تبليغاتX
عاشق شو تا مرز جنون

عاشق شو تا مرز جنون

دوستان عزیز

طوفان شد و شاخهء گل ياس شكست

طوفان شد و شاخهء گل ياس شكست.
 در ديدهء مرد اشك الماس گذشت
بر سينهء مشك.تير جانسوزي خورد
يك علقمه ائينهء احساس شكست


.هر گاه دلي به عشق مي انديشد.پراز ابرهاي احساس و حماسه ميشودو مي بارد. پر از صداي پرندگان.
كربلا سرزمين عشق و  احساس و حماسه و درد است... كربلا گستريه عاطفه هااي .پاك جانهاي تشنه افلاك.
امروز تمام هستي به حسين ميبالد.  ؟امروز تمام اقيانوس ها. عطش خيمه هاي او را دارن.
باد ميوزد. ابرها را كنار ميزند..افتاب ميايد.صداي سم اسب ميايد..خوشابحال انكس كه امروز متواضعانه.؟
از خرمن گنبد حسين.خوشه ميچيند.و ياد اون در كنار فرات ارام ميگيرد.؟خانداني از اهل بيت خود بهتر؟.سراغ داريد.
..خداوند به همه شما جزاي خير دهد.اين حياط مدرسه  اين كبوترهاي معصومي كه ما روزي به انها دانه ميداديم.
 اين همان كوچه.اين همان خانه.همان درگاه. اين همان ايوان  همان تكيه همان در. اه.؟. اهسته اهسته.
اندوه تو را به گلها گفتم.پر پر.. پژمرده شدن. غصه هاي تو را به آسمان گفتم. ابري غليظ شدن.
 طوفان شد تكرك شد. و پريشان و بي قرار باريد. پائيز كه برگها. را زرد نمي كند.؟؟ اين داستان
 سوزناك دل ما و رهروان توست. كه ما پاي حرف حق ايستادن را در مدرسه رهروي تو آموخته ايم؟
امشب باز تكه اي از اسمان ميان حافظه ماست.ما عابران معرفتيم.
و خوشا به حال ما كه قلبي داريم. كه در ان چشمه خورشيد است. ياد تو سيال است زمين بيابان بي كسيست. 
اشكها چون دانه هاي گرم.  چون.گردنبد مراواريد از هم كسسته ميريزند.جوانان سر به شانه هم ميگذارند.
و در گوش هم دلتنگي اقاشونو زمزمه ميكنن. و من خودم. به دعاي ايشان مشغولم.. ؟در بعضی شهرها برف باريد است..
سفيدي. همجا را پوشانيده است.اي درخت انار اي انارهاي كه اين سو و ان سو افتاده ايد.دانه  دانه سرخ
بر اين سجاده سپيد.؟بر خيز بيا اي دوست.كه ما پير غلامان حسين ايم.گفتم جواني يادت هست.؟
.سياه پوشيده و گلاب زده. همراه هم .اه اي عطر شكوفه هاي جواني.صداي رويش راه او را.در عالم ميشنوم.
 كه اين راه و اين عشق  تعطيل .شدني نيست.چنانكه ماه و خورشيد تعطيل نمي شوند.؟ كه تا حقيقت هست.
 اين راه و اين عشق هم هست.حتي اگر.كره زمين از ان طرف بچرخد؟.حسين جان.تا اني كه زنده ام.تركت.نميكنم.
در راه تو ديروز امروز است و فردا؟. باشد انان كه فردا به دنيا مي ايند.عاشقتر باشن..؟؟
 كه كتابها همه راوي حقيقت توست. تيك تاك تيك تاك. .ميگذرد.فرصت بلاتكليفي نيست.؟؟
؟ كه دنيا جاي دل دل كردن نيست. يا سمت حسين.؟ يا..؟بايد با صداي بلند سمت خودت را اعلام كني. ؟
خواستم سلامي خدمت شما دوستان عزيز عرض كنم.  و هم ياد بكنم از هموطنان جان.
كه در كنج كنج در  گوشه گوشه اين عالم.
 هستن. و الان با دلشون وقت پريشون بازيست. وقت قرار گرفتن. در سمت حضرت عشق با صداي بلنده.؟؟.
الان چقدر هم وطن داريم كه. ارزوي  يك چكه تكيه هاي تهران را دارن. يا هر شهري.
 ارزوي يك چكه هيت هاي كه در سرزمين ما هست دارن.؟ هر كجا كه دلي مي  باشه ياد امام حسين هم هست.؟
هر كجا كه يك نفر ايراني باشه. و ماه محرم باشه. اونجا تكيه هم هست.و ياد حضرت سيد شهدا گراميست.
در هر صورت اين بهانه اي شد كه به هم وطنان در گوشه گوشه عالم.در حال زندگي كردن هستن و ياد اين روزها
 و اين شبها هستن. و در غريبي دلشون با امام حسين (ع) هست. يك سلامي مخصوص جداگانه عرض كنم.؟
.درود به رندي كه.چون پياله گرفت.نخست ياد حريفان خسته جان افتاد.؟دستي كه مرهم است.بر اين زخم هاي
جاري. كه ياد تو سيال است. از محرم  تا محرم. وارث راه توايم.در روستاها شهرها بالا و پايين. اين سو ان سو..
..مخفف اسم همه شيعيان خودت تويي.راز مشترك
مردمان اين سرزمين اسم توست.در اين روزها شب كه  ميشود ؟خرده هاي خيال را به نخ ميكشم.
و با دل شهري شده ام. در پي مردان هيتي سينه زنان دعا گويان به ميدان ها ميروم.
  بر كف نماند چيزي.غير از دلي شكسته. در اتش اراميدن پروانه هاي خسته..
حسين جان. مثل آسمان پاکي اي خداي مهرباني ها مردمان اين سرزمين حسيني را درياب
خوب ما که از تو سرشاريم
ما را نگذار بيهوده اسير ارزو بمانيم..اگر دنياي روياهايمان سراسر زيرو رو گردد
فقط يک حرف مي ماند.
.خوشه خوشه تشنهء نام سرخ توايم .يا حسين..

 
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 13:12  توسط الهام  | 

زمزمه های بارانی

 

زمزمه های بارانی

 

عشقی که قلب منجمـــــــدم را مذاب کرد

ما را به جـــــــرم با تو نشستن کباب کرد

یک شعله عشق در شب چشمم نفس کشید

یک آیه از نگــــــــــاه تو را مستجاب کرد

چشمت همیشه منتظر چیــــــــز تازه ایست

چیزی شبـــــیه آنچه دلـــــــم را مجاب کرد

این مرغک شکســــته پَرآرام و سر به زیر

پسکوچه های ذهـــــــــــــن مرا انتخاب کرد

لعنت به چشم خســــــــــته ی بارانی ِ خودم

یک شب تمام نقشــــــــه ی مارا بر آب کرد

امشب تو نیســـــــــــــــــتی و برای گریستن

باید تمــــــــــــــــــام غربت ما را کتاب کرد

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 9:16  توسط الهام  | 

رسم آدما.....

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

هر چي مهربونتر باشی،بيشتر بهت ظلم ميکنند.

هر چي صادق تر باشي،بيشتر بهت دروغ ميگند.

هر چي دلسوزتر باشي،بيشتر سرت کلاه ميذارند.

هر چي قلبت رو آسونتر در اختيار بذاري، راحت تر لهش ميکنند.

هر چي بيشتر به فکر ديگران باشي،بيشتر حقت رو ميخورند.

هر چي خودت رو  خاکي تر نشون بدي،واست کمتر ارزش قائل میشن

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 9:4  توسط الهام  | 

نجوای دلم با دل

تا سرزمين نور راهی نيست.اگر سعادتش را داشته باشی و همتي، می توانی در اين بهشت گمشده قدم بگذاری و نفس تازه کنی.
تا سرزمين نور راهی نيست و اين را تو خوب می دانی دل من که نمی گذاری به شهر دود و آهن و سيمان عادت کنم و به بوی نامانوس ادکلنها خو بگيرم..
من نمی توانم به تو حق ندهم که در ازدحام خيابانها و هياهوی حراجها ، احساس غربت نکنی .
من به تو نمی توانم حق ندهم که بيقرار نباشی و به ياد روزهايی که بوی اسکناس نداشت ، بيتابی نکنی.
من به تو نمی توانم حق ندهم که درپی آن آمدهای صاف و ساده و صادق ، آن مردان بزرگ و صميمی و بی ادعا نباشی . مردانی که آميزه ای از حماسه و ايمان بودند و از نفسهايشان رايحه نجيب عشق به مشام ميآمد.  همانان که در چشمهايشان برقی آسمانی داشت و لبخندشان ، دريايی از اميد و مهربانی بود . همانان که ...

آه چه بگويم ! ‌! ‌! ‌!

دل من ! تو حق داری به جستجو برخيزی و از تنهايی در ميان انبوه آنانی که ديروز فراموش کرده اند و در ماراتن بی فرجام برخورداری در پی سبقت از يکديگرند، بنالی.
تو حق داری مرا با گذشته ام مقايسه کنی و تفاوتهايم را به رخم بکشی.و به من که گاهی از دست تو کلافه و مستاصل می شوم، صراحتا بگويی که قرارمان اين نبود.
من می دانم که بايد تا دير نشده در برنامه هايم تجديد نظر کنم .
من ميدانم که اگر می خواهم در امتحان قيامت مردود نشوم فکری به حال اين همه تجديدی هايم بکنم.
من نميدانم که چرا اين قدر با تو و با خود بیگانه شده ام و زرق و برق دنيا چگونه مرا فريفته است که مجال انديشيدن و رسيدگی به اعمالم را ندارم.
من گر چه بسيار ميدانم ، اما نميدانم که چرا از دانسته هايم بهره نمی گيرم و لغزشها يکی پس از ديگری مرا از قله ای که سر بر آسمان می سايید ، روز به روز به سمت دره ای که چون سياهچال تاريک است فرو می کشاند.
تو حق داری مرا نکوهش کنی و من سزاوارم که با کوله بار سنگينی از اندوه و ندامت سرزنش های تو را بشنوم و دم بر نياورم.

اينک سالهاست که ديگرصدای غرش توپخانه ها و هواپيماهای جنگنده به گوش نمی رسد و از آژير خطر و موج انفجار راکتها  و خمپاره ها خبری نيست. جنگ ظاهراٌ تمام شده است. اما تو باور نداری و مدام مرا سوال پيچ می کنی و نمی گذاری مثل بقيه آرام بگيرم و جسم خسته ام را به خواب بسپارم.

هنوز بيدارم و به ياران و دوستانی می انديشم که سبز زيستند و سرخ به بار نشستند.سينه سرخان مهاجری که به آسمان بال گشودند  و از قيد قفس تنگ زندگی و تن رهايی يافتند . رفتند تا بمانيم. سبز و سرافراز. آزاده و بی نياز.

می پرسی پس آنان را چه کرديم؟؟

می پرسی من در کدام جبهه، وکدام سنگرم؟و سلاحم چيست؟
من گرچه می توانم ساعتها برايت در اين باره سخنرانی کنم اما نميدانم چرا شرمساری به زبانم رخصت سخن گفتن نمی دهد.من بايد به سرزمين نور برگردم.
من شناسنامه ام را در آنجا گذاشته ام.
من آيينه ای را که هر روز خود را درآن می نگريستم و در آن می گريستم.
من  قمقمه ای که با آن عطشم را فرو می نشاندم.


من لباسهای خاکيم را که مرا ترغيب می کرد که خاکی باشم و تکبر نورزم .
من روياهايم را که خدمت به مردم بود
من . . . . . .  را در آنجا ، جا گذاشته ام.
چه لذتی دارد  رهايی از سکون و راهی شدن
چه لذتی دارد تماشای آفتاب هنگام طلوع و غروب در افق. آنگاه که به سرخی می گرايد.
چه لذتی دارد حضور در سرزمين لاله ها و همنشينی با ملائک در دياری که مجاور کربلاست و فضای آن از رايحه خوش ملکوت آکنده است.

خوشا به حال اهل سفر
خوشا به حال کسانی که از قيد خويش و تمنيات دنيا رسته اند و سبکبال تر از پرندگان ، پرواز را برگزيدند.
خوشا به حال . . . . . . . . . .

سرزمين نور سرشار از گفتنی های بسيار است که ناگفته مانده ،
سرزمينی ست که هر بار می توان آن را دوباره عاشقانه کشف کرد و به تماشای پلهايی نشست که زمين را به ملکوت آسمان متصل می کند و . . . . . .

