر بود و براي ازدواج دختر خوانده و پسر خوانده شان در آنجا صحبت مي‌کردند براي ادامه تحصيل فرزندشان در رشته پزشکي و براي همه مشکلات مردمي که با آنها زندگي مي‌کردند و فرداي آن روز با درايت و احترام به سراغ بچه‌ها مي‌رفتند و ضمن احترام و تکريم آنها راهنمايي‌شان مي‌کردند و نمي‌گذاشتند زمان ارزشمند زندگي آنها با تجربه کردنهاي پر مشقت به هدر برود، زيرا نگران فرزندانشان بوده و به آنها عشق مي‌ورزيدند، آنها اينقدر لذت فرزند خوانده‌هاشان را برده بودند که تصميم گرفتند فرزندي به دنيا بياورند.

در اين شبها، بي اعتمادي، نزديک به نقطه اوج است: پدر خوانده‌ها و مادر خوانده‌ها نسبت به فرزندانشان، دختراني که حداقل يک بار در زندگي شکست خورده‌اند، پسراني که در آستانه انتخاب همسر آينده شان هستند، دختراني که با سرمايه نجابت و پاکدامني به انتظار طلوع آينده‌اند و در آخر پدران و مادراني که رنج کشيده‌اند تا گنج وجودشان به گنجينه‌اي امن سپرده شود.

همگي نگرانند که چه بر سر آنها خواهد آمد. سلب اعتماد و ترويج روحيه شکاکيت و وسواس حاصل بررسي يک پرونده جنايي و درگير کردن آن با افکار عمومي است به بهانه عاشقي، باعث ترديد بيشتر در تشکيل خانواده است، خانواده‌ها منتظرند تا ببينند در اين آشفته بازاري که رسانه ملي برايشان رقم زده و امواج منفي را در موسيقي پاياني آن بوسيله سلطان غمها (اين تعبير يکي از مجلات هفتگي است) به خانه‌ها مي‌رساند، کارگردان محترم در پس اين روزهاي برگريزان پاييزي که ابرها آرام آرام کنار هم قرار مي‌گيرند تا براي سرنوشت انسانهاي رنج امتحان برده اشک بريزند، چه يلدايي را پيش بيني مي‌کند؟

زمزمه‌هاي قرون وسطايي نفرين‌هاي عمه خانم از يک سو و مکر عمو منصور و سيلي پنهان و اضطراب صورت يلدا و اتابکي که به انتقام آمده و بهانه‌اش ستايش است تا از عذاب روحي خود بکاهد و همه با هم به محاصره صداقت و پاکي جواني آمده‌اند که به يک انتخاب خانوادگي پاسخ منفي داد. دلبستن به عقل حسابگر تنها چاره کار نيست که هنر عشق ورزيدن را بايد تجربه کرد و آنگاه چاره جويي و خلاقيت کارگردان که کدامين گزينه را براي مردم نجيب ما به ارمغان آورده است: برگريزان و سردي سوزان رنج انتخاب يا شکوفايي خلاقانه عشق در پاييز و پايان شب يلدايي.

+نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت8:58توسط الهام | |

یه لینگ بسیار خوب همه می تونن برن اینجا هر چی خواستن سفارش بدن http://www.frotel.com/ads-reg.php?moarref=3242

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت8:23توسط الهام | |

آری همیشه قصه این چنین بوده است گفتی از دلتنگی هایم دیگر سخنی نگویم من امشب دلتنگی هایم را به دست باد سپردم تا این باد با دلتنگی هایم چه کند آیا دلتنگی های مرا به دریا خواهد برد؟ و فریادش را با فریاد موج های بیتاب یکی خواهد کرد؟ یا در این شب بارانی ... بر سنگفرش کوچه ی خلوت جاریش می کند یا شاید در شبی مهتاب آن را به نگاه یک غریبه که به ماه خیره شده بسپارد! یا شاید در پگاهی سرد در گوش دو پیکر خسته در خواب زمزمه اش کند! آیا کسی دلتنگی های مرا خواهد شنید؟ دلتنگی هایم را به باد سپرده ام... شاید این باد دلتنگی مرا در گوش تو ای ناب تر از غزل هایم زمرمه کند! بگذار برایت بگویم که امشب سخت دلتنگت هستم...............!

