تبليغاتX
عاشق شو تا مرز جنون

عاشق شو تا مرز جنون

دوستان عزیز

یه لینگ بسیار خوب همه می تونن برن اینجا هر چی خواستن سفارش بدن http://www.frotel.com/ads-reg.php?moarref=3242

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت8:23توسط الهام | |

آری همیشه قصه این چنین بوده است گفتی از دلتنگی هایم دیگر سخنی نگویم من امشب دلتنگی هایم را به دست باد سپردم تا این باد با دلتنگی هایم چه کند آیا دلتنگی های مرا به دریا خواهد برد؟ و فریادش را با فریاد موج های بیتاب یکی خواهد کرد؟ یا در این شب بارانی ... بر سنگفرش کوچه ی خلوت جاریش می کند یا شاید در شبی مهتاب آن را به نگاه یک غریبه که به ماه خیره شده بسپارد! یا شاید در پگاهی سرد در گوش دو پیکر خسته در خواب زمزمه اش کند! آیا کسی دلتنگی های مرا خواهد شنید؟ دلتنگی هایم را به باد سپرده ام... شاید این باد دلتنگی مرا در گوش تو ای ناب تر از غزل هایم زمرمه کند! بگذار برایت بگویم که امشب سخت دلتنگت هستم...............!

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت11:16توسط الهام | |

vbhjh

+نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت7:48توسط الهام | |

وقتی قلم به شوق تو می نگارد، وقتی دلم به فکر ساختن جامه ای سترگ و پرداختن واژه هایی ژرف و شگرف می افتد؛آنگاه عظمت و شکوه نامت همچون خورشید،چشم هایم را به فراوانی نورفرامی خواند و من غرق در کلمات آسمانی ، به تو می اندیشم ان الحسین (ع) مصباح الهدی و سفینة النجاة! آن گاه زمانه تصویری از دریا کشید؛ دریایی سرخ و زلال، مثل غروبگاهان خورشید، مثل امواج در هم تنیده شفق. تصویری که توانست عظمت انسان را از گودال قتلگاه، تا منتهی الیه آسمان نمایان سازد. آن گاه که هدایت انسان، با کشتی شهادت آغاز می شود و بشر فرود آمده از آسمان، از گرداب خاک به سدرة المنتهای افلاک عروج می کند. چه کسی می تواند به عظمت نورانیت نور در ظهر طاقت فرسای غربت پی ببرد؟! آن گاه که از کویر کربلا، چشمه چشمه حکمت می جوشید و شهادت در کام عطشناک زمین به گوارایی می رسید، عاشورا رقم می خورد تا مسیر هدایت این بار نه از مکه و مدینه، بلکه از کربلا آغاز شود. عاشورا، آخرین ثانیه های به بار نشستن تلاش هزاران پیامبر بود. عاشورا، واپسین لحظات دلواپسی حضرت زهرا (س) بود که در بغض غریبانه امام حسین (ع) جاری می شد. * * چگونه بپرهیزد از "شهادتی" که به خاطر آن، هستی یافته است. چگونه از شهادت گریزان باشد؛ که ازلی ترین سمبل شهادت،وجود جاودانه ی خود امام حسین (ع) است. چگونه می تواند به صلح با امثال یزید بیاندیشد؛ صلحی که حتی غضب خداوند را بر می انگیزد؟! آن گاه است که این سخن به کمال زیبایی می رسد:هیهات مناالذلة! چگونه می شود سفیر عشق خداوند بود و تلاش هزاران پیامبر را نادیده گرفت؟ تمام آن تلاش ها، هدایت ها، پیام ها، صحف، تورات، زبور، انجیل، فرقان، یعنی تمرین عاشقانگی برای سرافرازی در صحنه ایثار، ایثار جان و تن در مسلخ عشق! و چه زیبا امتحانی در جریان است که از کودک شیرخواره، تا مرد کهنسال میدان، می توانند تا خط پایان، عاشقانگی خود را در معرفت خداوند به نمایش بگذارند. تشنگی بهانه ای بیش نیست، برای حضرت علی اصغر که برای شهادت شتاب می کند! دریای کرامت سقا را چه جای حسرت به مشک های بخیل، آنگاه که اشک های عاشقانش را کرانه ای نیست! بگذار ندانند که اینان را زیستن جز تکلیف الهی و مرگ، جز عروجی عارفانه نیست! حضرت قاسم(ع) را چه جای نگرانی از فقدان زره، مهم، سهم لذتی است که از شهادت می برد! بگذار هر چه نیزه دارند بشکنند، بر جان عاشق نور؛ شوقی جز تکثیروذوقی جز تکبیرنیست. چگونه می تواند شِکوه کند، آن روح سترگ و بشکوه، که فخر آسمانیان است و رشک زمینیان! گودال قتلگاه، جز تصویری از اتحادعشق و عاشق و معشوق نیست! این دایره، دایره عشق است و این حلقه، وعدگاه وحدت عاشق و معشوق؛ حلقه ای که مسلخ عاشقانه اش مصداق "ثارالله" و غربت سرشار از اندوهناکی اش، تفسیر "والوتر الموتور" است. حلقه مي‏زنند اشك‏هايم، در طواف نامت و دلم، همپاي اشك‏ها، رهسپار كربلاي يادت مي‏شود و نام آسماني‏ات را بوسه باران مي‏كند. مولا جان، هرگاه عطر نامت بر خيالم مي‏وزد، دل به لحظه‏هاي عاشورايي‏ات مي‏دهم و سرشار از يادت، رو به روي گلدسته‏هاي دعا مي‏ايستم و سلام مي‏دهم؛ «السلام عليك يا ابا عبداللَّه‏(ع) ». سلام بر تو و غريبانه‏هايت! سلام بر تو و زخم‏هايت! سلام بر تو و گل‏هاي سرخ گلستانت كه حتي بين تمام لاله‏ها، برترين اند! سلام بر تو و آنکه روزی در پگاهان آدینه؛ جاده‏هاي انتظاررا پشت سر خواهد گذاشت و لبریز از نامت،عدالت را جار خواهد زد. خدایا همه اونایی که دلاشون آسمونیه ،نگاهشون بارونیه ،خنده هاشون بی ریاست، گریه هاشون رنگ یه دنیا شبنمه به همه چیزاهایی که تمنای درونیشونه برسون وعده ما یه سال دیگه کرب و بلا یه سحر زیر نور ماه، باشور اشک ، میدون مشک روبروی گنبد شاه منزلگه عشاق دل آگاه حسین است بهترو ساده ترین راه حسین است ازمردم گمراه جهان راه مجویید نزدیکترین راه به الله حسین است