« التماس دعا »

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 9:32  توسط الهام  | 

سرزمين برادرانم

باز نغمه‌خوان پرستوي دلم پر مي‌كشد، قصه سفر دارد، به كجا؟ از او مي‌پرسم!
"به ديار جوانمردان، به سرزمين خون و عشق" واژه‌هاي كتابم را تك به تك بررسي مي‌كنم اما نامي از اين ديار در آن نمي‌يابم. برمي‌خيزم و با او همراه مي‌شوم تا دريابم جوانمردي كجاست و در آن چه مي‌گذرد. با هم به راه مي‌افتيم انگار اين سرزمين دل مرا ربوده است، نمي‌دانم چرا؟ اما اين مكان حتماً مقدس است كه چنين تأثيرگذار است. بوي لاله‌هاي آن دشت را حس مي‌كنم حتماً داريم نزديك مي‌شويم.
لحظات سپري مي‌شوند و ما هر لحظه به اين ديار نزديك‌تر مي‌شويم. زمان ديدار فرا مي‌رسد و در حالي كه سر از پا نمي‌شناسم پا به اين خاك مي‌گذارم. بوي لاله‌ها هر لحظه به مشاممان مي‌رسد، چنين است كه ما با لاله‌ها همگام شده‌ايم ديار عشق، ديار جوانمردي، سرزميني كه تن برادرانم را بوييده است، سرزميني كه جان برادرانم را درون خود فرو كشيده است، سرزميني كه با فرشته‌هاي آسماني زندگي كرده است و لبخندها و گريه‌ها، شكست‌ها و پيروزي‌ها و دعاهاي ندبه و كميل و… را ديده و شنيده است.
آه خداي من چقدر اين سرزمين زيباست گوشه گوشه اين سرزمين مكاني است آشنا. آنجا را خوب مي‌شناسم همان جايي كه برادر با كوله‌پشتي همراه با اسلحه به سمت دشمن مي‌تازيد و شمشير اسلام و قرآن را در قلب دشمن فرو مي‌برد. قدمهايم را فراتر مي‌گذارم تا نشاني از برادرانم بيابم. خاك اين ديار چقدر مقدس است،  مشتي از خاك برداشته و مي‌بويم، بر سر و صورت ماليده و به همراه خود مي‌برم. باز كمي جلوتر…
كلاه برادرم آن گوشه است نزديك مي‌شوم و آن را برمي‌دارم، پروردگارا چه مي‌بينم لاله‌اي زير اين كلاه روييده است از كجا سيراب شده نمي‌دانم؟ در اين بيابان كه آب نيست! نمي‌دانم؟!…
نسيمي از سمت شمال صورتم را مي‌نوازد و مرا به همراهي دعوت مي‌كند، دعوتش را پذيرفته و با او همراه مي‌شوم. جاده‌هاي خاكي و سوت و كور را سپري مي‌كنم. در كنار جاده نخلهاي بي‌سر را مي‌بينم كه هر كدام با صدايي خوش مشغول به تلاوت قرآنند! چه زيبا مي‌سرايند! آه نمي‌دانم اين نخلها با سكوت و تنهايي خود چه چيز به دشمن غاصب گفته بودند كه دشمن چنين تازيانه‌شان زده است.
از كنار نخلها عبور و جاده‌ را سپري مي‌كنيم. تانك‌هايي كه گرد و غبارش برادرانم را بر خود ديده‌اند جلوي رويم قرار دارند كنار هر تانك لاله‌هاي سرخ شهادت خوش صدا مي‌نوازند. با چشمي گريان همه آن لحظات را سپري مي‌كنم. خاكش را زير و رو مي‌كنم، تكه كاغذي مي‌يابم مي‌بوسم و آنرا بر مي‌دارم.
خط برادرم  روي آن است،موقع رفتن نيز با همين كلمات رهسپار شد "لا اله الا ا… وحده لا شريك له" او با اين كلمات آن سرزمين را بيشتر به من نشان داد و اين خاك را با خدا برايم معنا كرد.
نسيم رهايم نمي‌كند و مرا با خود مي‌برد. به آنجا كه تن برادران عزيزي در خاك سپرده شده "شهداي گمنام" لاله‌هاي سرخ از روي مزار تمامي آنها سر برآورده است. اين لاله‌ها با اشاراتي سلام مي‌كننند و ورود خواهرانشان را خوش‌آمد مي‌گويند. آن طرفتر را نظاره مي‌كنم كودكي را مي‌بينم كه سر از پا نمي‌شناسد و با گريه و زاري سجده كرده و خاك را مي‌بوسد. مي‌بويد، مي‌گريد و مي‌گويد اينجا جاي پاي پدرم است، اينجا خون پدر بزرگوارم بر زمين جاري شده است. اينجا بوي مهر و محبت پدرم را مي‌دهد. از اشك او همگي سر بر گريبان خود فرو برده و در اشك ديدار غوطه‌ور شده‌ايم. پيرزني با ناله جلو مي‌آيد و كودك را مي‌بوسد و بلند مي‌كند. نسيم رهايم نمي‌سازد و باز آهنگ سفر مي‌نوازد، دلم مي‌خواهد اندك مدتي در اينجا بمانم تا شايد برادرم محسن را بيابم اما هر چه مي‌مانم نشاني از او نمي‌يابم…
اما نه هنوز اميدوارم به آن خداي بزرگ . ندا به اين خاك مي‌گويم: اي خاك مقدس، اي سرزمين پاك، اي جاويد نشانده بر دنياي فاني نشان آن برادران را به من دادي اما نشان آخري را از كجا بيابم.
حال اين خاك مقدس هم كلام من است او مي‌خواهد ذره ذره وجود عزيزان را به ديگران نشان دهد تا فراموش نكنند كه چه گذشت در اين سال‌ها، چه آمد بر سر برادرانمان و چه خون دلها خوردند تا ما به آسايش و راحتي زندگي با عزت داشته باشيم پروردگارا، معبودا تو خود بهتر مي‌داني كه در شلمچه و اهواز و فكه و خونين‌شهر چه گذشت، تو خود شاهد بودي كه اين خاك‌هاي مقدس چگونه تحمل آن داغ‌ها و بلاهاي الهي را داشتند، تو خود شاهد بودي كه آنها لحظه‌اي از تو غفلت نكردند پس اي معبود من آنها را درياب كه پناهشان تويي و به ما بياموز كه هم‌صحبت آنها شدن سعادت دنيوي و اخروي مي‌خواهد و حال من اين سرزمين چنين بيان مي‌كنم:
سرزمين جاويدي كه جوانه‌ها را شكوفاند، سرزميني كه آنجا را بايد ديد تا درك كرد، بايد بوسيد تا فهميد بايد قدم گذاشت تا معنا كرد، سرزميني كه فرشتگان الهي لحظه‌اي از آن دل نمي‌كنند سرزميني كه جاويد مانده و يادآور خون برادرانمان است همان "ديار جوانمردان، سرزمين خون و عشق"…

روحشان شاد و یادشان گرامی باد

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 9:28  توسط الهام  | 

بايد سفر كرد به.....

 

نزدیک عید که می شه هر سال یه سفربه مناطق جنگ می ریم و با شهدا بیعتی دوباره می کنیم

یاد باد آن روزگاران یاد باد

 

راهيان نور

براي سفر كجا را انتخاب كنيم ؟ به كجا برويم ؟ به زيارت ، به گشت و گذاري در طبيعت ، سفر علمي و ...

و يا مجموعه اي از همه اينها در يك سفر ؟‌

چند سالي است كه مناطق جنگي پذيراي مردمي هستند كه در پي يافتن نياز هاي روحي و معنوي خود راهي اين ديار مي شوند اگر با يكي از اين كاروانها همراه شده باشيد حتما با تمام وجد احساس كرده ايد كه با نزديك شدن به اين سرزمين فضايي وصف ناشدني به وجود مي آيد همه ترجيح مي دهند كه با خود و خدايشان خلوت كنند و اين نياز را خودم احساس كردم اين ديار نيازي به توضيح ندارد و سكوت نيزار ها خود همهمه اي شگرف است. نخلهاي بي سر خود حديثي مفصل دارند سوسنگرد ، هويزه ، طلائيه ، خرمشهر و شلمچه و ... كه راز هاي نهان بسيار دارد كه اين همه را هر گوش ناشنوايي هم به گوش جان خواهد شنيد آري روح شهداء حاضر است سرزمين متبركي است كه همچون كربلا رازهايش را با زائرش نجوا مي كند.

اينجا هرچه هست عشق است ، ايمان است ، زمزمه است ، اينجا تربت پاك شهيدان ، دلهاي عاشقان و باايمان را به سوي نور هدايت مي كند.

ما به سوي سفري حركت مي كنيم كه دلهاي براي آنها مي تپد چرا كه همه آنهايي كه در اين سرزمين آرميدند به نام و ياد سرور و سالارشان حسين (ع) قدم نهاده اند و چون نام آن بزرگوار در وجودشان است هر چه پيش آيد خوش است ما از جايي حركت كرديم به سوي كربلاي وسيع ايران ، شلمچه ، هويزه ، طلائيه و...

آرامشي خاص وجودم را فرا گرفته بود و جدا حس مي كردم كه قسمت من اين زيارت مي شود. زيارت كربلا! بعد از ظهر  به سوي اهواز حركت كرديم ، به سوي حديثهاي ناگفته شلمچه، به سوي شهداي گمنام طلائيه ، به سوي خود ، به سوي خدا و به سوي زمين « طوي »

حوالي نيمه شب به اهواز رسيديم به جايي رفتيم كه دور تا دور آن عكس شهيدان بودند ، عكس آنهايي كه ما را قابل دانسته و ميزبان ما شدند توفيق عظيمي بود.

صبح روز بعد به سوي اروند كنار راه افتاديم جايي كه هنوز شهيدان ما در آن هستند جايي كه نسيم آن بوي عطر شهيدان در اطراف مي پيچاند. جايي كه آن طرفش عراق است اما در واقع با خيانت بني صدر ما اين سرزمين را از دست داديم با وجود فاو صداي زجر و شكنجه رزمندگان اسلام به گوش مي آيد و لعنتمان را روز به روز بيشتر به صدام و صداميان مي كند.

بعد از ظهر به سوي شلمچه حركت كرديم در آن نزديكي نوشته بود « اين سرزمين مقدس است با وضو وارد شويد» به آنجا  كه رسيديم باورم شد كه اينجا شلمچه است غروب شلمه به نوك ميله هاي معبر و قله هاي انفجاري و سيم خاردار منعكس مي شد. سرخي خون شهيدان را نشان مي داد و مظلوميت مدافعان اسلام رامتبلور مي كرد.

خداوندا! عجب سفري است تصور من تنها ديدن و تفريح بود اما وجودم منقلب شد وقتي فكر مي كردم به اين نتيجه رسيدم كه بين من و ما و باور ما چقدر فاصله است و...

براي آنها كه با خلوص وارد اين سرزمين مي شوند شلمچه سر به دامانش مي گذارد. و قصه هاي ناگفته اش را زار زار مي گرايد. از فضلها مي گويد از سجده ها ، از عسق ، از عطش  و از كربلا براي آنها مي خواند غزل سبكبالاني كه زماني ، در اين خاك ، عاشورا را به صفحه تكرار كشاندند. بر تارك پيشاني تاريخ درخشيدند و از اين جا بهشت را به نظاره نشستند. شلمچه در آئينه نگاه آنها تصوير روزهايي را مرور مي كند كه عطر عشق و سجاده همه لحظه ها را پر مي كرد روزهايي كه همه سربازان مهدي (عج) را اسطوره هاي ملي و قهرمانان ملي و قهرمانان عشق ناميدند. نه خشونت طلبان بي منطق!!

باز هم بگو ... باز هم از حديثهاي ناگفته ات با ما بگو كه گوشهايمان از فريادهاي تكراري غوغا گراني كه دردشان بي دردي است خسته است تشنه نجواهاي شيرين توييم... اي خاك سراسر نور و حضور!

اي همه آنان كه دل چاك چاك علي را ديدند و اسب سركش هواي نفستان رام نشد چشم بگشاييد كه اين جا نخلها و سنگرها و بدنهاي پاره پاره ناله سر مي دهند!

دلم مي خواست تامنتهي زندگيم در اين سفر باشم اما...

صبح روز بعد در حاليكه زود از خواب بيدار شده رأس ساعت 45:7 در اتوبوسها بوديم يكي از كساني كه اعتقاد خاصي به شهداء‌ و اين سرزمين ها داشت برايمان صحبت كرد در همه كلاسش همين بود كه قدر خودتان را بدانيد و نهايت استفاده را بكنيد چرا كه به بقيع ايران مي رويد، ميرويد با شهداء پيمان ببنديد و به راستي شهيدان زنده اند و اعمال شما را ناظر هستند اما اين حرفها مگر درد وي را دوا مي كند تا كسي خودش اينها را نبيند احساس نكند باورش نمي شود.فردي كه مسلط به راههاي مناطق جنگي بود به عنوان راهنما اين مسير ها را توضيح مي داد و به سؤالات بچه ها پاسخ مي گفت.

دلم مي خواهد زودتر به طلائيه برسم به جايي كه سرزمين خدا خواهد بود چه بگويم ! اي كاش كلمات در قالب حرف مي گنجيد و قلم ، قلب را ياري مي كرد تمام دنيا در طلئيه خلاصه شده است و تمام حرفهاي دنيا در گلوي نيزار ها ماسيده است حس مي كردم تنها نخلهاي بي سر هستند كه خدا را مي شناسند وتنها زمزمه هاي عشاق كه از ميان نخلها با نامه هاي علي (ع) هم آوا شدند و همراه با رسول الله (ص) به معراج رفتند.

اي كاش در آن لحظات ديدار، زمان مي ايستاد. اي كاش نگاهم خشك مي ماند تا گوشه اي از اين سرزمين پرآشوب در نگاهم خشك مي شد. اي كاش وجودم قتدر به درك طلائيه بود اي كاش زبانم قدرت توصيف داشت چگونه توصيف كنم پاهاي برهنه را كه بي ريا به جلو مي رفت و چه بگويم از دلهايي كه همچنان ايستاده است و گاه رنجور و گاه شادمان است ؟

من در ذهن ايرانشناسي بيشتر تداعي مي شد اما در انتها پنداشتم كه هدف عشق شناسي است و من هرگز عشق را نشناختم اما هدف را باور كردم و قداست اين سرزمين را وشنيده ها را ديدم بعدازظهر به سوي هويزه و سوسنگرد حركت كرديم به سر مزار مطهر شهداي هويزه رفتيم ، رفتيم تاببينيم كساني كه چون ما دانشجو بودند چه كار كردند  درس را كنار گذاشتند و راه حسين را ادامه دادند وقتي از كنار عكس شهداء‌ رد مي شديم از خودم خجالت مي كشيدم كه بعد از شهداءما چه كرديم هر كدام از بچه ها اسم رشته تحصيلي شان را مي آوردند و آهي مي كشيدند در نظرم آمد آنها رفتند همه چيز را برايمان مهيا كردند حال وظيفه ما حفظ اين خون است با درس ، با آن آرمانهاي واقعي و...

شهيد علم الهدي نامش براي ما ياد آور حماسه و خون است ، يادش ياد آور اللّه اكبر جهاديان است اميدوارم راهش ادامه يابد.

بعد از خوردن ناهار در هويزه ، شهيد سوسنگرد را مشاهده كرديم هر مسيري كه حركت مي كرديم جاي يك لشكر ، يك گردان و... بوده است بايد حرمت اين مسير را نگاه داشت با ذكرصلوات.

...... به سوي شهر اهواز حركت كرديم عجب روزي بود. آن روز نسيم بهاري بوي عشق مي داد بوي شهادت لاله هاي خونين نينوا در آنجا بودند و تراب شفق گونه در اين سرزمين پاك ميزبان قدمهاي ما بودند آن روز وسعت خاطره ها در امتداد ذهنها ياد آور خون بود و قلب زمين ، تپش توپ ، نارنجك ، آر پي جي ، داشت و ترنم دعاي كميل و توسل در زوزه تركشها شنيده مي شد آن روز ، روز خدا بود اشك در چشمان افلاكيان هنگام نظارة پيوند عاشقانه زمينيان حلقه زده بودند و خورشيد در تابش آفتاب گونه لاله هاي خونين شرم حضور داشت.