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت11:16توسط الهام | |

vbhjh

+نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت7:48توسط الهام | |

وقتی قلم به شوق تو می نگارد، وقتی دلم به فکر ساختن جامه ای سترگ و پرداختن واژه هایی ژرف و شگرف می افتد؛آنگاه عظمت و شکوه نامت همچون خورشید،چشم هایم را به فراوانی نورفرامی خواند و من غرق در کلمات آسمانی ، به تو می اندیشم ان الحسین (ع) مصباح الهدی و سفینة النجاة! آن گاه زمانه تصویری از دریا کشید؛ دریایی سرخ و زلال، مثل غروبگاهان خورشید، مثل امواج در هم تنیده شفق. تصویری که توانست عظمت انسان را از گودال قتلگاه، تا منتهی الیه آسمان نمایان سازد. آن گاه که هدایت انسان، با کشتی شهادت آغاز می شود و بشر فرود آمده از آسمان، از گرداب خاک به سدرة المنتهای افلاک عروج می کند. چه کسی می تواند به عظمت نورانیت نور در ظهر طاقت فرسای غربت پی ببرد؟! آن گاه که از کویر کربلا، چشمه چشمه حکمت می جوشید و شهادت در کام عطشناک زمین به گوارایی می رسید، عاشورا رقم می خورد تا مسیر هدایت این بار نه از مکه و مدینه، بلکه از کربلا آغاز شود. عاشورا، آخرین ثانیه های به بار نشستن تلاش هزاران پیامبر بود. عاشورا، واپسین لحظات دلواپسی حضرت زهرا (س) بود که در بغض غریبانه امام حسین (ع) جاری می شد. * * چگونه بپرهیزد از "شهادتی" که به خاطر آن، هستی یافته است. چگونه از شهادت گریزان باشد؛ که ازلی ترین سمبل شهادت،وجود جاودانه ی خود امام حسین (ع) است. چگونه می تواند به صلح با امثال یزید بیاندیشد؛ صلحی که حتی غضب خداوند را بر می انگیزد؟! آن گاه است که این سخن به کمال زیبایی می رسد:هیهات مناالذلة! چگونه می شود سفیر عشق خداوند بود و تلاش هزاران پیامبر را نادیده گرفت؟ تمام آن تلاش ها، هدایت ها، پیام ها، صحف، تورات، زبور، انجیل، فرقان، یعنی تمرین عاشقانگی برای سرافرازی در صحنه ایثار، ایثار جان و تن در مسلخ عشق! و چه زیبا امتحانی در جریان است که از کودک شیرخواره، تا مرد کهنسال میدان، می توانند تا خط پایان، عاشقانگی خود را در معرفت خداوند به نمایش بگذارند. تشنگی بهانه ای بیش نیست، برای حضرت علی اصغر که برای شهادت شتاب می کند! دریای کرامت سقا را چه جای حسرت به مشک های بخیل، آنگاه که اشک های عاشقانش را کرانه ای نیست! بگذار ندانند که اینان را زیستن جز تکلیف الهی و مرگ، جز عروجی عارفانه نیست! حضرت قاسم(ع) را چه جای نگرانی از فقدان زره، مهم، سهم لذتی است که از شهادت می برد! بگذار هر چه نیزه دارند بشکنند، بر جان عاشق نور؛ شوقی جز تکثیروذوقی جز تکبیرنیست. چگونه می تواند شِکوه کند، آن روح سترگ و بشکوه، که فخر آسمانیان است و رشک زمینیان! گودال قتلگاه، جز تصویری از اتحادعشق و عاشق و معشوق نیست! این دایره، دایره عشق است و این حلقه، وعدگاه وحدت عاشق و معشوق؛ حلقه ای که مسلخ عاشقانه اش مصداق "ثارالله" و غربت سرشار از اندوهناکی اش، تفسیر "والوتر الموتور" است. حلقه مي‏زنند اشك‏هايم، در طواف نامت و دلم، همپاي اشك‏ها، رهسپار كربلاي يادت مي‏شود و نام آسماني‏ات را بوسه باران مي‏كند. مولا جان، هرگاه عطر نامت بر خيالم مي‏وزد، دل به لحظه‏هاي عاشورايي‏ات مي‏دهم و سرشار از يادت، رو به روي گلدسته‏هاي دعا مي‏ايستم و سلام مي‏دهم؛ «السلام عليك يا ابا عبداللَّه‏(ع) ». سلام بر تو و غريبانه‏هايت! سلام بر تو و زخم‏هايت! سلام بر تو و گل‏هاي سرخ گلستانت كه حتي بين تمام لاله‏ها، برترين اند! سلام بر تو و آنکه روزی در پگاهان آدینه؛ جاده‏هاي انتظاررا پشت سر خواهد گذاشت و لبریز از نامت،عدالت را جار خواهد زد. خدایا همه اونایی که دلاشون آسمونیه ،نگاهشون بارونیه ،خنده هاشون بی ریاست، گریه هاشون رنگ یه دنیا شبنمه به همه چیزاهایی که تمنای درونیشونه برسون وعده ما یه سال دیگه کرب و بلا یه سحر زیر نور ماه، باشور اشک ، میدون مشک روبروی گنبد شاه منزلگه عشاق دل آگاه حسین است بهترو ساده ترین راه حسین است ازمردم گمراه جهان راه مجویید نزدیکترین راه به الله حسین است