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت12:47توسط الهام | |

یا صاحب الزمان(عج) امان ز لحظه ی غفلت که شاهدم هستی!!!!! نمی دانم غیبت تو از کجا شروع شد؛ اما شاید از آن لحظه ای که آدم طعم میوه ی ممنوعه را چشید، تو به غربت تن دادی. شاید همان لحظه ای که خناس وارد وجود آدم گشت، تو غایب شدی. غیبت تو از آن لحظه ای شروع شد که حیا در بازار دیدگان تو به تاراج رفت، معرفت گمنام شد و عشق را با ترازوی هوس سنجیدند. غربت تو از آن لحظه ای شروع شد که حتی امر امامت را جاه طلبانی چون عمویت جعفر کذاب به بازی گرفتند و از آن پس چقدر زیاد شدند جعفرهای کذاب و مهدی های دروغین. غیبتت شاید آنگاه بود که من در نگاه تو به دنبال خویش گشتم و به جای تو، نفس سرکشم را پسندیدم. غربت تو از اولین لحظه ی غفلت من آغاز شد، از آن لحظه ای که چشمانم به جای دیدن نور تو رنگهای دنیا را پسندید، از آن لحظه ای که سنگینی سکوت تو مرا به فریاد به سوی خویش واداشت. آری مولا جان! غیبت تو از اولین گناه من شروع شد. و من بارها فهمیدم که تو غایب نیستی، و هزاران بار اعتراف کردم که: یار نزدیک تر از من به من است وین عجب بین که من از خود دورم !!!!! آقا! من غایبم. در صراط مستقیمی که تو هستی من نیستم. من راه را گم کرده ام و از تو دور شده ام و گرنه صراط مستقیم که هیچگاه غایب نمی شود. مهدی جان التماس دعا