شب كه به خوابگاه بر گشتيم فيلمي كه از توصيف مناطق جنگ ، تشييع شهداء ، گروه تفحص داشتند آن قدر اين صحنه ها جالب بودند كه همه مات مانده بودند لبخند شهيد و به راستي شهيدان زنده اند.

بعد ار اين كه چند تايي از بچه ها خوابيدند آن آقا فيلم را گذاشت و خودش به قسمت پايين رفت و گفت اگر مي خواهيد در اين بابها صحبت كنيم به پايين تشريف بياوريد من در خدمت شما هستم.

خلاصه صبح روز بعد سفري به سد دز داشتيم بازديد جالبي بود و از شهداي آنجا هم يادي كرديم بعد از گشت و گذاري ار آن مناطق راه سفر را پيش گرفتيم بعد از خوردن ناهار عازم دو كوهه شديم همان سرزميني كه مي گويند قطعه اي از كربلاست و من نمي دانم چرا اين نام را بر او گذاشته اند و بر روزگاران دور چه بر سر اين سرزمين آمده است تنها نامش را شنيده بودم اما حال مي بينم زيارت عاشورا را در كربلا برگزار كرديم شب جمعه شبي كه ملائك فرود مي آيند صبح روز جمعه دعاي ندبه را برگزار كردند بچه ها با شور خاصي در مراسم شركت كردند و فرج آقا را خواستار شديم.

بعد از خوردن صبحانه يك نمايشگاه برگزار شده بود كه بسيار جالب بود صداي نوار كه گذاشته بودند دو كوهه را در بر گرفته بود. و وجود انسان را مي لرزاند. پوتين ها ، عكس ها و ...

از همة سرزمينهاي مقدس بچه ها خاك بر مي داشتند تعدادي از آنها كه خاك زيادي از شلمچه با شور و شوق بر مي داشتند كه در همين هنگام يكي از سربازها گفت اگر قرار باشد هر كارواني چنين كند خاكي براي ما باقي نمي ماند.                                                         

با وجود اين همه سرزمين پاك قلب زنگار و نگار گرفته مان جلا پيدا مي كرد اما هر وصالي ، وداعي دارد و لحظة وداع هم رسيده بود.

بگذاريد از حال و هوايي كه در آنجا بود بگويم از حال خداشناسان ، از حال آنان كه وجودشان براي آقا « نايب بقيه اللّه » مي تپد.

خدايا اگر اينان در زمان علي (ع) بودند كسي جرأت نمي كرد دستهاي مولايمان را ببندد وپيش چشمش سيلي به صورت زهرايش بزنند.

اگر اينان در زمان حسين (ع) بودند چه كسي توان آن را داشت كه لب تشنه عزيز زهرا را سر ببرد و پيكرش را به زير سم اسبان له نمايد و سر اطهرش را به نيزه بزند.

از اين به بعد وظيفة ما سنگين مي شود. شهداي شلمچه، طلائيه ، هويزه و ... جلوي راه ما را مي گيرند از ما مي خواهند اما مبادا به آن روزي كه در نبردي نو ، قلمهايمان حرمت خونهاي شلمچه را بشكند و مبادا حرمت مولاي شلمچه را بشكند مبادا روزي شلمچه به صحيفة تاريخهاي غبار گرفته سپرده شود.

     اميدوارم راه شهداء همواره پاينده باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 9:19  توسط الهام  | 

شهر هرت آنجایی که عزیزی منتظر ماست

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب

شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر  رو مي شناسن

شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند

شهر هرت جايي است که درختها علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند

شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند

شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند  

شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده، چند چادر برپا کرد

شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند

شهر هرت جايي است که زنانش بايد عمرشان را گوشه خونه و آشپزخانه سپری کنند ومردها به آنها مي گن مرواريد در صدف

شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن

شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن: به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند

شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريال هاي تلويزيوني رو توي کاخها مي سازن

شهر هرت جاييه که موسيقی حرام است

شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه

شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه

شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي

شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي

شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است

شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ....

شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه

شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن

شهر هرت جايي است كه هر روز توي خيابون شاهد توهين به مادرها و دخترها هستي ولي كاري ازدستت برنمياد  

شهر هرت جايي است که مردمانش با زنجیر و قمه تو سروکله خودشان میزنن و هر چه خونین و مالین تر بشن بیشتر حال میکنن

شهر هرت جایی است که مردمانش گریه و زاری میکنن تا جیگرشون حال بیاد 

شهر هرت جايي است كه مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده

شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن پروفسور

شهر هرت جایی است که در مدرسه به بچه ها یاد میدن که جاسوسی والدین و فامیل شان را بکنن

شهر هرت جايي است كه ....... 

            !!!!!!خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست

 حالا ِغرب - اونجایی که تو مخ ملت کردن که دنیای فساده.... اونجا که چون فساد زیاده طوفان و و زلزله و هزارتا بلا خدا سرشون میاره.و اونجا که هزاران آدم در عین حال آرزوشونه که یکروز اینجا بیان:

غرب جایی که اولین قانون اساسیش میگه حق آدم هاست که آزادی بیان داشته باشن

غرب جایی که به رییس جمهورش هرجی دلت میخواد میتونی بگی حتی ناسزا

غرب  اونجا که زن با مرد برابره و برای اینکه ثابت بشه وقت استخدام زن اول باید استخدام بشه

غرب  اونجا که آدمها توی صف برای خرید همدیگه رو هول نمیدن

غرب اونجا که گوشت و مرغ و نون برات مشکل هروزی و دغدغه ذهنت نیست

 غرب اونجا که تو مدرسه کلی به بچه ات میرسن. امکانات بینظیره ...

غرب  یعنی آرامش . رفاه . آسایش. احترام به همنوع.

 غرب  یعنی طبقه متوسط همه دستشون نه تنها بدهنشون میرسه بلکه داشتن کمری و بنز و آلتیما یه اتفاق معمولیه.

راستی میدونی چرا؟

چون دین از سیاست و قانون جداست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 13:12  توسط الهام  | 

چه كسي مانع پيشرفت شماست ؟

 
 

وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:

دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.?

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.

این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: ?این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!?

کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:

تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.

 زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.

مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.

خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 9:20  توسط الهام  | 

مسیح عشق حسین

هيات جسم در عرش به نظاره نشسته است تا ملائک خلق انسان را با دليل ببينند.
السلام عليک يا ثارالله که مي جوشد خون گردنش و جاريست در امتداد پيکرش.
سلام بر سري که که نور مي پاشد و شمس مي خراشد،بر لبي که به تشنگي اش مي نازد،بر دستي که عشق با خون مي سازد،بر چشمي که مهتاب مي آزارد تا روزي به دلدار ببازد و بر دلي که همانند يک حرير سفيد مي ماند ولي سرخ ، سوخته ،سوراخ و کبود...
با سلام به مسيح سال شصت هجري و يارانش
با سلام به حسين(ع)
و شرم را کامل کند آنکه مسيح را با حسين بيازمايد،آن جايش مشخص است و اين مرتبه اش معلوم،مسيحيان از خاطره ي صليب خيال مي گويند و مسلمانان از فرهنگ حسين(ع)،مسيح حجت را از حواريون بر نداشته،پس چرا تنها مانده است؟
حسين(ع)حجت را از ياران برداشته اما چرا آنان براي ماندن بي تابي مي کنند؟در گوشه اي عباس مي گريد،مسلم بن عوسجه دلش شور مي زند،نکند حسين او را نخواهد...
سعيد بن عبدالله،زهير بن قيس،محمد بن بشير،برير بن خضير،عبدالرحمان بن عبدربه،هر که چيزي مي گويد.مگر جان عزيز نيست؟؟؟؟؟
خداي من:حواريون مسيح کجا و ياران حسين (ع) کجا؟امام مي گويند:کفن نياوريد بوريا لازم است.
بوريا را بر زمين پهن کن،از خورشيد قطعه هايي بر زمين مانده،در آن بريز.قطعه اي را هيچ وقت نمي يابي و لحظه اي که در جست و جو،حيران مي ماني،ناگهان قطعه اي گمشده را بر بلنداي تيز نيزه مي يابي.سري که تنها براي بردن سه ساله اي به زير مي آيد و طبق نشين مي شود.................................
آري!حق مانند پرگاري ست که نوک سوزني آن در کربلاست و نوک مدادي ان بر گرد عصر ها و زمان ها مي گردد،هرچه اعصار به جلو مي تازند در نقطه سوزني به مرکز مي رسند.مرکز کربلاست و کربلا با حسين (ع) کربلاست.
دستانت را بلند کن،آنقدر بلند که به دامان حسين(ع)برسد تا در کشتي نجات او،از بلاي امواج هاي خرد کننده در امان باشي...
قدري آهسته تر،قدم ها را کوتاه بردار،کربلا نزديک است...بوي سيب مي آيد
...کربلا!ما را نيز در خيل کربلائيان بپذير.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 11:11  توسط الهام  | 

در کربلا چه گذشت

نزول امام حسین علیه‏السلام به زمین كربلا(1) روز پنجشنبه دوم محرم سال شصت و یك بوده است.(2)
در مقتل ابى اسحاق اسفراینى آمده است كه: امام علیه‏السلام با یارانش سیر مى‏كردند تا به بلده‏اى رسیدند كه در آنجا جماعتى زندگى مى‏كردند، امام از نام آن بلده سؤال نمود. پاسخ دادند: «شط فرات» است. آن حضرت فرمود: آیا اسم دیگرى غیر از این اسم دارد؟جواب دادند: «كربلا».
پس گریست و فرمود: این زمین، به خدا سوگند زمین كرب و بلا است! سپس فرمود: مشتى از خاك این زمین را به من دهید، پس آن را گرفته بو كرد و از گریبانش مقدارى خاك بیرون آورد و فرمود: این خاكى است كه جبرئیل از جانب پرودگار براى جدم رسول خدا آورده و گفته كه این خاك از موضع تربت حسین است، پس آن خاك را نهاد و فرمود: هر دو خاك داراى یك عطر هستند! 

در تذكره سبط آمده است كه امام حسین پرسید: نام این زمین چیست؟

گفتند: «كربلا». پس گریست و فرمود: كرب و بلأ. سپس فرمود: ام سلمه مرا خبر داد كه جبرئیل نزد رسول خدا بود و شما هم نزد ما بودى، پس شما گریستى، پیامبر فرمود: فرزندم را رها كن! من شما را رها كردم، پیامبر شما را در امان خودش نشاند، جبرئیل گفت: آیا او را دوست دارى؟ فرمود: آرى! گفت: امت تو او را خواهند كشت، و اگر مى‏خواهى تربت آن زمین كه او در آن كشته خواهد شد به تو نشان دهم! پیامبر فرمود: آرى! پس جبرئیل زمین كربلا را به پیامبر نشان داد.

 

در روایتى آمده است كه آن حضرت فرمود: ارض كرب و بلأ، سپس فرمود: توقف كنید و كوچ مكنید! اینجا محل خوابیدن شتران ما، و جاى ریختن خون ماست، سوگند به خدا در این جا حریم حرمت ما را مى‏شكنند و كودكان ما را مى‏كشند و در همین جا قبور ما زیارت خواهد شد، و جدم رسول خدا به همین تربت وعده داده و در آن تخلف نخواهد شد.

و چون به امام حسین علیه‏السلام گفته شد كه این زمین كربلاست، خاك آن زمین را بوئید و فرمود: این همان زمین است كه جبرئیل به جدم رسول خدا خبر داد كه من در آن كشته خواهم شد.(3)

سید ابن طاووس گفته است: امام علیه‏السلام چون به زمین كربلا رسید پرسید: نام این زمین چیست؟ گفته شد: «كربلا».

فرمود: پیاده شوید! این مكان جایگاه فرود بار و اثاثیه ماست، و محل ریختن خون ما، و محل قبور ماست، جدم رسول خدا مرا چنین حدیث كرده است.(4)

گر نام این زمین به یقین كربلا بود   اینجا محل رفتن خون ما بود

و در روایتى آمده است كه آن حضرت فرمود: ارض كرب و بلأ، سپس فرمود: توقف كنید و كوچ مكنید! اینجا محل خوابیدن شتران ما، و جاى ریختن خون ماست، سوگند به خدا در این جا حریم حرمت ما را مى‏شكنند و كودكان ما را مى‏كشند و در همین جا قبور ما زیارت خواهد شد، و جدم رسول خدا به همین تربت وعده داده و در آن تخلف نخواهد شد.(5)

سپس اصحاب امام پیاده شدند و بارها و اثاثیه را فرود آوردند، و حر هم پیاده شد و لشكر او هم در ناحیه دیگرى در مقابل امام اردو زدند.(6)

روز دوم محرم

در این روز حر بن یزید ریاحى نامه‏اى به عبیدالله بن زیاد نوشت و در آن نامه او را از ورود امام حسین علیه‏السلام به كربلا آگاه ساخت.(7)

دعاى امام علیه‏السلام

امام علیه‏السلام فرزندان و برادران و اهل‌بیت خود را جمع كرد و بعد نظرى بر آنها انداخت گریست و گفت: خدایا! ما عترت پیامبر تو محمد صلى الله علیه و آله و سلم هستیم، ما را از حرم جدمان راندند، و بنى امیه در حق ما جفا روا داشتند. خدایا حق ما را از ستمگران بستان و ما را بر بیدادگران پیروز گردان. (8)و (9)

ام كلثوم علیهاالسلام به امام علیه‏السلام گفت: اى برادر! احساس عجیبى در این وادى دارم و اندوه هولناكى بر دل من سایه افكنده است.

امام حسین علیه‏السلام خواهر را تسلى داد.(10)

سخنان امام علیه‏السلام

امام علیه‏السلام پس از ورود به سرزمین كربلا به اصحاب خود فرمود:

"الناس عبید الدنیا و الدین لعق على السنتهم یحوطونه ما درت معایشهم فاذا محصوا بالبلأ قل الدیانون.(11)

مردم، بندگان دنیا هستند و دین را همانند چیزى كه طعم و مزه داشته باشد، مى‏انگارند و تا مزه آن را بر زبان خود احساس مى‏كنند آن را نگاه مى‏دارند و هنگامى كه بناى آزمایش باشد، تعداد دینداران اندك مى‏شود.