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت12:47توسط الهام | |

یا صاحب الزمان(عج) امان ز لحظه ی غفلت که شاهدم هستی!!!!! نمی دانم غیبت تو از کجا شروع شد؛ اما شاید از آن لحظه ای که آدم طعم میوه ی ممنوعه را چشید، تو به غربت تن دادی. شاید همان لحظه ای که خناس وارد وجود آدم گشت، تو غایب شدی. غیبت تو از آن لحظه ای شروع شد که حیا در بازار دیدگان تو به تاراج رفت، معرفت گمنام شد و عشق را با ترازوی هوس سنجیدند. غربت تو از آن لحظه ای شروع شد که حتی امر امامت را جاه طلبانی چون عمویت جعفر کذاب به بازی گرفتند و از آن پس چقدر زیاد شدند جعفرهای کذاب و مهدی های دروغین. غیبتت شاید آنگاه بود که من در نگاه تو به دنبال خویش گشتم و به جای تو، نفس سرکشم را پسندیدم. غربت تو از اولین لحظه ی غفلت من آغاز شد، از آن لحظه ای که چشمانم به جای دیدن نور تو رنگهای دنیا را پسندید، از آن لحظه ای که سنگینی سکوت تو مرا به فریاد به سوی خویش واداشت. آری مولا جان! غیبت تو از اولین گناه من شروع شد. و من بارها فهمیدم که تو غایب نیستی، و هزاران بار اعتراف کردم که: یار نزدیک تر از من به من است وین عجب بین که من از خود دورم !!!!! آقا! من غایبم. در صراط مستقیمی که تو هستی من نیستم. من راه را گم کرده ام و از تو دور شده ام و گرنه صراط مستقیم که هیچگاه غایب نمی شود. مهدی جان التماس دعا