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت8:34توسط الهام | |

وقتی قلم به شوق تو می نگارد، وقتی دلم به فکر ساختن جامه ای سترگ و پرداختن واژهایی ژرف و شگرف می افتد؛آنگاه عظمت و شکوه نامت همچون خورشید،چشم هایم را به فراوانی نورفرامی خواند و من غرق در کلمات آسمانی ، به تو می اندیشم ان الحسین (ع) مصباح الهدی و سفینة النجاة! آن گاه زمانه تصویری از دریا کشید؛ دریایی سرخ و زلال، مثل غروبگاهان خورشید، مثل امواج در هم تنیده شفق. تصویری که توانست عظمت انسان را از گودال قتلگاه، تا منتهی الیه آسمان نمایان سازد. آن گاه که هدایت انسان، با کشتی شهادت آغاز می شود و بشر فرود آمده از آسمان، از گرداب خاک به سدرة المنتهای افلاک عروج می کند. چه کسی می تواند به عظمت نورانیت نور در ظهر طاقت فرسای غربت پی ببرد؟! آن گاه که از کویر کربلا، چشمه چشمه حکمت می جوشید و شهادت در کام عطشناک زمین به گوارایی می رسید، عاشورا رقم می خورد تا مسیر هدایت این بار نه از مکه و مدینه، بلکه از کربلا آغاز شود. عاشورا، آخرین ثانیه های به بار نشستن تلاش هزاران پیامبر بود. عاشورا، واپسین لحظات دلواپسی حضرت زهرا (س) بود که در بغض غریبانه امام حسین (ع) جاری می شد. * * چگونه بپرهیزد از "شهادتی" که به خاطر آن، هستی یافته است. چگونه از شهادت گریزان باشد؛ که ازلی ترین سمبل شهادت،وجود جاودانه ی خود امام حسین (ع) است. چگونه می تواند به صلح با امسال یزید بیاندیشد؛ صلحی که حتی غضب خداوند را بر می انگیزد؟! آن گاه است که این سخن به کمال زیبایی می رسد:هیهات مناالذلة! چگونه می شود سفیر عشق خداوند بود و تلاش هزاران پیامبر را نادیده گرفت؟ تمام آن تلاش ها، هدایت ها، پیام ها، صحف، تورات، زبور، انجیل، فرقان، یعنی تمرین عاشقانگی برای سرافرازی در صحنه ایثار، ایثار جان و تن در مسلخ عشق! و چه زیبا امتحانی در جریان است که از کودک شیرخواره، تا مرد کهنسال میدان، می توانند تا خط پایان، عاشقانگی خود را در معرفت خداوند به نمایش بگذارند. تشنگی بهانه ای بیش نیست، برای حضرت علی اصغر که برای شهادت شتاب می کند! دریای کرامت سقا را چه جای حسرت به مشک های بخیل، آنگاه که اشک های عاشقانش را کرانه ای نیست! بگذار ندانند که اینان را زیستن جز تکلیف الهی و مرگ، جز عروجی عارفانه نیست! حضرت قاسم(ع) را چه جای نگرانی از فقدان زره، مهم، سهم لذتی است که از شهادت می برد! بگذار هر چه نیزه دارند بشکنند، بر جان عاشق نور؛ شوقی جز تکثیروذوقی جز تکبیرنیست. چگونه می تواند شِکوه کند، آن روح سترگ و بشکوه، که فخر آسمانیان است و رشک زمینیان! گودال قتلگاه، جز تصویری از اتحادعشق و عاشق و معشوق نیست! این دایره، دایره عشق است و این حلقه، وعدگاه وحدت عاشق و معشوق؛ حلقه ای که مسلخ عاشقانه اش مصداق "ثارالله" و غربت سرشار از اندوهناکی اش، تفسیر "والوتر الموتور" است. حلقه مي‏زنند اشك‏هايم، در طواف نامت و دلم، همپاي اشك‏ها، رهسپار كربلاي يادت مي‏شود و نام آسماني‏ات را بوسه باران مي‏كند. مولا جان، هرگاه عطر نامت بر خيالم مي‏وزد، دل به لحظه‏هاي عاشورايي‏ات مي‏دهم و سرشار از يادت، رو به روي گلدسته‏هاي دعا مي‏ايستم و سلام مي‏دهم؛ «السلام عليك يا ابا عبداللَّه‏(ع) ». سلام بر تو و غريبانه‏هايت! سلام بر تو و زخم‏هايت! سلام بر تو و گل‏هاي سرخ گلستانت كه حتي بين تمام لاله‏ها، برترين اند! سلام بر تو و آنکه روزی در پگاهان آدینه؛ جاده‏هاي انتظاررا پشت سر خواهد گذاشت و لبریز از نامت،عدالت را جار خواهد زد. خدایا همه اونایی که دلاشون آسمونیه ،نگاهشون بارونیه ،خنده هاشون بی ریاست، گریه هاشون رنگ یه دنیا شبنمه به همه چیزاهایی که تمنای درونیشه برسون وعده ما کرب و بلا یه سحر زیر نور ماه، باشور اشک ، میدون مشک روبروی گنبد شاه منزلگه عشاق دل آگاه حسین است بهترو ساده ترین راه حسین است ازمردم گمراه جهان راه مجویید نزدیکترین راه به الله حسین است

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت8:28توسط الهام | |

طوفان شد و شاخهء گل ياس شكست.
 در ديدهء مرد اشك الماس گذشت
بر سينهء مشك.تير جانسوزي خورد
يك علقمه ائينهء احساس شكست