 

به دنبال اطلاع عبیدالله از ورود امام علیه‏السلام به كربلا، نامه‏اى بدین مضمون به حضرت نوشت: به من خبر رسیده است كه در كربلا فرود آمده‏اى، و امیرالمؤمنین یزید! به من نوشته است كه سر بر بالین ننهم و نان سیر نخورم تا تو را به خداوند لطیف و خبیر ملحق كنم! و یا به حكم یزید بن معاویه باز آیى! والسلام

نامه امام علیه‏السلام به اهل كوفه

امام علیه‏السلام دوات و كاغذ طلب كرد و خطاب به تعدادى از بزرگان كوفه كه مى‏دانست بر رأى خود استوار مانده‏اند، این نامه را نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم از حسین بن على به سوى سلیمان بن صرد و مسیب بن نجبه و رفاعة بن شداد و عبدالله بن وال و گروه مؤمنین، اما بعد، شما مى‏دانید كه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در حیات خود فرمود: هر كس سلطان ستمگرى را ببیند كه حرام خدا را حلال نماید و پیمان خود را شكسته و با سنت من مخالفت مى‏كند و در میان بندگان خدا با ظلم و ستم رفتار مى‏نماید، و اعتراض نكند قولا و عملا، سزاوار است كه خداى متعال هر عذابى را كه بر آن سلطان بیدادگر مقدر مى‏كند، براى او نیز مقرر دارد، و شما مى‏دانید و این گروه (بنى امیه) را مى‏شناسید كه از شیطان پیروزى نموده و از اطاعت خدا سرباز زده، و فساد را ظاهر و حدود الهى را تعطیل و غنائم را منحصر به خود ساخته‏اید، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام كرده‏اند.

نامه‏هاى شما به من رسید و فرستادگان شما به نزد من آمدند و گفتند كه شما با من بیعت كرده‏اید و مرا هرگز در میدان مبارزه تنها نخواهید گذارد و مرا به دشمن تسلیم نخواهید كرد، حال اگر بر بیعت و پیمان خود پایدارید كه راه صواب هم همین است، من با شمایم و خاندان من با خاندان شما و من پیشواى شما خواهم بود؛ و اگر چنین نكنید و بر عهد خود استوار نباشید و بیعت مرا از خود برداشتید، به جان خودم قسم كه تعجب نخواهم كرد، چرا كه رفتارتان را با پدرم و برادرم و پسر عمویم مسلم، دیده‏ام، هر كس فریب شما خورد ناآزموده مردى است. شما از بخت خود رویگردان شدید و بهره خود را در همراه بودن با من از دست دادید، هر كس پیمان شكند، زیانش را خواهد دید و خداوند به زودى مرا از شما بى‌نیاز گرداند، والسلام علیكم و رحمة الله و بركاته.»(12)

امام علیه‏السلام نامه را بست و مُهر كرد و به قیس بن مسهر صیداوى داد(13) تا عازم كوفه شود، و چون امام علیه‏السلام از خبر كشته شدن قیس مطلع گردید گریه در گلوى او پیچید و اشكش بر گونه‏اش لغزید و فرمود: «خداوندا! براى ما و شیعیان ما در نزد خود پایگاه والایى قرار ده و ما را با آنان در جوار رحمت خود مستقر ساز كه تو بر انجام هر كارى قادرى.» (14)و (15)

سپس امام حمد و ثناى الهى را بجا آورد و بر محمد و آل محمد درود فرستاد و همان خطبه‏اى را كه ما در منزل ذى حسم از آن بزرگوار نقل كردیم ایراد فرمود.(16)

اظهارات یاران امام علیه‏السلام

پس از سخنان امام، زهیر بپاخاست و گفت: اى پسر رسول خدا! گفتار تو را شنیدیم، اگر دنیاى ما همیشگى و ما در آن جاویدان بودیم، ما قیام با تو و كشته شدن در كنار تو را بر ماندن در دنیا مقدم مى‏داشتیم.

سپس بریر(17) برخاست و گفت: یا بن رسول الله! خدا به وسیله تو بر ما منت نهاد كه ما در ركاب تو جهاد كنیم و بدن ما در راه تو قطعه قطعه شود و جد بزگوارت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در روز قیامت شفیع ما باشد.(18)

و بعد، نافع بن هلال از جا بلند شد و عرض كرد: اى پسر رسول خدا! تو مى‏دانى كه جدت پیامبر خدا هم نتوانست محبت خود را در دل‌هاى همه جاى دهد و چنانچه مى‏خواست، همه فرمان‏پذیر او نشدند، زیرا كه در میان مردم، منافقانى بودند كه نوید یارى مى‏داند ولى در دل، نیت بیوفائى داشتند؛ این گروه، در پیش روى از عسل شیرین‏تر و در پشت سر، از حنظل تلخ‏تر بودند! تا خداى متعال او را به جوار رحمت خود برد؛ و پدرت على علیه‏السلام نیز چنین بود، گروهى به یارى او برخاستند و او با ناكثین و قاسطین و مارقین قتال كرد تا مدت او نیز به سر آمد و به جوار رحمت حق شتافت؛ و تو امروز نزد ما بر همان حالى! هر كس پیمان شكست و بیعت از گردن خود برداشت، زیانكار است و خدا تو را از او بى نیاز مى‏گرداند، با ما به هر طرف كه خواهى، به سوى مغرب و یا مشرق، روانه شو، به خدا سوگند كه ما از قضاى الهى نمى‌هراسیم و لقاى پروردگار را ناخوش نمى‌داریم و ما از روى نیت و بصیرت هر كه را با تو دوستى ورزد، دوست داریم، و هر كه را با تو دشمنى كند، دشمن داریم.(19)
 

نامه عبیدالله به امام علیه‏السلام

به دنبال اطلاع عبیدالله از ورود امام علیه‏السلام به كربلا، نامه‏اى بدین مضمون به حضرت نوشت: به من خبر رسیده است كه در كربلا فرود آمده‏اى، و امیرالمؤمنین یزید! به من نوشته است كه سر بر بالین ننهم و نان سیر نخورم تا تو را به خداوند لطیف و خبیر ملحق كنم! و یا به حكم یزید بن معاویه باز آیى! والسلام.

چون این نامه به امام رسید و آن را خواند، آن را پرتاب كرده فرمود: رستگار نشوند آن گروهى كه خشنودى مخلوق را به چشم خالق خریدند.

فرستاده عبیدالله گفت: اى ابا عبدالله! جواب نامه؟

امام فرمود: این نامه را جوابى نیست! زیرا بر عبیدالله عذاب الهى و ثابت است.

چون قاصد نزد عبیدالله بازگشت و پاسخ امام را بگفت، این زیاد بر آشفت و به سوى عمر بن سعد نگریست و او را به جنگ حسین فرمان داد.

عمر بن سعد كه شیفته ولایت «رى» بود، از قتال با حسین علیه‏السلام عذر خواست.

عبیدالله گفت: پس آن فرمان ولایت رى را باز پس ده!

عبیدالله بن زیاد اندكى قبل از این واقعه دستور داده بود تا عمر بن سعد به سوى دستبى(20) همراه با چهار هزار سپاهى حركت كند زیرا دیلمیان بر آنجا مسلط شده بودند، و ابن زیاد فرمان امارت رى را به نام عمر بن سعد نوشته بود، عمر بن سعد هم در حمام اعین(21) خود را آماده حركت كرده بود كه خبر حركت امام به سمت كوفه به ابن زیاد رسید و او عمر بن سعد را طلب كرد و گفت: باید به جانب حسین روى و چون از این مأموریت فراغت یافتى، آنگاه به سوى رى روانه شو!

به همین جهت عمر بن سعد كه انصراف از حكومت رى براى او بسیار ناگورا بود به ابن زیاد گفت: امروز را به من مهلت ده تا بیندیشم!

 

عبیدالله بن زیاد شخصى را به نام سوید بن عبدالرحمن فرمان داد تا در این مسأله (فرار از جنگ) تحقیق كند و متخلفان را نزد او برد، و او یك نفر شامى را كه براى انجام امر مهمى از لشكرگاه به كوفه آمده بود، گرفته و نزد عبیدالله برد و او دستور داد سر آن مرد شامى را از تنش جدا نمایند تا كسى دیگر جرأت سرپیچى از دستورات او را نكند! نوشته‏اند كه آن مرد شامى براى طلب میراث به كوفه آمده بود!

نوشته‏اند كه: عمر بن سعد از سر شب تا سحر در اندیشه این كار بود و با خود مى‏گفت:

"اترك ملك الرى و الرى رغبتى‌ام ارجع مذموما بقتل حسین و فى قتله النار التى لیس دونها حجاب و ملك الرى قوْ عینى." (22) و(23)

سپس با اهل مشورت این مسأله را در میان گذاشت، همه او را از جنگ با حسین بن على علیه‏السلام نهى كردند، و حمزة بن مغیره فرزند خواهرش به او گفت: تو را به خدا از این اندیشه در گذر زیرا مقاتله با حسین، نافرمانى خداست و قطع رحم كردن است، به خدا سوگند كه اگر همه دنیا از آن تو باشد و آن را از تو بگیرند بهتر است از آن كه به سوى خدا بشتابى در حالى كه خون حسین بر گردن تو باشد.

عمر بن سعد گفت: همین كار را انجام خواهم داد انشأ الله  

عمار بن عبدالله

عمار بن عبدالله از پدرش نقل كرده است كه: بر عمر بن سعد وارد شدم در حالى كه عازم به سوى كربلا بود، به من گفت: امیر، مرا فرمان داده است به سوى حسین حركت كنم. من او را از این كار نهى كردم و گفتم: از این قصد باز گرد! هنگامى كه از نزد او بیرون آمدم شخصى نزد من آمد و گفت: عمر بن سعد مردم را به جنگ با حسین فرا مى‏خواند؛ به نزد او رفتم در حالى كه نشسته بود، چون مرا دید روى از من گرداند، دانستم كه عازم حركت است و از نزد او بیرون آمدم.

عمر بن سعد نزد ابن زیاد رفت و گفت: مرا بدین مسئولیت گماردى و در ازاى آن، ولایت رى را به من اعطا كردى، و مردم هم از این معامله آگاهند، ولى پیشنهادى دارم و آن این است كه عده‏اى از اشراف كوفه هستند كه در این مقاتله به همراهى آنان نیاز دارم! آنها را نزد خود فراخوان تا سپاه مرا در این مسیر همراهى باشند. سپس نام تعدادى از اشراف كوه را ذكر كرد، عبیدالله بن زیاد گفت: ما در این كه چه كسى را خواهیم فرستاد، از تو نظر خواهى نخواهیم كرد! اگر با این گروه كه همراه تو هستند، از عهده انچام این مأموریت بر مى‏آیى كه هیچ، در غیر این صورت باید از امارت رى چشم بپوسى!

عمر بن سعد چون پافشارى عبیدالله را مشاهده كرد گفت: خواهم رفت.(24)

روز سوم محرم

اعزام لشكر به سوى كربلا

عمر بن سعد یك روز بعد از ورود امام به كربلا یعنى روز سوم محرم با چهار هزار سپاهى از اهل كوفه وارد كربلا شد.(25)

برخى نوشته‏اند كه: بنو زهره (قبیله عمر بن سعد) نزد او آمده و گفتند: تو را به خدا سوگند مى‏دهیم از این كار درگذر و تو داوطلب جنگ با حسین مشو، زیرا این باعث دشمنى میان ما و بنى‌هاشم مى‏گردد.

عمر بن سعد نزد عبیدالله رفت و استغفا كرد، ولى عبیدالله استعفاى او را نپذیرفت، و او تسلیم شد.(26)

و برخى از تاریخ نویسان نوشته‏اند: عمر بن سعد دو پسر داشت: یكى به نام حفص كه پدر را تشویق و ترغیب به رفتن كرد تا با امام علیه‏السلام مقابله كند، ولى فرزند دیگرش او را به شدت از اقدام به چنین كارى بر حذر مى‏داشت، و سرانجام حفص نیز با پدرش راهى كربلا شد.(27

خریدارى اراضى كربلا

از وقایعى كه در روز سوم ذكر شده، این است كه امام علیه‏السلام قسمتى از زمین كربلا را كه قبرش در آن واقع، شده است، از اهل نینوا و غاضریه به شصت هزار درهم خریدارى كرد و با آنها شرط كرد كه مردم را براى زیارت قبرش راهنمایى نموده و زوار او را تا سه روز میهمانى نمایند.(28)


 

هوشیارى یاران امام علیه السلام

هنگامى كه عمربن سعد به كربلا وارد شد عَزرْ بن قیس احمسى را نزد امام حسین علیه السلام فرستاد تا از امام سؤال كند براى چه به این مكان آمده است؟ و چه قصدى دارد؟

چون عزره از جمله كسانى بود كه به امام علیه‏السلام نامه نوشته و او را به كوفه دعوت كرده بود، از رفتن به نزد آن حضرت شرم كرد، پس عمر بن سعد از اشراف كوفه كه به امام نامه نوشته و او را به كوفه دعوت كرده بودند خواست كه این كار را انجام دهند، تمامى آنها از رفتن به خدمت امام خوددارى كردند! ولى شخصى به نام كثیر بن عبدالله شعبى كه مرد گستاخى بود برخاست و گفت: من به نزد حسین رفته و اگر خواهى او را خواهم كشت!

عمر بن سعد گفت: چنین تصمیمى را فعلاً ندارم، ولى به نزد او رفته و سؤال كن براى چه مقصود به این سرزمین آمده است؟!

كثیر بن عبدالله به طرف امام حسین علیه‏السلام رفت، ابو ثمامه صائدى كه از یاران امام حسین بود و چون كثیر بن عبدالله را مشاهده كرد به امام عرض كرد: این شخصى كه مى‏آید بدترین مردم روى زمین است!

 

سپس از منبر به زیر آمد و براى مردم شام نیز عطایائى مقرر كرد و دستور داد تا در تمام شهر ندا كنند كه مردم براى حركت آماده باشند، و خود و همراهانش به سوى نخیله حركت كرد و حصین بن نمیر و حجار بن ابجر و شبث بن ربعى و شمر بن ذى الجوشن را به كربلا گسیل داشت تا عمربن سعد را در جنگ با حسین كمك نمایند.

پس ابو ثمامه راه را بر كثیر بن عبدالله گرفت و گفت: شمشیر خود را بگذار و نزد حسین علیه‏السلام برو!

گثیر گفت: به خدا سوگند كه چنین نكنم! من رسول هستم، اگر بگذارید، پیام خود را مى‏رسانم، در غیر این صورت باز خواهم گشت.

ابو ثماه گفت:من دستم را روى شمشیرت مى‏گذارم، تو پیامت را ابلاغ كن.