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت8:34توسط الهام | |

وقتی قلم به شوق تو می نگارد، وقتی دلم به فکر ساختن جامه ای سترگ و پرداختن واژهایی ژرف و شگرف می افتد؛آنگاه عظمت و شکوه نامت همچون خورشید،چشم هایم را به فراوانی نورفرامی خواند و من غرق در کلمات آسمانی ، به تو می اندیشم ان الحسین (ع) مصباح الهدی و سفینة النجاة! آن گاه زمانه تصویری از دریا کشید؛ دریایی سرخ و زلال، مثل غروبگاهان خورشید، مثل امواج در هم تنیده شفق. تصویری که توانست عظمت انسان را از گودال قتلگاه، تا منتهی الیه آسمان نمایان سازد. آن گاه که هدایت انسان، با کشتی شهادت آغاز می شود و بشر فرود آمده از آسمان، از گرداب خاک به سدرة المنتهای افلاک عروج می کند. چه کسی می تواند به عظمت نورانیت نور در ظهر طاقت فرسای غربت پی ببرد؟! آن گاه که از کویر کربلا، چشمه چشمه حکمت می جوشید و شهادت در کام عطشناک زمین به گوارایی می رسید، عاشورا رقم می خورد تا مسیر هدایت این بار نه از مکه و مدینه، بلکه از کربلا آغاز شود. عاشورا، آخرین ثانیه های به بار نشستن تلاش هزاران پیامبر بود. عاشورا، واپسین لحظات دلواپسی حضرت زهرا (س) بود که در بغض غریبانه امام حسین (ع) جاری می شد. * * چگونه بپرهیزد از "شهادتی" که به خاطر آن، هستی یافته است. چگونه از شهادت گریزان باشد؛ که ازلی ترین سمبل شهادت،وجود جاودانه ی خود امام حسین (ع) است. چگونه می تواند به صلح با امسال یزید بیاندیشد؛ صلحی که حتی غضب خداوند را بر می انگیزد؟! آن گاه است که این سخن به کمال زیبایی می رسد:هیهات مناالذلة! چگونه می شود سفیر عشق خداوند بود و تلاش هزاران پیامبر را نادیده گرفت؟ تمام آن تلاش ها، هدایت ها، پیام ها، صحف، تورات، زبور، انجیل، فرقان، یعنی تمرین عاشقانگی برای سرافرازی در صحنه ایثار، ایثار جان و تن در مسلخ عشق! و چه زیبا امتحانی در جریان است که از کودک شیرخواره، تا مرد کهنسال میدان، می توانند تا خط پایان، عاشقانگی خود را در معرفت خداوند به نمایش بگذارند. تشنگی بهانه ای بیش نیست، برای حضرت علی اصغر که برای شهادت شتاب می کند! دریای کرامت سقا را چه جای حسرت به مشک های بخیل، آنگاه که اشک های عاشقانش را کرانه ای نیست! بگذار ندانند که اینان را زیستن جز تکلیف الهی و مرگ، جز عروجی عارفانه نیست! حضرت قاسم(ع) را چه جای نگرانی از فقدان زره، مهم، سهم لذتی است که از شهادت می برد! بگذار هر چه نیزه دارند بشکنند، بر جان عاشق نور؛ شوقی جز تکثیروذوقی جز تکبیرنیست. چگونه می تواند شِکوه کند، آن روح سترگ و بشکوه، که فخر آسمانیان است و رشک زمینیان! گودال قتلگاه، جز تصویری از اتحادعشق و عاشق و معشوق نیست! این دایره، دایره عشق است و این حلقه، وعدگاه وحدت عاشق و معشوق؛ حلقه ای که مسلخ عاشقانه اش مصداق "ثارالله" و غربت سرشار از اندوهناکی اش، تفسیر "والوتر الموتور" است. حلقه مي‏زنند اشك‏هايم، در طواف نامت و دلم، همپاي اشك‏ها، رهسپار كربلاي يادت مي‏شود و نام آسماني‏ات را بوسه باران مي‏كند. مولا جان، هرگاه عطر نامت بر خيالم مي‏وزد، دل به لحظه‏هاي عاشورايي‏ات مي‏دهم و سرشار از يادت، رو به روي گلدسته‏هاي دعا مي‏ايستم و سلام مي‏دهم؛ «السلام عليك يا ابا عبداللَّه‏(ع) ». سلام بر تو و غريبانه‏هايت! سلام بر تو و زخم‏هايت! سلام بر تو و گل‏هاي سرخ گلستانت كه حتي بين تمام لاله‏ها، برترين اند! سلام بر تو و آنکه روزی در پگاهان آدینه؛ جاده‏هاي انتظاررا پشت سر خواهد گذاشت و لبریز از نامت،عدالت را جار خواهد زد. خدایا همه اونایی که دلاشون آسمونیه ،نگاهشون بارونیه ،خنده هاشون بی ریاست، گریه هاشون رنگ یه دنیا شبنمه به همه چیزاهایی که تمنای درونیشه برسون وعده ما کرب و بلا یه سحر زیر نور ماه، باشور اشک ، میدون مشک روبروی گنبد شاه منزلگه عشاق دل آگاه حسین است بهترو ساده ترین راه حسین است ازمردم گمراه جهان راه مجویید نزدیکترین راه به الله حسین است

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت8:28توسط الهام | |

طوفان شد و شاخهء گل ياس شكست.
 در ديدهء مرد اشك الماس گذشت
بر سينهء مشك.تير جانسوزي خورد
يك علقمه ائينهء احساس شكست