.هر گاه دلي به عشق مي انديشد.پراز ابرهاي احساس و حماسه ميشودو مي بارد. پر از صداي پرندگان.
كربلا سرزمين عشق و  احساس و حماسه و درد است... كربلا گستريه عاطفه هااي .پاك جانهاي تشنه افلاك.
امروز تمام هستي به حسين ميبالد.  ؟امروز تمام اقيانوس ها. عطش خيمه هاي او را دارن.
باد ميوزد. ابرها را كنار ميزند..افتاب ميايد.صداي سم اسب ميايد..خوشابحال انكس كه امروز متواضعانه.؟
از خرمن گنبد حسين.خوشه ميچيند.و ياد اون در كنار فرات ارام ميگيرد.؟خانداني از اهل بيت خود بهتر؟.سراغ داريد.
..خداوند به همه شما جزاي خير دهد.اين حياط مدرسه  اين كبوترهاي معصومي كه ما روزي به انها دانه ميداديم.
 اين همان كوچه.اين همان خانه.همان درگاه. اين همان ايوان  همان تكيه همان در. اه.؟. اهسته اهسته.
اندوه تو را به گلها گفتم.پر پر.. پژمرده شدن. غصه هاي تو را به آسمان گفتم. ابري غليظ شدن.
 طوفان شد تكرك شد. و پريشان و بي قرار باريد. پائيز كه برگها. را زرد نمي كند.؟؟ اين داستان
 سوزناك دل ما و رهروان توست. كه ما پاي حرف حق ايستادن را در مدرسه رهروي تو آموخته ايم؟
امشب باز تكه اي از اسمان ميان حافظه ماست.ما عابران معرفتيم.
و خوشا به حال ما كه قلبي داريم. كه در ان چشمه خورشيد است. ياد تو سيال است زمين بيابان بي كسيست. 
اشكها چون دانه هاي گرم.  چون.گردنبد مراواريد از هم كسسته ميريزند.جوانان سر به شانه هم ميگذارند.
و در گوش هم دلتنگي اقاشونو زمزمه ميكنن. و من خودم. به دعاي ايشان مشغولم.. ؟در بعضی شهرها برف باريد است..
سفيدي. همجا را پوشانيده است.اي درخت انار اي انارهاي كه اين سو و ان سو افتاده ايد.دانه  دانه سرخ
بر اين سجاده سپيد.؟بر خيز بيا اي دوست.كه ما پير غلامان حسين ايم.گفتم جواني يادت هست.؟
.سياه پوشيده و گلاب زده. همراه هم .اه اي عطر شكوفه هاي جواني.صداي رويش راه او را.در عالم ميشنوم.
 كه اين راه و اين عشق  تعطيل .شدني نيست.چنانكه ماه و خورشيد تعطيل نمي شوند.؟ كه تا حقيقت هست.
 اين راه و اين عشق هم هست.حتي اگر.كره زمين از ان طرف بچرخد؟.حسين جان.تا اني كه زنده ام.تركت.نميكنم.
در راه تو ديروز امروز است و فردا؟. باشد انان كه فردا به دنيا مي ايند.عاشقتر باشن..؟؟
 كه كتابها همه راوي حقيقت توست. تيك تاك تيك تاك. .ميگذرد.فرصت بلاتكليفي نيست.؟؟
؟ كه دنيا جاي دل دل كردن نيست. يا سمت حسين.؟ يا..؟بايد با صداي بلند سمت خودت را اعلام كني. ؟
خواستم سلامي خدمت شما دوستان عزيز عرض كنم.  و هم ياد بكنم از هموطنان جان.
كه در كنج كنج در  گوشه گوشه اين عالم.
 هستن. و الان با دلشون وقت پريشون بازيست. وقت قرار گرفتن. در سمت حضرت عشق با صداي بلنده.؟؟.
الان چقدر هم وطن داريم كه. ارزوي  يك چكه تكيه هاي تهران را دارن. يا هر شهري.
 ارزوي يك چكه هيت هاي كه در سرزمين ما هست دارن.؟ هر كجا كه دلي مي  باشه ياد امام حسين هم هست.؟
هر كجا كه يك نفر ايراني باشه. و ماه محرم باشه. اونجا تكيه هم هست.و ياد حضرت سيد شهدا گراميست.
در هر صورت اين بهانه اي شد كه به هم وطنان در گوشه گوشه عالم.در حال زندگي كردن هستن و ياد اين روزها
 و اين شبها هستن. و در غريبي دلشون با امام حسين (ع) هست. يك سلامي مخصوص جداگانه عرض كنم.؟
.درود به رندي كه.چون پياله گرفت.نخست ياد حريفان خسته جان افتاد.؟دستي كه مرهم است.بر اين زخم هاي
جاري. كه ياد تو سيال است. از محرم  تا محرم. وارث راه توايم.در روستاها شهرها بالا و پايين. اين سو ان سو..
..مخفف اسم همه شيعيان خودت تويي.راز مشترك
مردمان اين سرزمين اسم توست.در اين روزها شب كه  ميشود ؟خرده هاي خيال را به نخ ميكشم.
و با دل شهري شده ام. در پي مردان هيتي سينه زنان دعا گويان به ميدان ها ميروم.
  بر كف نماند چيزي.غير از دلي شكسته. در اتش اراميدن پروانه هاي خسته..
حسين جان. مثل آسمان پاکي اي خداي مهرباني ها مردمان اين سرزمين حسيني را درياب
خوب ما که از تو سرشاريم
ما را نگذار بيهوده اسير ارزو بمانيم..اگر دنياي روياهايمان سراسر زيرو رو گردد
فقط يک حرف مي ماند.
.خوشه خوشه تشنهء نام سرخ توايم .يا حسين..