كثیر بن عبدالله گفت: به خدا سوگند هرگز نمى‌گذارم چنین كارى كنى.

ابو ثمامه گفت: پیامت را به من بازگو تا من آن را به امام برسانم، زیرا تو مرد زشتكارى هستى و من نمى‌گذارم به نزد امام بروى.

پس از این مشاجره و نزاع، كثیر بن عبدالله بدون ملاقات بازگشت و جریان را به عمر بن سعد اطلاع داد. عمربن سعد شخصى به نام قرة بن قیس حنظلى را به نزد خود فرا خواند و گفت: اى قره! حسین را ملاقات كن و از علت آمدنش به این سرزمین جویا شو.

قرة بن قیس به طرف امام حركت كرد. امام حسین علیه‏السلام به اصحاب خود فرمود: آیا این مرد را مى‏شناسید؟

حبیب بن مظاهر عرض كرد: آرى! این مرد تمیمى است و من او را به حسن رأى مى‏شناختم و گمان نمى‌كردم او در این صحنه و موقعیت مشاهده كنم.

آنگاه قرة بن قیس آمد و بر امام سلام كرد و رسالت خود را ابلاغ نمود، امام حسین علیه‏السلام فرمود: مردم شهر شما به من نامه نوشتند و مرا دعوت كرده‏اند، و اگر از آمدن من ناخشنودید باز خواهم گشت.

قره چون خواست باز گردد، حبیب بن مظاهر به او گفت: اى قره! واى بر تو! چرا به سوى ستمكاران باز مى‏گردى؟ این مرد را یارى كن كه به وسیله پدرانش به راه راست هدایت یافتى.

قرة بن قیس گفت: من پاسخ این رسالت خود را به عمربن سعد برسانم و سپس در این امر اندیشه خواهم كرد! پس به نزد عمربن سعد باز گشت و او را از جریان امر با خبر ساخت، عمربن سعد گفت: امیدوارم كه خدا مرا از جنگ با حسین برهاند.(29)


 

نامه عمر بن سعد

 

حسان بن فائد مى‏گوید: من نزد عبیدالله بودم كه نامه عمربن سعد را آوردند، و در آن نامه چنین آمده بود: چون من با سپاهیانم در برابر حسین و یارانش پیاده شدم، قاصدى نزد او فرستاده و از علت آمدنش جویا شدم، او در جواب گفت: اهالى این شهر براى من نامه نوشته و نمایندگان خود را نزد من فرستاده و از من دعوت كرده‏اند، اگر آمدنم را خوش نمى‏دارید، باز خواهم گشت.

عبیدالله چون نامه عمربن سعد را خواند، گفت:

"الان و قد علقت مخالبنا بهیرجو النجاة ولات حین مناص. (30)


 

نامه عبیدالله به عمربن سعد

 

عبیدالله به عمربن سعد نوشت: نامه تو رسید و از مضمون آن اطلاع یافتم، از حسین بن على بخواه تا او و تمام یارانش با یزید بیعت كنند، اگر چنین كرد، ما نظر خود را خواهیم نوشت!

چون این نامه به دست عمربن سعد رسید، گفت: مى‏پندارم كه عبیدالله بن زیاد خواهان عافیت و صلح نیست.(31)

عمربن سعد، نامه عبیدالله بن زیاد را به اطلاع امام حسین نرساند، زیرا مى‏دانست كه آن حضرت با یزید هرگز بیعت نخواهد كرد.(32)

 

پس از اعزام عمربن سعد به كربلا، شمربن ذى الجوشن اولین فردى بود كه با چهار هزار نفر سپاهى آزموده براى جنگ با امام حسین علیه‏السلام اعلام آمادگى كرد و بعد یزیدبن ركاب كلبى با دو هزار نفر و حصین بن نمیر با چهار هزار نفر كه جمعا بیست هزار نفر مى‏شدند.

عبیدالله بن زیاد پس از اعزام عمربن سعد به كربلا، اندیشه اعزام سپاهى انبوه را در سر مى‏پروراند، و بعضى نوشته‏اند كه: مردم كوفه جنگ كردن با امام حسین علیه‏السلام را ناخوش مى‏داشتند و هر كس را به جنگ آن حضرت روانه مى‏كردند، باز مى‏گشت.

عبیدالله بن زیاد شخصى را به نام سوید بن عبدالرحمن فرمان داد تا در این مسأله (فرار از جنگ) تحقیق كند و متخلفان را نزد او برد، و او یك نفر شامى را كه براى انجام امر مهمى از لشكر گاه به كوفه آمده بود، گرفته و نزد عبیدالله برد و او دستور داد سر آن مرد شامى را از تنش جدا نمایند تا كسى دیگر جرأت سرپیچى از دستورات او را نكند! نوشته‏اند كه آن مرد شامى براى طلب میراث به كوفه آمده بود!(33)


 

عبیدالله در نخیله

 

عبیدالله شخصا از كوفه به طرف نخیله(34) حركت كرد و كسى را نزد حصین بن تمیم - كه به قادسیه رفته بود - فرستاد و او به همراه چهار هزار نفر كه با او بودند به نخلیه آمد، سپس كثیر بن شهاب حارثى و محمد بن اشعث و قعقاع بن سوید و اسمأ بن خارجه را طلب كرد و گفت: در شهر كوفه گردش كنید و مردم را به اطاعت و فرمانبردارى از یزید و من فرمان دهید، و آنان را از نافرمانى و بر پا كردن فتنه بر حذر دارید و آنان را به لشكرگاه فرا خوانید؛ پس آن چهار نفر طبق دستور عمل كردند و سه نفر از آنها به نخیله نزد عبیدالله باز گشتند، و كثیر بن شهاب در كوفه ماند و در میان كوچه‏ها و گذرگاه‌ها مى‏گشت و مردم را به پیوستن به لشكر عبیدالله تشویق مى‏كرد و آنان را از یارى امام حسین بر حذر مى‏داشت.(35)

عبیدالله گروهى سواره را بین خود و عمربن سعد قرار داد كه هنگام نیاز از وجود آنها استفاده شود، و هنگامى كه او در لشكرگاه نخیله بود شخصى به نام عمار بن ابى سلامه تصمیم گرفت كه او را ترور كند، ولى موفق نشد و به طرف كربلا حركت كرد و به امام ملحق گردید و شهید شد.(36)


 

روز چهارم محرم

 

در این روز(37) عبیدالله بن زیاد مردم را در مسجد كوفه گرد آورد و خود به منبر رفت و گفت: اى مردم! شما آل ابى سفیان را آزمودید و آنها را چنان كه مى‏خواستید، یافتید! و یزید را مى‏شناسید كه داراى سیره و طریقه‏اى نیكو است! و به زیر دستان احسان مى‏كند! و عطایاى او بجاست! و پدرش نیز چنین بود! و اینك یزید دستور داده است كه بهره شما را از عطایا بیشتر كنم و پولى را نزد من فرستاده است كه در میان شما قسمت نموده و شما را به جنگ با دشمنش حسین بفرستم! این سخن را به گوش جان بشنوید و اطاعت كنید.

سپس از منبر به زیر آمد و براى مردم شام(38) نیز عطایائى مقرر كرد و دستور داد تا در تمام شهر ندا كنند كه مردم براى حركت آماده باشند، و خود و همراهانش به سوى نخیله حركت كرد و حصین بن نمیر و حجار بن ابجر و شبث بن ربعى و شمر بن ذى الجوشن را به كربلا گسیل داشت تا عمربن سعد را در جنگ با حسین كمك نمایند.(39)

پس از اعزام عمربن سعد به كربلا، شمربن ذى الجوشن اولین فردى بود كه با چهار هزار نفر سپاهى آزموده براى جنگ با امام حسین علیه‏السلام اعلام آمادگى كرد و بعد یزیدبن ركاب كلبى با دو هزار نفر و حصین بن نمیر با چهار هزار نفر كه جمعا بیست هزار نفر مى‏شدند.(40)


 

روز پنجم محرم

 

در این روز كه مطابق با روز یكشنبه بوده است، عبیدالله بن زیاد مرادى را به دنبال شبث بن ربعى(41) فرستاد كه در دارالاماره حضور یابد، شبث بن ربعى خود را به بیمارى زده بود و مى‏خواست كه ابن زیاد او را از رفتن به كربلا معاف دارد، ولى عبیدالله بن زیاد براى او پیغام فرستاد كه: مبادا از كسانى باشى كه خداوند در قرآن فرموده است: «چون به مؤمنین رسند گویند: از ایمان آورندگانیم، و هنگامى كه به نزد یاران خود - كه همان شیاطینند - روند، اظهار دارند: ما با شماییم و مؤمنین را به سخره مى‏گیریم»(42)، و به او خاطر نشان ساخت كه اگر بر فرمان ما گردن مى‏نهى و در اطاعت مائى، در نزد ما باید حاضر شوى.

شبث بن ربعى، شبانگاه نزد عبیدالله آمد تا رنگ گونه او را نتوان به خوبى تشخیص داد! ابن زیاد به او مرحبا گفته و در نزد خود نشاند و گفت: باید به كربلا روى، پس شبث قبول كرد و عبیدالله او را به همراه هزار سوار به سوى كربلا گسیل داشت.(43)

 

در تعداد كل لشكریانى كه به همراه عمربن سعد در كربلا حضور پیدا كردند تا با امام حسین علیه‏السلام بجنگند، اختلاف است، ولى نكته‏اى كه نباید فراموش كرد این است كه تعداد نظامیان جیره‌خوارى كه از حكومت وقت، حقوق و لباس و سلاح و لوازم جنگى دریافت مى‏كردند سى هزار نفر بوده است.

سپس عبیدالله بن زیاد به شخصى به نام زحر بن قیس با پانصد سوار مأموریت داد كه بر جسر صراه(44) ایستاده و از حركت كسانى كه به عزم یارى امام حسین از كوفه خارج مى‏شوند، جلوگیرى كند، فردى به نام عامر بن ابى سلامه كه عازم بود براى پیوستن به امام حسین علیه‏السلام از برابر زحربن قیس و سپاهیانش گذشت، زحر بن قیس به او گفت: من از تصمیم تو آگاهم كه مى‏خواهى حسین را یارى كنى، باز گرد! ولى عامر بن ابى سلامه بر زحرى بن قیس و سپاهش حمله ور شد و از میان سپاهیان گذشت و كسى جرأت نكرد تا او را دنبال كند. عامر خود را به كربلا رساند و به امام حسین علیه‏السلام ملحق شد تا به درجه رفیع شهادت نائل آمد، او از اصحاب امیرالمؤمنین على بن ابى طالب علیه‏السلام بود كه در چندین جنگ در ركاب آن حضرت شمشیر زده است.(45)


 

تعداد لشكر عمر بن سعد

 

در تعداد كل لشكریانى كه به همراه عمربن سعد در كربلا حضور پیدا كردند تا با امام حسین علیه‏السلام بجنگند، اختلاف است، ولى نكته‏اى كه نباید فراموش كرد این است كه تعداد نظامیان جیره خوارى كه از حكومت وقت، حقوق و لباس و سلاح و لوازم جنگى دریافت مى‏كردند سى هزار نفر بوده است.(46) و (47)


 

روز ششم محرم

 

عبیدالله در این روز نامه‏اى به عمر بن سعد نوشت كه: من از نظر كثرت لشكر اعم از سواره و پیاده و تجهیزات، چیزى را از تو فروگذار نكردم، توجه داشته باش كه هر روز و هر شب گزارش كار تو را براى من مى‏فرستند!(48)


 

وضعیت لشكر دشمن

 

چون مردم مى‏دانستند كه جنگ با امام حسین علیه‏السلام در حكم جنگ با خدا و پیامبر اوست، تعداى در اثناى راه از لشكر دشمن جدا شده و فرار كردند.

نوشته‏اند كه: فرمانده‏اى كه از كوفه با هزار رزمنده حركت كرده بود، چون به كربلا مى‏رسید فقط سیصد یا چهار صد نفر و یا كمتر از این تعداد همراه او بودند، بقیه به علت اعتقادى كه به این جنگ نداشتند، اقدام به فرار كرده بودند.(49)


 

پی‌نوشت‌ها:

1- كربلأ: موضعى است كه حسین بن على در آن كشته شد و نزدیك كوفه در طرف بیابان قرار گرفته و در كنار فرات است. (مراصد الاطلاع 3/1154).

2- الامام الحسین و اصحابه 194 / البد و التاریخ (ص)/10.

3- الامام الحسین و اصحابه 197.

4- الملهوف 35.

5- الامام الحسین و اصحابه 198/ و در اثبات الهداة 2/586. این عبارت نیز ذكر شده است: «هیهنا و الله محرشنا و منشرنا».

6- كشف الغمه 2/47.

7- كشف الغمه 2/47.

8- «اللهم انا عترة نبیك محمد قد اخرجنا و طردنا و ازعجنا عن حرم جدنا و تعدت بنو امیه علینا، اللهم فخذ لنا بحقنا و انصرنا على القوم الظالمین.»

9- مقتل الحسین مقرم 193.

10- وقایع الایام خیابانى 171.

11- بحار الانوار 44/383 و 75/116، به نقل از تحف العقول.

12- این بیانات كه در اینجا به صورت نامه امام علیه‏السلام آورده شد، در صفحات قبل به صورت خطبه امام علیه‏السلام هنگام ملاقات با حر و سپاهیانش آمده است و شاید هر دو مورد صحیح باشد، در اثناى راه به صورت خطبه، و در كربلا به صورت نامه براى اشراف كوفه.

13- در سابق گذشت كه امام علیه‏السلام در منزل حاجر از بطن الرمة قیس بن مسهر را فرستاده و از این نقل چنین استفاده مى‏شود كه آن حضرت قیس را از كربلا اعزام كرده است، و احتمال دارد كه عبدالله بن یقطر را از منزل حاجر و قیس بن مسهر صیداوى را از كربلا به كوفه اعزام داشته‏اند.

14- «اللهم اجعل لنا و لشیعتنا عندك منزلا كریما و اجمع بیننا و بینهم فى مستقر من رحمتك انك على كل شئ قدیر».

15- بحار الانوار 44/381.

16- طبرى ایراد این خطبه را به وسیله امام در ذى حسم ذكر كرده، و برخى آن را پس از ورود به زمین كربلا از آن حضرت نقل كرده‏اند.

17- بریر بن خضیر از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‏السلام و از شیوخ قرأ در مسجد كوفه و از تابعین بوده است؛ در زهد و طاعت، شهره بود، و در میان قبیله همدان شرف و منزلت والایى داشت. (وسیله الدارین 106).