.هر گاه دلي به عشق مي انديشد.پراز ابرهاي احساس و حماسه ميشودو مي بارد. پر از صداي پرندگان.
كربلا سرزمين عشق و  احساس و حماسه و درد است... كربلا گستريه عاطفه هااي .پاك جانهاي تشنه افلاك.
امروز تمام هستي به حسين ميبالد.  ؟امروز تمام اقيانوس ها. عطش خيمه هاي او را دارن.
باد ميوزد. ابرها را كنار ميزند..افتاب ميايد.صداي سم اسب ميايد..خوشابحال انكس كه امروز متواضعانه.؟
از خرمن گنبد حسين.خوشه ميچيند.و ياد اون در كنار فرات ارام ميگيرد.؟خانداني از اهل بيت خود بهتر؟.سراغ داريد.
..خداوند به همه شما جزاي خير دهد.اين حياط مدرسه  اين كبوترهاي معصومي كه ما روزي به انها دانه ميداديم.
 اين همان كوچه.اين همان خانه.همان درگاه. اين همان ايوان  همان تكيه همان در. اه.؟. اهسته اهسته.
اندوه تو را به گلها گفتم.پر پر.. پژمرده شدن. غصه هاي تو را به آسمان گفتم. ابري غليظ شدن.
 طوفان شد تكرك شد. و پريشان و بي قرار باريد. پائيز كه برگها. را زرد نمي كند.؟؟ اين داستان
 سوزناك دل ما و رهروان توست. كه ما پاي حرف حق ايستادن را در مدرسه رهروي تو آموخته ايم؟
امشب باز تكه اي از اسمان ميان حافظه ماست.ما عابران معرفتيم.
و خوشا به حال ما كه قلبي داريم. كه در ان چشمه خورشيد است. ياد تو سيال است زمين بيابان بي كسيست. 
اشكها چون دانه هاي گرم.  چون.گردنبد مراواريد از هم كسسته ميريزند.جوانان سر به شانه هم ميگذارند.
و در گوش هم دلتنگي اقاشونو زمزمه ميكنن. و من خودم. به دعاي ايشان مشغولم.. ؟در بعضی شهرها برف باريد است..
سفيدي. همجا را پوشانيده است.اي درخت انار اي انارهاي كه اين سو و ان سو افتاده ايد.دانه  دانه سرخ
بر اين سجاده سپيد.؟بر خيز بيا اي دوست.كه ما پير غلامان حسين ايم.گفتم جواني يادت هست.؟
.سياه پوشيده و گلاب زده. همراه هم .اه اي عطر شكوفه هاي جواني.صداي رويش راه او را.در عالم ميشنوم.
 كه اين راه و اين عشق  تعطيل .شدني نيست.چنانكه ماه و خورشيد تعطيل نمي شوند.؟ كه تا حقيقت هست.
 اين راه و اين عشق هم هست.حتي اگر.كره زمين از ان طرف بچرخد؟.حسين جان.تا اني كه زنده ام.تركت.نميكنم.
در راه تو ديروز امروز است و فردا؟. باشد انان كه فردا به دنيا مي ايند.عاشقتر باشن..؟؟
 كه كتابها همه راوي حقيقت توست. تيك تاك تيك تاك. .ميگذرد.فرصت بلاتكليفي نيست.؟؟
؟ كه دنيا جاي دل دل كردن نيست. يا سمت حسين.؟ يا..؟بايد با صداي بلند سمت خودت را اعلام كني. ؟
خواستم سلامي خدمت شما دوستان عزيز عرض كنم.  و هم ياد بكنم از هموطنان جان.
كه در كنج كنج در  گوشه گوشه اين عالم.
 هستن. و الان با دلشون وقت پريشون بازيست. وقت قرار گرفتن. در سمت حضرت عشق با صداي بلنده.؟؟.
الان چقدر هم وطن داريم كه. ارزوي  يك چكه تكيه هاي تهران را دارن. يا هر شهري.
 ارزوي يك چكه هيت هاي كه در سرزمين ما هست دارن.؟ هر كجا كه دلي مي  باشه ياد امام حسين هم هست.؟
هر كجا كه يك نفر ايراني باشه. و ماه محرم باشه. اونجا تكيه هم هست.و ياد حضرت سيد شهدا گراميست.
در هر صورت اين بهانه اي شد كه به هم وطنان در گوشه گوشه عالم.در حال زندگي كردن هستن و ياد اين روزها
 و اين شبها هستن. و در غريبي دلشون با امام حسين (ع) هست. يك سلامي مخصوص جداگانه عرض كنم.؟
.درود به رندي كه.چون پياله گرفت.نخست ياد حريفان خسته جان افتاد.؟دستي كه مرهم است.بر اين زخم هاي
جاري. كه ياد تو سيال است. از محرم  تا محرم. وارث راه توايم.در روستاها شهرها بالا و پايين. اين سو ان سو..
..مخفف اسم همه شيعيان خودت تويي.راز مشترك
مردمان اين سرزمين اسم توست.در اين روزها شب كه  ميشود ؟خرده هاي خيال را به نخ ميكشم.
و با دل شهري شده ام. در پي مردان هيتي سينه زنان دعا گويان به ميدان ها ميروم.
  بر كف نماند چيزي.غير از دلي شكسته. در اتش اراميدن پروانه هاي خسته..
حسين جان. مثل آسمان پاکي اي خداي مهرباني ها مردمان اين سرزمين حسيني را درياب
خوب ما که از تو سرشاريم
ما را نگذار بيهوده اسير ارزو بمانيم..اگر دنياي روياهايمان سراسر زيرو رو گردد
فقط يک حرف مي ماند.
.خوشه خوشه تشنهء نام سرخ توايم .يا حسين..