 

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت13:12توسط الهام | |

 

زمزمه های بارانی

 

عشقی که قلب منجمـــــــدم را مذاب کرد

ما را به جـــــــرم با تو نشستن کباب کرد

یک شعله عشق در شب چشمم نفس کشید

یک آیه از نگــــــــــاه تو را مستجاب کرد

چشمت همیشه منتظر چیــــــــز تازه ایست

چیزی شبـــــیه آنچه دلـــــــم را مجاب کرد

این مرغک شکســــته پَرآرام و سر به زیر

پسکوچه های ذهـــــــــــــن مرا انتخاب کرد

لعنت به چشم خســــــــــته ی بارانی ِ خودم

یک شب تمام نقشــــــــه ی مارا بر آب کرد

امشب تو نیســـــــــــــــــتی و برای گریستن

باید تمــــــــــــــــــام غربت ما را کتاب کرد

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت9:16توسط الهام | |

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

هر چي مهربونتر باشی،بيشتر بهت ظلم ميکنند.

هر چي صادق تر باشي،بيشتر بهت دروغ ميگند.

هر چي دلسوزتر باشي،بيشتر سرت کلاه ميذارند.

هر چي قلبت رو آسونتر در اختيار بذاري، راحت تر لهش ميکنند.

هر چي بيشتر به فکر ديگران باشي،بيشتر حقت رو ميخورند.

هر چي خودت رو  خاکي تر نشون بدي،واست کمتر ارزش قائل میشن

+نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت9:4توسط الهام | |

تا سرزمين نور راهی نيست.اگر سعادتش را داشته باشی و همتي، می توانی در اين بهشت گمشده قدم بگذاری و نفس تازه کنی.
تا سرزمين نور راهی نيست و اين را تو خوب می دانی دل من که نمی گذاری به شهر دود و آهن و سيمان عادت کنم و به بوی نامانوس ادکلنها خو بگيرم..
من نمی توانم به تو حق ندهم که در ازدحام خيابانها و هياهوی حراجها ، احساس غربت نکنی .
من به تو نمی توانم حق ندهم که بيقرار نباشی و به ياد روزهايی که بوی اسکناس نداشت ، بيتابی نکنی.
من به تو نمی توانم حق ندهم که درپی آن آمدهای صاف و ساده و صادق ، آن مردان بزرگ و صميمی و بی ادعا نباشی . مردانی که آميزه ای از حماسه و ايمان بودند و از نفسهايشان رايحه نجيب عشق به مشام ميآمد.  همانان که در چشمهايشان برقی آسمانی داشت و لبخندشان ، دريايی از اميد و مهربانی بود . همانان که ...

آه چه بگويم ! ‌! ‌! ‌!

دل من ! تو حق داری به جستجو برخيزی و از تنهايی در ميان انبوه آنانی که ديروز فراموش کرده اند و در ماراتن بی فرجام برخورداری در پی سبقت از يکديگرند، بنالی.
تو حق داری مرا با گذشته ام مقايسه کنی و تفاوتهايم را به رخم بکشی.و به من که گاهی از دست تو کلافه و مستاصل می شوم، صراحتا بگويی که قرارمان اين نبود.
من می دانم که بايد تا دير نشده در برنامه هايم تجديد نظر کنم .
من ميدانم که اگر می خواهم در امتحان قيامت مردود نشوم فکری به حال اين همه تجديدی هايم بکنم.
من نميدانم که چرا اين قدر با تو و با خود بیگانه شده ام و زرق و برق دنيا چگونه مرا فريفته است که مجال انديشيدن و رسيدگی به اعمالم را ندارم.
من گر چه بسيار ميدانم ، اما نميدانم که چرا از دانسته هايم بهره نمی گيرم و لغزشها يکی پس از ديگری مرا از قله ای که سر بر آسمان می سايید ، روز به روز به سمت دره ای که چون سياهچال تاريک است فرو می کشاند.
تو حق داری مرا نکوهش کنی و من سزاوارم که با کوله بار سنگينی از اندوه و ندامت سرزنش های تو را بشنوم و دم بر نياورم.