18- الملهوف 32.

19- مقتل الحسین مقرم 194.

20- دستبى، اصل آن دشت بى، منطقه وسیعى است بین رى و همدان؛ و عموم، آن را دشتابى مى‏گویند. (الامام الحسین و اصحابه 222).

-21 «حمام اعین» نام موضعى است در كوفه منسوب به «اعین» مولاى سعد بن ابى وقاص. (مراصد الاطلاع 1/423).

22- «آیا حكومت رى را رها كنم و حال آن كه آرزوى من است؟ یا باز گردم و با كشتن حسین خود را در معرض مذمت و شماتت خلق خدا قرار دهم؟ در كشتن حسین آتشى است كه نمى‌توان از آن گریخت، و حكومت رى هم نور چشم من است!»

23- مقتل الحسین مقرم 197.

24- تاریخ طبرى 5/409.

25- ارشاد شیخ مفید 2/84.

26- طبقات ابن سعد، ترجمه امام حسین 69.

27- الامام الحسین و اصحابه 222.

28- مجمع البحرین 5/461. لغة كربل.

29- تاریخ طبرى 5/410.

30- «اكنون كه در چنگ ما گرفتار شده، امید نجات دارد! ولى حالا وقت فرار نیست!!».

31- تاریخ طبرى 5/411.

32- بحار الانوار 44/385.

33- الاخبار الطوال 253.

34- «نخلیه» محلى است در نزدیكى كوفه در سمت شام كه لشكر در آنجا اجتماع مى‏كردند تا براى جنگ بیرون روند.

35- انساب الاشراف 3/178.

36- انساب الاشراف 3/180.

37- مرحوم خیابانى در «وقایع الایام» جریان منبر رفتن عبیدالله بن زیاد را در كوفه و تحریض مردم به مشاركت در جنگ با امام حسین علیه‏السلام را از وقایع روز چهارم محرم ذكر كرده است.

38- از این نقل چنین استفاده مى‏شود كه در جنگ با امام علیه‏السلام مردم شام هم شركت داشتند.

39- الاخبار الطوال 254.

40- بحار الانوار 44/386.

41- شبث بن ربعى (به فتح شین و بأ و كسر رأ) گویا پیامبر را درك كرده و مؤذن سجاح (كه ادعاى نبوت كرد) بود، سپس به اسلام باز گشت و در صفین از حضرت على علیه‏السلام جدا شد و به خوارج پیوست و بعد از آن توبه كرد، و بالاخره از قتله امام حسین علیه‏السلام گردید. مدائنى گفته: او متولى سپاهیان شام در كوفه بود. و عجلى گفته: شبث بن ربعى از جمله كسانى كه بر قتل على علیه‏السلام كمك كرده است و او از جمله كسانى است كه براى امام حسین علیه‏السلام نامه نوشته و او را به كوفه دعوت نموده است. (وسیلة الدارین 89).

42- و اذا لقواالذین آمنوا قالوا آمنا و اذا خلوا الى شیاطینهم قالوا انا معكم انما نحن مستهزئون) (سوره بقره: 14).

43- عوالم العلوم 17/237.

44- نام پلى است كه مردم كوفه براى رفتن به كربلا از آن عبور مى‏كردند.

45- مقتل الحسین مقرم 199.

46- الامام الحسین و اصحابه 230 / مقتل الحسین مقرم 201.

47- مفضل بن عمر از امام صادق علیه‏السلام نقل كرده است كه فرمود: حسین بن على علیه‏السلام بر برادرش امام حسن علیه‏السلام وارد شد و چون بر او نظر نمود گریست، امام حسن علیه‏السلام از علت گریه سؤال كرد، امام حسین علیه السلام فرمود: براى مصائبى كه بر تو وارد مى‏شود گریه مى‏كنم. امام حسن علیه‏السلام فرمود: مرا به وسیله سم شهید خواهند كرد ولى روزى همانند روز تو نیست اى ابا عبدالله، سى هزار مرد كه ادعا دارند از امت پیامبرند و خود را به اسلام منسوب مى‏كنند بر كشتن و ریختن خون تو اجتماع كنند، حرمت تو را هتك و زنان و فرزندان تو را اسیر و اموالت را غارت كنند، در آن هنگام خداوند لعنت خود را بر بنى امیه نازل كند و آسمان خون ببارد و هر چیز حتى و حوش و ماهیها بر تو بگریند

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 10:53  توسط الهام  | 

یا حسین به فریاد ما برس

 

این روزها حال و  هوای دیگری دارد. پرچم های مشکی اویخته شده بر در و دیوار شهر. مراسم عزاداری و حتی شربت های نذری کوچه خیابان .. همه و همه مرا به دنیای کودکی ا م می برد.به روزهای محرم و عاشورایی که عشقمان نظاره ی  سوخته دلانی  بود که  زنجیر عشق حسین را بر سینه می کوفتند ... بی کفش خیابان ها را می پیمودند.. ..مردمانی که گل بر سر و صورت می زدند .. و حتی سرمای طاقت فرسای زمستان بر ان ها توان چیره شدن  نداشت  ... گویی وجودشان  همه عشق بود به حسین..... 

و مجالس عزاداری حسین که مادر چادر سیاه رنگش را بر صورتش می کشید تا اشک های حسینی اش را از دیدمان پنهان کند  و ما در تاریکی مجالس سر بر زانوی مادر به خواب می رفتیم ..

خاطرات کوچه ی خانه ی مادر بزرگ در ذهنم مثل یک ستاره می درخشد .. ان کوچه قدیمی خانه ی مادر بزرگ ...و ان چادر سیاه رنگ که مشتاقانه به سر می انداختیم تا کمی احساس بزرگ بودن کنیم .و ان مجلس عزاداری سر کوچه  که صدایش تمام کوچه را پر می کرد ..بچه که بودیم نمی فهمیدیم حسین که بود و چه کرد .و چیست داستانی که هر سال می گویند و می گریند و هیچ وقت رنگ و بوی تکرار نمی پذیرد..از محرم جز ان کوچه و صادقانه بگویم غذاهای نذری که برای گرفتنش در صف می ایستادیم چیزی نمی فهمیدیم  .

بزرگتر که شدیم پشت نیمکت های مدرسه و در کتاب ها به ما اموختند حسین(ع) به شهادت رسید تا درس ازادگی و وارستگی را به تمام مسلمانان جهان بیاموزد .. و نمی دانم درس حسین (ع) زیاد سخت بود یا اشکال از ما دانش اموزان سر به هوا بود.......... 

.وحتی ان روزها  پشت نیمکت های درس هم نفهمیدیم که حسین که بود و چه کرد وشاید  تنها از سر  تکلیف جملات را حفظ کردیم.. 

و من امروز در استانه ی جوانی ایستاده ام 

امروز می گریم  

اما نه برای حسین  

حسین که ازادانه زیست و ازادنه رفت  

.می گریم برای خودم که در مکتبش درس ازادگی را به درستی نیاموختم ... 

امروز  شاهد  بندهای اسارتی  هستم  که از هر طرفم به سمتم پرتاپ می شوند تا اسارتم را  به زرق و برق های خیالی محکم تر کنند.. 

امروز  خون می گریم   

برای مظلومیت کودکان حسین  

                   برای دل خون شده ی زینب  

وامروز می گریم 

برای خودم 

و برای تمام مردمانی 

که درس حسین را نیاموختند 

 

و فکر می کنم به حسین(ع)... 

به ان جمله ای که بارها شنیدمش.... 

حسین(َع)  رفت تا درس بیاموزد........ 

درس ازادگی و شجاعت

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 10:51  توسط الهام  | 

عاشو{آ

   


  


  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 10:44  توسط الهام  | 

غزه ناکجا آباد -----حتما بخونینش

زمانی که رژیم صهیونیستی از ساکنان غزه، قربانی می گیرد تنها مردم تظاهرکننده هستند که در بیشتر پایتخت های کشورهای عربی، به خیابان ها می آیند و با محکوم کردن جنایت این رژیم شعار می دهند: جنگ اسراییل علیه اعراب و فلسطین شکل گرفته و ما و حاکمانمان باید در برابر تجاوزگران یک جبهه ی متحد تشکیل دهیم. اما سران عرب، کشتار اسراییل در باریکه غزه را "مساله داخلی فلسطین" تلقی می کنند و در مقابل، در مورد گذشته و دستاوردهای تاریخی و میراث تمدنی خویش داد سخن سر می دهند. حاکمان کشورهای عربی پیش از این نیز در برابر رفتار "صدام " دیکتاتور عراق که تجسم عینی سادیسم و ددمنشی بود سکوت و خشونت مستبد بغداد در حق مردم و همسایگانش را "مساله داخلی عراق" قلمداد کردند* مردم فلسطین و باریکه غزه در برابر اسراییل نه به سران عرب که به مقاومت و تدبیر و وحدت خود امید بسته اند و دایم پیام "نزار قبانی" آن ادیب و شاعر روشن بین نسل پیشین را تکرار و سرلوحه عمل خویش قرار داده اند که به صهیونیست ها گفته است: " ما را سرخ پوست مپندارید، ما در فلسطین می مانیم، در سرزمینی که بر مچ دستش دستبندهایی از گل دارد، این جا وطن ما است که در آن زاده شدیم و در کشتزارهای زیتون، گندم زارهای زردش، در وجدان و تاریخش پراکنده شده ایم"

به رغم آن که نیروهای اسراییلی در سه هفته گذشته یک هزار و 200 فلسطینی از جمله صدها زن و کودک را در باریکه غزه شهید و بیش از پنج هزار نفر را زخمی کرده اند اما اعراب چه در چارچوب اتحادیه ی عرب و چه نمایندگانشان در سازمان ملل و سازمان کنفرانس اسلامی، واکنش و اقدام عملی موثر از خود نشان نداده اند.
واقعیت تلخ این است که از حاکمان و همچنین نمایندگان نسل جدید اعراب، در برابر رژیم اشغالگر قدس هیچ کاری برنمی آید و به معنای کامل کلمه خلع سلاح شده اند. شاهد مثال تفرقه و تشتت موجود میان کشورهای عضو اتحادیه ی عرب و نمایندگان اعراب در سازمان ملل است که همه ی اقدامات تبلیغاتی و غیرعملی شان در خصوص فاجعه ی غزه، بی نتیجه مانده است.
در این فاجعه و زمانی که رژیم صهیونیستی همچنان از ساکنان غزه، قربانی می گیرد تنها  مردم تظاهرکننده هستند که در بیش تر پایتخت های کشورهای عربی، به خیابان ها می آیند و با محکوم کردن جنایت این رژیم شعار می دهند: جنگ اسراییل علیه اعراب و فلسطین شکل گرفته و ما و حاکمانمان باید در برابر تجاوزگران یک جبهه ی متحد تشکیل دهیم.
اما سران عرب، کشتار اسراییل در باریکه ی غزه را "مساله ی داخلی فلسطین" تلقی می کنند و در مقابل، در مورد گذشته و دستاوردهای تاریخی و میراث تمدنی خویش داد سخن سر می دهند. حاکمان کشورهای عربی پیش از این نیز در برابر رفتار "صدام حسین" دیکتاتور عراق که تجسم عینی سادیسم و ددمنشی بود سکوت نمودند و خشونت مستبد بغداد در حق مردم و همسایگانش را "مساله ی داخلی عراق" قلمداد کردند.
صدام به مدت 30 سال مردم عراق را شکنجه داد، گوش و زبان مخالفانش را برید، منتقدانش را به زندان افکند، اعضای خانواده هایشان را اسیر کرد و وضع ساکنان این سرزمین به جایی رسیده بود که حتی از سایه ی خود می ترسیدند و اعراب این قضایا را "مسایل داخلی عراق" می دانستند.
سران عرب با سکوت در برابر استعمار اسراییل و استبداد صدام، فقط به شکوه و میراث و دستاوردهای گذشته شان، بالیده اند و اکنون در انفعال و بی عملی و بی تفاوتی نسبت به خشونت رژیم صهیونیستی در حق غیرنظامیان غزه، گوی سبقت را از رهبران کشورهای غربی ربوده اند.
آیا اعراب نمی توانند به جای بالیدن به دستاوردهای گذشته به آینده ی تاریکی که پیش روی خود و مردم عرب فلسطین است بیندیشند و طرح و اقدام عملی را – مثلا قطع روابط سیاسی ، تجاری با رژیم اسراییل – برای جلوگیری از جنایت های مکرر این رژیم در باریکه ی غزه ، بیابند؟
حقیقت آن است که حاکمان عرب مظهر حال و آینده ی ملت عرب نیستند زیرا از دانایی، توانایی، شجاعت، خلاقیت، دانش و دیپلماسی قوی بهره مند نیستند و تحصیل کردگان و روشنفکرانشان هم از محدودیت آزادی عقیده، بیان و قلم و نداشتن حزب و ایفای نقش در امور سیاسی در رنجند.
مردم فلسطین و باریکه ی غزه در برابر اسراییل نه به سران عرب که به مقاومت و تدبیر و وحدت خود امید بسته اند و دایم پیام "نزار قبانی" آن ادیب و شاعر روشن بین نسل پیشین را تکرار و سرلوحه ی عمل خویش قرار داده اند که به صهیونیست ها گفته است:
" ما را سرخ پوست مپندارید، ما در فلسطین می مانیم، در سرزمینی که بر مچ دستش دستبندهایی از گل دارد، این جا وطن ما است که در آن زاده شدیم و در کشتزارهای زیتون، گندم زارهای زردش، در وجدان و تاریخش پراکنده شده ایم".
نزار قبانی روزگاری خطاب به مقام های اسراییلی مهاجم به غزه تاکید کرده بود: سرمست کشتار و پیروزی ظاهری نشوید، اگر خالد را بکشید، عمرو خواهد آمد و اگر گلی را پایمال کنید عطر آن می ماند

الهام

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 11:6  توسط الهام  | 

روانشناسی زیگموند فروید 2

 

قسمت دوم: ساختار شخصيت ؛ نهاد(Id) ، خود(Ego) و فراخود(Superego)

فرويد در سالهاي اوليه زندگي علمي اش شخصيت را به سه سطح تقسيم كرد: « هشيار » ، « نيمه هوشيار » و « ناهشيار ».

1- هوشيار

هوشيار تمام احساسها و تجربه هايي را در بر مي گيرد كه ما در هر لحظه خاص به آنها آگاه هستيم مثل اين كه مثلا من الان دارم چيزي مي نويسم ، و صداي موسيقي را هم مي شنوم.