 

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت13:12توسط الهام | |

 

زمزمه های بارانی

 

عشقی که قلب منجمـــــــدم را مذاب کرد

ما را به جـــــــرم با تو نشستن کباب کرد

یک شعله عشق در شب چشمم نفس کشید

یک آیه از نگــــــــــاه تو را مستجاب کرد

چشمت همیشه منتظر چیــــــــز تازه ایست

چیزی شبـــــیه آنچه دلـــــــم را مجاب کرد

این مرغک شکســــته پَرآرام و سر به زیر

پسکوچه های ذهـــــــــــــن مرا انتخاب کرد

لعنت به چشم خســــــــــته ی بارانی ِ خودم

یک شب تمام نقشــــــــه ی مارا بر آب کرد

امشب تو نیســـــــــــــــــتی و برای گریستن

باید تمــــــــــــــــــام غربت ما را کتاب کرد

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت9:16توسط الهام | |

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

هر چي مهربونتر باشی،بيشتر بهت ظلم ميکنند.

هر چي صادق تر باشي،بيشتر بهت دروغ ميگند.

هر چي دلسوزتر باشي،بيشتر سرت کلاه ميذارند.

هر چي قلبت رو آسونتر در اختيار بذاري، راحت تر لهش ميکنند.

هر چي بيشتر به فکر ديگران باشي،بيشتر حقت رو ميخورند.

هر چي خودت رو  خاکي تر نشون بدي،واست کمتر ارزش قائل میشن

+نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت9:4توسط الهام | |

تا سرزمين نور راهی نيست.اگر سعادتش را داشته باشی و همتي، می توانی در اين بهشت گمشده قدم بگذاری و نفس تازه کنی.
تا سرزمين نور راهی نيست و اين را تو خوب می دانی دل من که نمی گذاری به شهر دود و آهن و سيمان عادت کنم و به بوی نامانوس ادکلنها خو بگيرم..
من نمی توانم به تو حق ندهم که در ازدحام خيابانها و هياهوی حراجها ، احساس غربت نکنی .
من به تو نمی توانم حق ندهم که بيقرار نباشی و به ياد روزهايی که بوی اسکناس نداشت ، بيتابی نکنی.
من به تو نمی توانم حق ندهم که درپی آن آمدهای صاف و ساده و صادق ، آن مردان بزرگ و صميمی و بی ادعا نباشی . مردانی که آميزه ای از حماسه و ايمان بودند و از نفسهايشان رايحه نجيب عشق به مشام ميآمد.  همانان که در چشمهايشان برقی آسمانی داشت و لبخندشان ، دريايی از اميد و مهربانی بود . همانان که ...

آه چه بگويم ! ‌! ‌! ‌!

دل من ! تو حق داری به جستجو برخيزی و از تنهايی در ميان انبوه آنانی که ديروز فراموش کرده اند و در ماراتن بی فرجام برخورداری در پی سبقت از يکديگرند، بنالی.
تو حق داری مرا با گذشته ام مقايسه کنی و تفاوتهايم را به رخم بکشی.و به من که گاهی از دست تو کلافه و مستاصل می شوم، صراحتا بگويی که قرارمان اين نبود.
من می دانم که بايد تا دير نشده در برنامه هايم تجديد نظر کنم .
من ميدانم که اگر می خواهم در امتحان قيامت مردود نشوم فکری به حال اين همه تجديدی هايم بکنم.
من نميدانم که چرا اين قدر با تو و با خود بیگانه شده ام و زرق و برق دنيا چگونه مرا فريفته است که مجال انديشيدن و رسيدگی به اعمالم را ندارم.
من گر چه بسيار ميدانم ، اما نميدانم که چرا از دانسته هايم بهره نمی گيرم و لغزشها يکی پس از ديگری مرا از قله ای که سر بر آسمان می سايید ، روز به روز به سمت دره ای که چون سياهچال تاريک است فرو می کشاند.
تو حق داری مرا نکوهش کنی و من سزاوارم که با کوله بار سنگينی از اندوه و ندامت سرزنش های تو را بشنوم و دم بر نياورم.

اينک سالهاست که ديگرصدای غرش توپخانه ها و هواپيماهای جنگنده به گوش نمی رسد و از آژير خطر و موج انفجار راکتها  و خمپاره ها خبری نيست. جنگ ظاهراٌ تمام شده است. اما تو باور نداری و مدام مرا سوال پيچ می کنی و نمی گذاری مثل بقيه آرام بگيرم و جسم خسته ام را به خواب بسپارم.