اينک سالهاست که ديگرصدای غرش توپخانه ها و هواپيماهای جنگنده به گوش نمی رسد و از آژير خطر و موج انفجار راکتها  و خمپاره ها خبری نيست. جنگ ظاهراٌ تمام شده است. اما تو باور نداری و مدام مرا سوال پيچ می کنی و نمی گذاری مثل بقيه آرام بگيرم و جسم خسته ام را به خواب بسپارم.

هنوز بيدارم و به ياران و دوستانی می انديشم که سبز زيستند و سرخ به بار نشستند.سينه سرخان مهاجری که به آسمان بال گشودند  و از قيد قفس تنگ زندگی و تن رهايی يافتند . رفتند تا بمانيم. سبز و سرافراز. آزاده و بی نياز.

می پرسی پس آنان را چه کرديم؟؟

می پرسی من در کدام جبهه، وکدام سنگرم؟و سلاحم چيست؟
من گرچه می توانم ساعتها برايت در اين باره سخنرانی کنم اما نميدانم چرا شرمساری به زبانم رخصت سخن گفتن نمی دهد.من بايد به سرزمين نور برگردم.
من شناسنامه ام را در آنجا گذاشته ام.
من آيينه ای را که هر روز خود را درآن می نگريستم و در آن می گريستم.
من  قمقمه ای که با آن عطشم را فرو می نشاندم.


من لباسهای خاکيم را که مرا ترغيب می کرد که خاکی باشم و تکبر نورزم .
من روياهايم را که خدمت به مردم بود
من . . . . . .  را در آنجا ، جا گذاشته ام.
چه لذتی دارد  رهايی از سکون و راهی شدن
چه لذتی دارد تماشای آفتاب هنگام طلوع و غروب در افق. آنگاه که به سرخی می گرايد.
چه لذتی دارد حضور در سرزمين لاله ها و همنشينی با ملائک در دياری که مجاور کربلاست و فضای آن از رايحه خوش ملکوت آکنده است.

خوشا به حال اهل سفر
خوشا به حال کسانی که از قيد خويش و تمنيات دنيا رسته اند و سبکبال تر از پرندگان ، پرواز را برگزيدند.
خوشا به حال . . . . . . . . . .

سرزمين نور سرشار از گفتنی های بسيار است که ناگفته مانده ،
سرزمينی ست که هر بار می توان آن را دوباره عاشقانه کشف کرد و به تماشای پلهايی نشست که زمين را به ملکوت آسمان متصل می کند و . . . . . .

« التماس دعا »