از نظر فرويد هشيار وجه كوچك و محدودي از شخصيت ماست. زيرا در هر زمان صرفا بخش كوچكي از انديشه ها ، احساسها و خاطرات در آگاهي هوشيار ما موجودند. فرويد ذهن را به يك كوه يخ تشبيه كرد. در اين مقياس هوشيار بخش بلاتر از سطح آب ، يعني نوك قله كوه است.

 

2- ناهوشيار

اين بخش كانون نظريه روانكاوي فرويد است و بخش مهمتر شخصيت را در بر مي گيرد و با اينكه نامرئي است ولي از وسعت بيشتري در زير اين سطح برخوردار است. ژرفاي سترگ و تاريك ناهشيار در بر گيرنده ي غرايز ، آرزوها و اميالي است كه رفتار ما را جهت دار و مشخص مي كنند. بنابراين ، ناهشيار در برگيرنده ي نيروي محرك عمده اي است كه در پس رفتار ما موجود است و مخزن نيروهايي است كه ما قدر به ديدن و كنترل آنها نيستيم.

 

3- نيمه هوشيار

بخش نيمه هوشيار شخصيت در بين دو سطح هوشيار و ناهشيار قرار دارد و جايگاه تمام خاطرات ، ادراکها ، انديشه ها و چيزهاي مشابهي است كه ما در حال حاضر به آنها آگاهي هوشيارانه نداريم ، اما به راحتي مي توانيم آنها را به هوشياري درآوريم. مثل خاطره ي فيلمي كه شب قبل ديده ايم.

اما در سالهاي آخر فرويد در ديدگاه ها خود تجديد نظر كرد و تشريح سه ساختار بنيادي را مطرح ساخت : نهاد ، خود و فراخود.

 

الف - نهاد

نهاد به عنوان سيستم آغازين و ديرينه شخصيت جايگاه يا مخزن تمام غريزه هاست و انرژي رواني كل ، يعني زيست مايه (ليبيدو) را نيز در بر مي گيرد. بنابراين ، نهاد ساختار نيرومند شخصيت است زيرا تمام نيروهاي دو ساختار ديگر را تامين مي كند.

از آنجا كه نهاد مخزن غرايز است ، پس حياتي است و به طور مستقيم با ارضاي نيازهاي بدني ارتباط دارد. در واقع هنگامي كه بدن در حالت نياز است يك تنش يا فشار پديد مي آيد و از اين رو ، ارگانيسم از طريق ارضاء كردن اين نياز در جهت كاهش تنش عمل مي كند.

نهاد مطابق آنچه فرويد « اصل لذت » ناميد ، عمل مي كند. نهاد به دليل رابطه اش با كاهش تنش داراي كاركردي در جهت اجتناب از درد و افزايش در لذت است.

نكته ي مهم آن است كه نهاد در كاركرد كاهش تنش خود ، كوشش فراواني براي ارضاي فوري نيازهاي خود مي كند. نهاد به هيچ دليلي – خواه آداب يا اخلاق يا پاره اي از الزامهاي زندگي واقعي – پذيراي درنگ يا تاخير در ارضاء نيست. نهاد اين « ديگ لبريز از برانگيختگي جوشان » تنها يك چيز را مي شناسد: « ارضاي دروني ».

نهاد بدون توجه به آنچه فرد ديگري ممكن است بخواهد يا نياز داشته باشد ، آدمي را به سوي آنچه مي خواهد و در زماني كه آنرا مي خواهد سوق مي دهد ، و ساختاري است كه به شكلي ناب خودخواه و لذت جو ، ابتدايي ، غيراخلاقي ، اغواگر و بي پرواست.

علاوه بر اين نهاد به هيچ وجه از واقعيت آگاه نيست. ما به شكل ساده تر مي توانيم نهاد را به يك نوزاد تشبيه كنيم. هنگامي كه نيازهاي اين نوزاد ارضاء نمي شوند با تحريكي وحشيانه جيغ مي كشد و چنگ مي زند. اما نمي داند چگونه خود را ارضاء كند. اين را فرويد انديشه ي فرايند نخستين (Primary-Process thought) مي نامد. اما در اثر رشد (اجتماعي شدن) كودك فرا مي گيرد كه بايد براي راضاي نيازهاي دروني اش شيوه هاي مناسبي را فراگيرد و نيروهاي ادراك ، بازشناسي ، داوري و حافظه را كه يك فرد بزرگسال براي ارضاي نيازهايش آنها را به كار مي گيرد ، رشد دهد. فرويد اين فرايندها را انديشه ي فرآيند دومين (Secondary-Process thought) ناميد.

 

ب - خود

خود بخش آگاه تر و خردمندتر شخصيت است. او از « آگاهي به واقعيت » برخوردار است. به روش عملي قادر به ادراك و دستكاري محيط فرد است و مطابق با آنچه فرويد اصل واقعيت (reality principle ، منطق حاكم بر موقعيت) مي نامد عمل مي كند.

قصد خود ، خنثي كردن تكانه هاي نهاد نيست ، بلكه كمك به نهاد در جهت كاهش تنش الزامي آن مي باشد. خود از آنجا كه به واقعيت آگاه است تصميم مي گيرد كه چه زماني و به چه شيوه اي غرايز مي توانند به بهترين شكل ارضاء شوند و اين تكانه ها را در مطابقت با واقعيت به تاخير مي اندازد ، يا تغيير جهت مي دهد ( مثلا به فرد مي آموزد كه در درون خانواده به محض احساس گرسنگي نمي تواند چيزي بخورد بلكه تا موقعي همه اعضاي خانواده سر سفره بنشينند بايد صبر كند ).

خود به دو صاحب اختيار يعني نهاد و واقعيت خدمت مي كند و به طور ثابت ميان خواسته هاي متعارض آنها ميانجيگري و مصالحه جويي مي نمايد.

بايد توجه داشت كه خود هرگز از نهاد مستقل نيست. بلكه همواره پاسخ دهنده ي خواسته هاي نهاد است و تمام نيرو يا انرژي خود را از آن مي گيرد.

 

پ- فراخود

حال مي رسيم به قسمت سوم ساختار شخصيت يعني « فراخود » كه مجموعه اي نيرومند و كاملا ناهشيار از دستورها و باورهاست كه فرد آنها را در كودكي فرا مي گيرد. فراخود مجموعه برداشتهاي وي از درست و نادرست است. در زبان روزمره اين اخلاق دروني را وجدان مي ناميم و فرويد آن را « فراخود » ناميد. اين بخش از شخصيت بين سنين 5-6 سالگي فراگرفته مي شود و در فرايند رشد كودك كم كم اين اصول ، هنجارها و قواعد را دروني مي كند و به خود- كنترلي مي رسد و در اينجا ديگر نيازمند رهنمودها و الزامهاي والدين نخواهد بود بلكه خود به يك الزام دروني درباره ي رفتار خويش مي رسد.

فراخود در نقش داور اخلاقي و به منظور پي جويي ِ دايمي براي کمال اخلاقي ، مصمم و حتي بي رحم است. فراخود از نظر شدت ، نامعقولي و پافشاري نسنجيده و پيگيرانه بر فرمانبرداري تفاوتي با نهاد ندارد. قصد آن ، نه به تعويق انداختن خواسته هاي لذت جويانه ي نهاد ، بلكه بازداري از همه آنهاست. فراخود نه براي لذت تلاش مي كند (همچون نهاد) و نه براي دستيابي به هدفهاي واقع گرايانه (همچون خود) ، بلكه تلاش آن صرفا در جهت كمال اخلاقي است.

 

جمع بندي

در جمع بندي مباحث به نظر مي رسد كه « نهاد » براي ارضاء شدن در فشار است ، « خود » سعي در به تاخير انداختن آن دارد ، و « فراخود » اصول اخلاقي را بيش از هر چيز ديگر ترغيب مي كند. همچون نهاد ، فراخود در مورد خواسته ايش ، هيچ سازشي را نمي پذيرد.

همانطور كه مشاهده مي شود ، خود از 3 جهت تحت فشار است ، و از سوي 3 خطر متفاوت تهديد مي شود: نهاد ، واقعيت ، فراخود.

بدين ترتيب ما تعارض مستمري را ميان اين سه نيرو و رابطه اش با واقعيت ، در درون شخصيت انسان مي بينيم كه همواره اين خود است كه بايد اين تعارضات دروني و بيروني را هماهنگ سازد. حالا زماني كه خود تحت فشار باشد ، نتيجه ي اجتناب ناپذير آن پديدآمدن « اضطراب » است كه در صورت شدت گرفتن اين اضطراب ممكن است به درهم شكستن خود (ديوانگي ِ فرد) بيانجامد. در قسمت بعد درباره اضطراب و روشهاي مقابله با آن صحبت مي كنيم.

قسمت سوم: اضطراب ؛ تهديدي براي خود

اضطراب زماني پديد مي آيد كه در نبرد ميان فراخود و نهاد ، خود ِ آدمي تحت فشار قرار گيرد. فرويد اضطراب را به عنوان ترسي بدون موضوع تعريف كرده است. ما قادر به مشخص كردن منبع آن ، يعني شيئي كه آن را سبب مي شود ، نيستيم. فرويد از 3 سنخ اضطراب سخن گفته است: نخستين سنخ اضطراب واقعي يا عيني است. اين اضطراب شامل ترس از خطرهاي محسوس در زندگي است. مثل ترس از طوفان ، سيل ، زلزله ، حيوانات وحشي ، ماشين و ... و هرگاه اين تهديدات كاهش يابد اضطراب ما نيز فروكش مي كند.

اين شكل از اضطراب گاهي مي تواند به افراط كشيده شود مثل آدمي كه از ترس تصادف با اتومبيل خانه را ترك نمي كند يا از ترس آتش سوزي كبريتي را روشن نمي كند.

دومين اضطراب ، اضطراب روان رنجوري است. كه در تعارض بين كامرواسازي غريزي و واقعيت شكل مي گيرد. اين تكانه هاي غريزي مي توانند اميال جنسي يا پرخاشگرانه باشند.

سومين اضطراب ، اضطراب اخلاقي است كه از تعارض ميان نهاد و فراخود ناشي مي شود. اين اضطراب ترسي است كه فرد از وجدان خود دارد. زماني كه برانگيخته مي شويد تا تكانه اي غريزي را برخلاف اصول اخلاقي خود ابراز كنيد ، فراخود با ايجاد احساس شرم يا گناه در شما دست به مقابله مي زند. در زبان روزمره اين امر را عذاب وجدان مي گوييم. هم اضطراب روان رنجوري و هم اضطراب اخلاقي ريشه در واقعيت دارند.

اضطراب اخلاقي به وضوح تابعي از ميزان رشد فراخود است. فردي كه وجدان نيرومند ، خشك و بازدارنده اي دارد ، تعارض بسيار شديدتري را تجربه مي كند تا فردي كه مجموعه راهبردهاي اخلاقي او كمتر پرهيزگارانه است. اضطراب ايجاد تنش مي كند و اين تنش اگر حل نگردد ، ممكن است باعث در هم شكستن « خود » گردد. در اينجا چند راه حل وجود دارد: شخص ممكن است تلاش كند كه از موقعيت تهديدآميز بگريزد. ممكن است سعي در بازداري نياز تكانشي موجد خطر داشته باشد ، يا شايد كوشش وي در جهت پيروي از دستورهاي وجدان باشد. اگر هيچ يك از اين فنون منطقي كفايت نكنند ، ممكن است كه شخص براي دفاع از خود به مكانيسمهاي غيرعقلاني متوسل شود.

 

دفاع در برابر اضطراب

مكانيسم هاي دفاعي (Defense Mechanism) توسط « خود » مديريت و اعمال مي شود. نكات مهم درباره ي مكانيسمهاي دفاعي آن است كه افراد معمولا از تعدادي از اين مكانيسمها در يك زمان در برابر اضطراب استفاده مي كنند ، و دوم اين كه در ميان اين مكانيسم هاي دفاعي ميزاني همپوشي وجود دارد. اين مكانيسم هاي دفاعي در دو ويژگي بسيار مهم مشترك هستند: 1- آنها در پي انكار يا تحريف واقعيت هستند ، يعني گرچه لازم اند ، اما بهرحال تحريف كننده اند.

2- اين مكانيسم هاي دفاعي ناهشيارانه عمل مي كنند.

 

انواع مكانيسم هاي دفاعي

1- واپس راني (سركوبي ، Repression): به بيان فرويد واپس راني حذف غيرارادي (و نه ارادي) چيزي از هوشياري است. واپس راني اساسا انكار وجود چيزي است كه براي ما ناراحتي يا درد به همراه دارد.

بايد توجه داشته باشيم كه كاركرد نخستين خود كمك به نهاد در پديد آوردن لذت و اجتناب از درد است. بوسيله انكار و واپس راندن ، خطر آني استيلا يافتن نهاد بر خود كاهش مي يابد. البته اضطراب در ناهشيار مي ماند – جايي كه ممكن است تمام انواع آسيب را متجلي سازد – اما تعارض هوشيار ديگر وجود ندارد.

در يك معنا واقعيتي نادرست (گرچه آنگونه كه فرد آن را درك مي كند ، درست است) تصوير مي شود كه فرد مي تواند در حيطه ي آن عمل كند. وقتي كه واپس راني به كار مي رود ، ديگر رهايي از آن بسيار دشوار است. مكانيزم واپس راني در نظريه فرويد در پيوند با رفتار روان رنجوري است.

 

2- انكار (denial): اين مكانيسم پيوندي نزديك با واپس راني دارد و به معناي نپذيرفتن و انكار وجود تهديد بيروني يا رويدادي آسيب زاست كه رخ نموده است.

 

3- واكنش وارونه (Reaction Formation): كه دلالت بر ظاهرساختن فعالانه تكانه مخالف است. براي مثال شخصي كه تحت فشار و نيروي شديد تكانه هاي جنسي تهديدآميز قرار دارد ، ممكن است اين تكانه ها را واپس راند و رفتاري را كه از نظر اجتماعي پذيرفته تر است ، جانشين آنها كند. واكنش وارونه زماني مشخص مي شود كه فرد در مبارزه با عملي غيراخلاقي ره افراط را مي پيمايد.