هنوز بيدارم و به ياران و دوستانی می انديشم که سبز زيستند و سرخ به بار نشستند.سينه سرخان مهاجری که به آسمان بال گشودند  و از قيد قفس تنگ زندگی و تن رهايی يافتند . رفتند تا بمانيم. سبز و سرافراز. آزاده و بی نياز.

می پرسی پس آنان را چه کرديم؟؟

می پرسی من در کدام جبهه، وکدام سنگرم؟و سلاحم چيست؟
من گرچه می توانم ساعتها برايت در اين باره سخنرانی کنم اما نميدانم چرا شرمساری به زبانم رخصت سخن گفتن نمی دهد.من بايد به سرزمين نور برگردم.
من شناسنامه ام را در آنجا گذاشته ام.
من آيينه ای را که هر روز خود را درآن می نگريستم و در آن می گريستم.
من  قمقمه ای که با آن عطشم را فرو می نشاندم.


من لباسهای خاکيم را که مرا ترغيب می کرد که خاکی باشم و تکبر نورزم .
من روياهايم را که خدمت به مردم بود
من . . . . . .  را در آنجا ، جا گذاشته ام.
چه لذتی دارد  رهايی از سکون و راهی شدن
چه لذتی دارد تماشای آفتاب هنگام طلوع و غروب در افق. آنگاه که به سرخی می گرايد.
چه لذتی دارد حضور در سرزمين لاله ها و همنشينی با ملائک در دياری که مجاور کربلاست و فضای آن از رايحه خوش ملکوت آکنده است.

خوشا به حال اهل سفر
خوشا به حال کسانی که از قيد خويش و تمنيات دنيا رسته اند و سبکبال تر از پرندگان ، پرواز را برگزيدند.
خوشا به حال . . . . . . . . . .

سرزمين نور سرشار از گفتنی های بسيار است که ناگفته مانده ،
سرزمينی ست که هر بار می توان آن را دوباره عاشقانه کشف کرد و به تماشای پلهايی نشست که زمين را به ملکوت آسمان متصل می کند و . . . . . .

« التماس دعا »