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت9:32توسط الهام | |

باز نغمه‌خوان پرستوي دلم پر مي‌كشد، قصه سفر دارد، به كجا؟ از او مي‌پرسم!
"به ديار جوانمردان، به سرزمين خون و عشق" واژه‌هاي كتابم را تك به تك بررسي مي‌كنم اما نامي از اين ديار در آن نمي‌يابم. برمي‌خيزم و با او همراه مي‌شوم تا دريابم جوانمردي كجاست و در آن چه مي‌گذرد. با هم به راه مي‌افتيم انگار اين سرزمين دل مرا ربوده است، نمي‌دانم چرا؟ اما اين مكان حتماً مقدس است كه چنين تأثيرگذار است. بوي لاله‌هاي آن دشت را حس مي‌كنم حتماً داريم نزديك مي‌شويم.
لحظات سپري مي‌شوند و ما هر لحظه به اين ديار نزديك‌تر مي‌شويم. زمان ديدار فرا مي‌رسد و در حالي كه سر از پا نمي‌شناسم پا به اين خاك مي‌گذارم. بوي لاله‌ها هر لحظه به مشاممان مي‌رسد، چنين است كه ما با لاله‌ها همگام شده‌ايم ديار عشق، ديار جوانمردي، سرزميني كه تن برادرانم را بوييده است، سرزميني كه جان برادرانم را درون خود فرو كشيده است، سرزميني كه با فرشته‌هاي آسماني زندگي كرده است و لبخندها و گريه‌ها، شكست‌ها و پيروزي‌ها و دعاهاي ندبه و كميل و… را ديده و شنيده است.
آه خداي من چقدر اين سرزمين زيباست گوشه گوشه اين سرزمين مكاني است آشنا. آنجا را خوب مي‌شناسم همان جايي كه برادر با كوله‌پشتي همراه با اسلحه به سمت دشمن مي‌تازيد و شمشير اسلام و قرآن را در قلب دشمن فرو مي‌برد. قدمهايم را فراتر مي‌گذارم تا نشاني از برادرانم بيابم. خاك اين ديار چقدر مقدس است،  مشتي از خاك برداشته و مي‌بويم، بر سر و صورت ماليده و به همراه خود مي‌برم. باز كمي جلوتر…
كلاه برادرم آن گوشه است نزديك مي‌شوم و آن را برمي‌دارم، پروردگارا چه مي‌بينم لاله‌اي زير اين كلاه روييده است از كجا سيراب شده نمي‌دانم؟ در اين بيابان كه آب نيست! نمي‌دانم؟!…
نسيمي از سمت شمال صورتم را مي‌نوازد و مرا به همراهي دعوت مي‌كند، دعوتش را پذيرفته و با او همراه مي‌شوم. جاده‌هاي خاكي و سوت و كور را سپري مي‌كنم. در كنار جاده نخلهاي بي‌سر را مي‌بينم كه هر كدام با صدايي خوش مشغول به تلاوت قرآنند! چه زيبا مي‌سرايند! آه نمي‌دانم اين نخلها با سكوت و تنهايي خود چه چيز به دشمن غاصب گفته بودند كه دشمن چنين تازيانه‌شان زده است.
از كنار نخلها عبور و جاده‌ را سپري مي‌كنيم. تانك‌هايي كه گرد و غبارش برادرانم را بر خود ديده‌اند جلوي رويم قرار دارند كنار هر تانك لاله‌هاي سرخ شهادت خوش صدا مي‌نوازند. با چشمي گريان همه آن لحظات را سپري مي‌كنم. خاكش را زير و رو مي‌كنم، تكه كاغذي مي‌يابم مي‌بوسم و آنرا بر مي‌دارم.
خط برادرم  روي آن است،موقع رفتن نيز با همين كلمات رهسپار شد "لا اله الا ا… وحده لا شريك له" او با اين كلمات آن سرزمين را بيشتر به من نشان داد و اين خاك را با خدا برايم معنا كرد.
نسيم رهايم نمي‌كند و مرا با خود مي‌برد. به آنجا كه تن برادران عزيزي در خاك سپرده شده "شهداي گمنام" لاله‌هاي سرخ از روي مزار تمامي آنها سر برآورده است. اين لاله‌ها با اشاراتي سلام مي‌كننند و ورود خواهرانشان را خوش‌آمد مي‌گويند. آن طرفتر را نظاره مي‌كنم كودكي را مي‌بينم كه سر از پا نمي‌شناسد و با گريه و زاري سجده كرده و خاك را مي‌بوسد. مي‌بويد، مي‌گريد و مي‌گويد اينجا جاي پاي پدرم است، اينجا خون پدر بزرگوارم بر زمين جاري شده است. اينجا بوي مهر و محبت پدرم را مي‌دهد. از اشك او همگي سر بر گريبان خود فرو برده و در اشك ديدار غوطه‌ور شده‌ايم. پيرزني با ناله جلو مي‌آيد و كودك را مي‌بوسد و بلند مي‌كند. نسيم رهايم نمي‌سازد و باز آهنگ سفر مي‌نوازد، دلم مي‌خواهد اندك مدتي در اينجا بمانم تا شايد برادرم محسن را بيابم اما هر چه مي‌مانم نشاني از او نمي‌يابم…
اما نه هنوز اميدوارم به آن خداي بزرگ . ندا به اين خاك مي‌گويم: اي خاك مقدس، اي سرزمين پاك، اي جاويد نشانده بر دنياي فاني نشان آن برادران را به من دادي اما نشان آخري را از كجا بيابم.
حال اين خاك مقدس هم كلام من است او مي‌خواهد ذره ذره وجود عزيزان را به ديگران نشان دهد تا فراموش نكنند كه چه گذشت در اين سال‌ها، چه آمد بر سر برادرانمان و چه خون دلها خوردند تا ما به آسايش و راحتي زندگي با عزت داشته باشيم پروردگارا، معبودا تو خود بهتر مي‌داني كه در شلمچه و اهواز و فكه و خونين‌شهر چه گذشت، تو خود شاهد بودي كه اين خاك‌هاي مقدس چگونه تحمل آن داغ‌ها و بلاهاي الهي را داشتند، تو خود شاهد بودي كه آنها لحظه‌اي از تو غفلت نكردند پس اي معبود من آنها را درياب كه پناهشان تويي و به ما بياموز كه هم‌صحبت آنها شدن سعادت دنيوي و اخروي مي‌خواهد و حال من اين سرزمين چنين بيان مي‌كنم:
سرزمين جاويدي كه جوانه‌ها را شكوفاند، سرزميني كه آنجا را بايد ديد تا درك كرد، بايد بوسيد تا فهميد بايد قدم گذاشت تا معنا كرد، سرزميني كه فرشتگان الهي لحظه‌اي از آن دل نمي‌كنند سرزميني كه جاويد مانده و يادآور خون برادرانمان است همان "ديار جوانمردان، سرزمين خون و عشق"…