 

4- فرافكني (Projection): در اينجا تكانه هاي پريشان كننده به ديگري نسبت داده مي شود. در اين چهارچوب ، تمايلات هوس آلود ، پرخاشگرانه يا ساير تكانه هاي ناپذيرفتني در ديگران ديده مي شوند ، نه در خودمان. براي مثال وقتي فرد مي گويد: من از او نفرتي ندارم ، او از من متنفر است.

 

5- واپس روي (بازگشت): در اينجا فرد به دوره اي پيشتر در زندگي عقب نشيني مي كند كه براي او خوشايندتر بوده است و ناكامي و اضطراب حاضر ديگر در آن دوران وجود ندارد. او به يكي ديگر از مرحله هاي رشد رواني- جنسي بازگشت مي كند ، مثلا دوران كودكي كه امنيت بيشتري داشته است.

 

6- دليل تراشي (Rationalization): در اين مكانيسم ما دست به تفسيري دوباره از رفتار خود مي زنيم و بدين ترتيب ، موجب مي شويم كه آن رفتار عاقلانه تر و پذيرفتني تر جلوه كند. ما انديشه يا عملي را كه براي ما تهديدآميز است ، با قانع ساختن خود به اين كه تبييني عاقلانه براي آن وجود دارد ، توجيه مي كنيم. مثل اين كه اگر شخص مورد علاقه تان شما را تحويل نگيرد ، ناگهان داراي معايب بسيار مي شود.

 

7- جابجايي (Displacement): اگر به هر دليلي شيئي كه يكي از تكانه هاي نهاد را ارضاء مي كند ، در دسترس نباشد ، شخص ممكن است كه تكانه را با شيء ديگر معطوف كند ، اين جريان را جابجايي مي گوييم. مثال كودكي كه از پدر خود متنفر است و ترس از تنبيه مانع از بيان اين خصومت مي شود ، پرخاشگري خود را بر روي شخص ديگري جابجا مي كند.

 

8- والايش (Sublimation): اين مكانيزم با دگرگوني يا جابجايي خود تكانه هاي نهاد سروكار دارد. در اينجا انرژي غريزي به ديگر مجراها معطوف مي گردد. مجراهايي كه جامعه نه تنها آنها را مي پذيرد ، بلكه ستايش هم مي كند. براي مثال ، انرژي جنسي مي تواند به رفتارهاي آفريننده ي هنري معطوف گردد و والايش يابد.

فرويد معتقد بود كه شمار عظيمي از فعاليتهاي آدمي – به ويژه آنها كه سرشتي هنري دارند – تجلي تكانه هاي نهاد هستند كه به سوي مفرهاي قابل پذيرش اجتماعي جهتي دوباره يافته اند. والايش ارضاي كامل را به همراه نمي آورد بلكه منجر به افزايش تنش تخليه نشده مي گردد.

 

نتيجه اين كه فرايندهاي عقلاني مانند حل مسئله ، تصميم گيري ، و انديشه ي منطقي در فرد بر پايه تصوير درست و دقيق قرار ندارند. از ديد فرويد ، ما به وسيله ي نيروهاي دروني و بيروني خاصي جهت مي يابيم و كنترل مي شويم كه بدانها آگاهي نداريم و بر آنها كنترل عقلاني اندكي مي توانيم اعمال كنيم.

مكانيسم هاي دفاعي حياتي و ضروري اند و بدون آنها فرد دچار روان پريشي و روان رنجوري مي گردد ، و مدت زيادي نمي تواند زنده بماند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 10:36  توسط الهام  | 

روانشناسی زیگموند فروید

 

انواع مراحل روانی- جنسی رشد شخصیت

مقدمه: فروید تعارضهای نیرومندی را با ماهیت جنسی در نوزاد و کودک خردسال شناسایی کرد ، تعارضهایی که به نظر می رسیدند پیرامون ناحیه های خاصی از بدن گردش می کنند. همچنین او اعتقاد داشت که در سنین مختلف هر ناحیه بدن اهمیت بیشتری می یابد ، یعنی مرکز تعارض می شود. و از این رو دست به تدوین نظریه مراحل رشد روانی – جنسی زد که طی آن کودک در هر مرحله تحت تاثیر یک ناحیه شهوت زای بدن قرار می گیرد. یک ناحیه ی شهوت زا منطقهای از بدن است که به تحریک حساس است ، هنگامی که چنین ناحیه ای به طریقی مورد نوازش ، مالش یا تحریک قرار گیرد ، احساسی خوشایند پدید می آید.

در هر مرحله رشد ، تعارض وجود دارد که باید پیش از آنکه نوباوه یا کودک بتواند پا به مرحله بعد بگذارد ، به شکل رضایت بخشی حل شود. گاهی فرد مایل نیست یا نمی تواند از مرحله ای به مرحله بعد برود ، به این دلیل که تعارض حل نشده است و یا به این دلیل که نیازها به صورت افراطی ارضاء شده اند ، که او نمی تواند به مرحلهای بعد پا بگذارد. در هر مورد گفته می شود که فرد در این مرحله رشد تثبیت شده است. در تثبیت بخشی از زیست مایه (انرژی روانی) در همان مرحله رشد به شکلی نیروگذاری شده باقی می ماند و انرژی کمتری برای مرحله های بعد جا می گذارد. محور این مراحل روانی – جنسی سایق جنسی کودک است.

 

الف- مرحله ی دهانی

نخستین مرحله رشد روانی – جنسی سال اول زندگی است. در طول این دوره ، دهان منبع اصلی لذت کودک است. این لذت ناشی از مکیدن ، گازگرفتن ، و بلعیدن همراه با احساس لبها ، دهان و گونه هاست.

دو نوع فعالیت در طول این مرحله انجام می گیرد: رفتار جذب کننده ی دهانی (فرو بردن ، مثل غذاخوردن) ، رفتار پرخاشگرانه ی دهانی (تف انداختن).

بزرگسالی که در مرحله ی جذب دهانی تثبیت شده است به طور افراطی در بند فعالیتهای دهانی است. رفتارهایی مانند خوردن ، نوشیدن ، سیگار کشیدن ، بوسیدن و ... اگر شخصی در کودکی بیش از حد ارضاء شده باشد ، شخصیت دهانی او در بزرگسالی مستعد خوش بینی مفرط و وابستگی زیاد خواهد بود. از آنجایی که این افراد در کودکی بیش از اندازه لوس شده اند ، اتکایشان به دیگران برای ارضای نیازهایشان تداوم می یابد ، در نتیجه بسیار زودباورند. هر چه را که به آنها گفته می شود می پذیرند و بی اندازه به دیگران اعتماد می کنند ، این گونه افراد در سنخ « شخصیت پذیرا » یا « منفعل دهانی » قرار می گیرند.

دومین مرحله دهانی ، مرحله پرخاشگر دانی در طول رویش دردناک و ناکام کننده ی دندانها رخ می دهد. اشخاصی که در این مرحله تثبیت شده اند مستعد بدبینی ، خصومت و پرخاشگری مفرط هستند. این افراد احتمالا اهل جدل و طعنه گویی هستند و در مقابل یدگران سخنان گزنده و گرایشهای آزارگرانه نشان می دهند. رشک بردن به دیگران در این اشخاص دیده می شود و به طور مستمر سعی در چیرگی ، استثمار و زیر نفوذ قرار دادن افراد دیگر دارند. این سنخ شخصیت « آزارگرانه دهانی » نیز نامیده می شود.

مرحله دهانی هنگام از شیر گرفتن کودک پایان می یابد.

 

ب- مرحله ی مقعدی

مرحله ی مقعدی در پایان 2 سالگی با آموزش کودک برای توالت رفتن آغاز می شود. فروید تجربه این آموزش را برای رشد شخصیت حیاتی می داند. دفع مدفوع موجب لذت کودک می شود ، اما با شروع آموزش آداب توالت او باید یاد بگیرد که این لذت را به تاخیر اندازد.

 

پ- مرحله ی آلتی: حل عقده ی ادیپ

این مرحله در حدود 4 یا 5 سالگی آغاز می شود. کودکان در این سن رغبت زیادی به اکتشاف و دستکاری اندامهای تناسلی خود و دیگران نشان می دهند. لذت از ناحیه تناسلی ناشی می شود و این امر نه تنها از طریق رفتارهایی مانند استمناء ، بلکهاز طریق خیالپردازیها نیز صورت می گیرد.

تعارضهای مرحله ی آلتی آخرین مرحله رشد پیش تناسلی یا کودکی را شامل می شوند و از نظر حل شدن ، پیچیده ترین تعارضها هستند. چرا که هنجارها و ارزشهای اجتماعی به شدت آنرا طرد و نفی می کند. تعارض بنیادین مرحله آلتی در پیرامون میل ناهشیار کودک به زنانی با والد غیر همجنس جای می گیرد که همراه است با میل ناهشیار کودک به جانشین شدن یا حتی از میان برداشتن والد همجنس.

از اینجا عقده ادیپ (Oedipus Complex) شکل می گیرد. این نام یکی از اسطوره های یونانی است که از نمایشنامه ی ادیپ شهریار (Oedipus Rex) به نگارش درآمده است. در این داستان ، ادیپ جوان پدرش را می کشد و با مادرش ازدواج می کند ، بی آنکه آن زمان بداند که آنها کیستند.

عقده ادیپ از آنجا شکل می گیرد که پسر به مادرش عشق می ورزد و نسبت به او احساس جنسی دارد اما در این میان پدر رقیب و یک تهدید می باشد. این امر باعث می شود که در کودک ترس خاصی در مورد آلتش شکل می گیرد. او می ترسد که پدرش اندام خاطی وی را که منبع لذت و هوسهای جنسی او هستند ، قطع کند. بدین ترتیب در کودک « اضطراب اختگی ، Contrition anxiety  » پدید می آید.

ترس پسر از اختگی چنان نیرومند است که او مجبور به واپس راندن میل جنسی نسبت به مادرش می شود. فروید جریان را حل تعارض ادیپ می نامد. این جریان شامل جایگزینی مهری پذیرفته تر به جای میل جنسی به مادر همانند سازی گسترده با پدر است. بدین ترتیب یکی از نتایج حل عقده ادیپ شکل گیری « فراخود » است.

فروید درباره ی عقده الکترا (Electra Complex) کمتر توضیح داد. در اسطوره های یونانی الکترا برادرش را با نیرنگ وادار به کشتن مادر و معشوق مادرشان کرد ، زیرا این دو پیش از این پدر الکترا را به قتل رسانده بودند. دختر نیز مانند پسر ، اولین موضوع عشق اش مادر است که نخستین منبع غذا ، مهر و امنیت او در کودکی است. اما در خلال مرحله ی آلتی پدر موضوع جدید عشق دختر می شود. او در می یابد که که پسرها دارای اندام جنسی برآمده هستند و دخترها چنین چیزی ندارند. دختر مادرش را به خاطر شرایط اختگی و در نتیجه فرودستی سرزنش می کند و در مقابل عشق خود را به پدرش منتقل می کند ، زیرا پدر مالک آلتی بزرگ است. با این حال دختر در کنار عشق ، به پدر رشک هم می ورزد. بدین ترتیب در دختر حالت « غبطه آلتی ، Penis envy » پدید می آید. بدین جهت می بینیم که هم در دختر و هم پسر ، اضطراب آلتی و غبطه آلتی بدین ترتیب شکل می گیرد که دختر احساس می کند آلتش را از دست داده است و پسر می ترسد که مبادا آن را از دست بدهد.

منش یا شخصیت آلتی نشانهایی از خود شیفتگی شدید بروز می دهد و در این حال هر چند تلاش مستمری برای جذب جنس مخالف انجام می دهد ، اما برقراری رابطه پخته دگرجنس خواهانه با دشواری همراه است. این افراد نیازمند آن هستند که صفتهای جذاب و بی همتایشان به طور پیوسته مورد شناخت و تحسین قرار گیرد. آنها تا زمانی که چنین حمایتی را دریافت می کنند ، کارکردشان خوب به نظر می رسد ، اما با از دست دادن آن مورد هجوم احساسهای بی کفایتی و حقارت قرار می گیرند.

مردی که شخصیت آلتی دارد گستاخ ، خودبین و متکی به نفس است. این افراد همواره مردانگی شان را – برای مثال از طریق تصاحب کردنهای جنسی مکرر – به رخ می کشند یا نمایان می سازند.

زنی که شخصیت آلتی دارد در زنانگی خویش اغراق می کند ، و قریحه و فریبندگی خود را جهت در هم شکستن و تسخیر مردان به کار می گیرد.

 

برداشت فروید از ماهیت انسان

فروید تصویری جذاب و خوشبینانه از سرشت انسان ترسیم نکرد ، بلکه کاملا برعکس عمل نمود. در تصویر او آدمی مرداب تاریکی است که همواره در ان تعارضی در حال جوش و خروش است. فروید با لحنی بدبینانه ما را محکوم به کشاکش با نیروهای درونی مان توصیف می کند. کشاکشی که تقریبا همیشه به شکست ما ختم می شود.

در نظام فروید تنها یک هدف غایی و اساسی در زندگی وجود دارد و آن « کاهش تنش » است. ما باید تلاش کنیم که تا حد ممکن از تنش به دور باشیم.

فروید در مورد موضوع اراده ی آزاد در برابر جبرگرایی (جبر و اختیار) در مورد انسان دیدی جبرگرایانه داشت. هر چیزی که انجام می دهیم یا می اندیشیم (و حتی در رویا می بینیم) از پیش به وسیله ی نیروهایی گریزناپذیر و نامرئی در درون ما رقم خورده است.

اما آیا انسان می تواند از طریق اندیشه و استدلال (که خود را تشکیل می دهد) از این وضعیت رهایی یابد؟ بنابر نظریه فروید ، خیر. انسان خردگرایی که سرنوشت خود را تحت کنترل دارد و به شکلی خودجوش بر پایه ی استدلال و منطق عمل می کند ، زیر بار سنگین نهاد از هم می پاشد. این نهاد است ، و نه خرد (یا خود) که صاحب اختیار ماست. اندیشه و استدلال صرفا خدمتگزارانی هستند که تنها در خدمت نیازهای نخستین ما عمل می کنند ، و این خود یک کار تمام وقت است. فروید درباره ی انسان نوشت: در کل جنبه های اندکی را در انسان خوب یافته ام ، بنابر تجربه من آنها آشغال اند!

 

 

 

نظر شخصی خودم این است

یک نهاد کنترل شده و هدایت شده ، یک خود قدرتمند و توسعه یافته و یک فراخود اصلاح شده

می تواند آدمی را به بیشترین حد از آرامش و کمترین حد از تنش رهنمون سازد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 10:33  توسط الهام  |