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت9:32توسط الهام | |

باز نغمه‌خوان پرستوي دلم پر مي‌كشد، قصه سفر دارد، به كجا؟ از او مي‌پرسم!
"به ديار جوانمردان، به سرزمين خون و عشق" واژه‌هاي كتابم را تك به تك بررسي مي‌كنم اما نامي از اين ديار در آن نمي‌يابم. برمي‌خيزم و با او همراه مي‌شوم تا دريابم جوانمردي كجاست و در آن چه مي‌گذرد. با هم به راه مي‌افتيم انگار اين سرزمين دل مرا ربوده است، نمي‌دانم چرا؟ اما اين مكان حتماً مقدس است كه چنين تأثيرگذار است. بوي لاله‌هاي آن دشت را حس مي‌كنم حتماً داريم نزديك مي‌شويم.
لحظات سپري مي‌شوند و ما هر لحظه به اين ديار نزديك‌تر مي‌شويم. زمان ديدار فرا مي‌رسد و در حالي كه سر از پا نمي‌شناسم پا به اين خاك مي‌گذارم. بوي لاله‌ها هر لحظه به مشاممان مي‌رسد، چنين است كه ما با لاله‌ها همگام شده‌ايم ديار عشق، ديار جوانمردي، سرزميني كه تن برادرانم را بوييده است، سرزميني كه جان برادرانم را درون خود فرو كشيده است، سرزميني كه با فرشته‌هاي آسماني زندگي كرده است و لبخندها و گريه‌ها، شكست‌ها و پيروزي‌ها و دعاهاي ندبه و كميل و… را ديده و شنيده است.
آه خداي من چقدر اين سرزمين زيباست گوشه گوشه اين سرزمين مكاني است آشنا. آنجا را خوب مي‌شناسم همان جايي كه برادر با كوله‌پشتي همراه با اسلحه به سمت دشمن مي‌تازيد و شمشير اسلام و قرآن را در قلب دشمن فرو مي‌برد. قدمهايم را فراتر مي‌گذارم تا نشاني از برادرانم بيابم. خاك اين ديار چقدر مقدس است،  مشتي از خاك برداشته و مي‌بويم، بر سر و صورت ماليده و به همراه خود مي‌برم. باز كمي جلوتر…
كلاه برادرم آن گوشه است نزديك مي‌شوم و آن را برمي‌دارم، پروردگارا چه مي‌بينم لاله‌اي زير اين كلاه روييده است از كجا سيراب شده نمي‌دانم؟ در اين بيابان كه آب نيست! نمي‌دانم؟!…
نسيمي از سمت شمال صورتم را مي‌نوازد و مرا به همراهي دعوت مي‌كند، دعوتش را پذيرفته و با او همراه مي‌شوم. جاده‌هاي خاكي و سوت و كور را سپري مي‌كنم. در كنار جاده نخلهاي بي‌سر را مي‌بينم كه هر كدام با صدايي خوش مشغول به تلاوت قرآنند! چه زيبا مي‌سرايند! آه نمي‌دانم اين نخلها با سكوت و تنهايي خود چه چيز به دشمن غاصب گفته بودند كه دشمن چنين تازيانه‌شان زده است.
از كنار نخلها عبور و جاده‌ را سپري مي‌كنيم. تانك‌هايي كه گرد و غبارش برادرانم را بر خود ديده‌اند جلوي رويم قرار دارند كنار هر تانك لاله‌هاي سرخ شهادت خوش صدا مي‌نوازند. با چشمي گريان همه آن لحظات را سپري مي‌كنم. خاكش را زير و رو مي‌كنم، تكه كاغذي مي‌يابم مي‌بوسم و آنرا بر مي‌دارم.
خط برادرم  روي آن است،موقع رفتن نيز با همين كلمات رهسپار شد "لا اله الا ا… وحده لا شريك له" او با اين كلمات آن سرزمين را بيشتر به من نشان داد و اين خاك را با خدا برايم معنا كرد.
نسيم رهايم نمي‌كند و مرا با خود مي‌برد. به آنجا كه تن برادران عزيزي در خاك سپرده شده "شهداي گمنام" لاله‌هاي سرخ از روي مزار تمامي آنها سر برآورده است. اين لاله‌ها با اشاراتي سلام مي‌كننند و ورود خواهرانشان را خوش‌آمد مي‌گويند. آن طرفتر را نظاره مي‌كنم كودكي را مي‌بينم كه سر از پا نمي‌شناسد و با گريه و زاري سجده كرده و خاك را مي‌بوسد. مي‌بويد، مي‌گريد و مي‌گويد اينجا جاي پاي پدرم است، اينجا خون پدر بزرگوارم بر زمين جاري شده است. اينجا بوي مهر و محبت پدرم را مي‌دهد. از اشك او همگي سر بر گريبان خود فرو برده و در اشك ديدار غوطه‌ور شده‌ايم. پيرزني با ناله جلو مي‌آيد و كودك را مي‌بوسد و بلند مي‌كند. نسيم رهايم نمي‌سازد و باز آهنگ سفر مي‌نوازد، دلم مي‌خواهد اندك مدتي در اينجا بمانم تا شايد برادرم محسن را بيابم اما هر چه مي‌مانم نشاني از او نمي‌يابم…
اما نه هنوز اميدوارم به آن خداي بزرگ . ندا به اين خاك مي‌گويم: اي خاك مقدس، اي سرزمين پاك، اي جاويد نشانده بر دنياي فاني نشان آن برادران را به من دادي اما نشان آخري را از كجا بيابم.
حال اين خاك مقدس هم كلام من است او مي‌خواهد ذره ذره وجود عزيزان را به ديگران نشان دهد تا فراموش نكنند كه چه گذشت در اين سال‌ها، چه آمد بر سر برادرانمان و چه خون دلها خوردند تا ما به آسايش و راحتي زندگي با عزت داشته باشيم پروردگارا، معبودا تو خود بهتر مي‌داني كه در شلمچه و اهواز و فكه و خونين‌شهر چه گذشت، تو خود شاهد بودي كه اين خاك‌هاي مقدس چگونه تحمل آن داغ‌ها و بلاهاي الهي را داشتند، تو خود شاهد بودي كه آنها لحظه‌اي از تو غفلت نكردند پس اي معبود من آنها را درياب كه پناهشان تويي و به ما بياموز كه هم‌صحبت آنها شدن سعادت دنيوي و اخروي مي‌خواهد و حال من اين سرزمين چنين بيان مي‌كنم:
سرزمين جاويدي كه جوانه‌ها را شكوفاند، سرزميني كه آنجا را بايد ديد تا درك كرد، بايد بوسيد تا فهميد بايد قدم گذاشت تا معنا كرد، سرزميني كه فرشتگان الهي لحظه‌اي از آن دل نمي‌كنند سرزميني كه جاويد مانده و يادآور خون برادرانمان است همان "ديار جوانمردان، سرزمين خون و عشق"…

روحشان شاد و یادشان گرامی باد

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت9:28توسط الهام | |