روحشان شاد و یادشان گرامی باد

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت9:28توسط الهام | |

 

نزدیک عید که می شه هر سال یه سفربه مناطق جنگ می ریم و با شهدا بیعتی دوباره می کنیم

یاد باد آن روزگاران یاد باد

 

راهيان نور

براي سفر كجا را انتخاب كنيم ؟ به كجا برويم ؟ به زيارت ، به گشت و گذاري در طبيعت ، سفر علمي و ...

و يا مجموعه اي از همه اينها در يك سفر ؟‌

چند سالي است كه مناطق جنگي پذيراي مردمي هستند كه در پي يافتن نياز هاي روحي و معنوي خود راهي اين ديار مي شوند اگر با يكي از اين كاروانها همراه شده باشيد حتما با تمام وجد احساس كرده ايد كه با نزديك شدن به اين سرزمين فضايي وصف ناشدني به وجود مي آيد همه ترجيح مي دهند كه با خود و خدايشان خلوت كنند و اين نياز را خودم احساس كردم اين ديار نيازي به توضيح ندارد و سكوت نيزار ها خود همهمه اي شگرف است. نخلهاي بي سر خود حديثي مفصل دارند سوسنگرد ، هويزه ، طلائيه ، خرمشهر و شلمچه و ... كه راز هاي نهان بسيار دارد كه اين همه را هر گوش ناشنوايي هم به گوش جان خواهد شنيد آري روح شهداء حاضر است سرزمين متبركي است كه همچون كربلا رازهايش را با زائرش نجوا مي كند.

اينجا هرچه هست عشق است ، ايمان است ، زمزمه است ، اينجا تربت پاك شهيدان ، دلهاي عاشقان و باايمان را به سوي نور هدايت مي كند.

ما به سوي سفري حركت مي كنيم كه دلهاي براي آنها مي تپد چرا كه همه آنهايي كه در اين سرزمين آرميدند به نام و ياد سرور و سالارشان حسين (ع) قدم نهاده اند و چون نام آن بزرگوار در وجودشان است هر چه پيش آيد خوش است ما از جايي حركت كرديم به سوي كربلاي وسيع ايران ، شلمچه ، هويزه ، طلائيه و...

آرامشي خاص وجودم را فرا گرفته بود و جدا حس مي كردم كه قسمت من اين زيارت مي شود. زيارت كربلا! بعد از ظهر  به سوي اهواز حركت كرديم ، به سوي حديثهاي ناگفته شلمچه، به سوي شهداي گمنام طلائيه ، به سوي خود ، به سوي خدا و به سوي زمين « طوي »

حوالي نيمه شب به اهواز رسيديم به جايي رفتيم كه دور تا دور آن عكس شهيدان بودند ، عكس آنهايي كه ما را قابل دانسته و ميزبان ما شدند توفيق عظيمي بود.

صبح روز بعد به سوي اروند كنار راه افتاديم جايي كه هنوز شهيدان ما در آن هستند جايي كه نسيم آن بوي عطر شهيدان در اطراف مي پيچاند. جايي كه آن طرفش عراق است اما در واقع با خيانت بني صدر ما اين سرزمين را از دست داديم با وجود فاو صداي زجر و شكنجه رزمندگان اسلام به گوش مي آيد و لعنتمان را روز به روز بيشتر به صدام و صداميان مي كند.

بعد از ظهر به سوي شلمچه حركت كرديم در آن نزديكي نوشته بود « اين سرزمين مقدس است با وضو وارد شويد» به آنجا  كه رسيديم باورم شد كه اينجا شلمچه است غروب شلمه به نوك ميله هاي معبر و قله هاي انفجاري و سيم خاردار منعكس مي شد. سرخي خون شهيدان را نشان مي داد و مظلوميت مدافعان اسلام رامتبلور مي كرد.

خداوندا! عجب سفري است تصور من تنها ديدن و تفريح بود اما وجودم منقلب شد وقتي فكر مي كردم به اين نتيجه رسيدم كه بين من و ما و باور ما چقدر فاصله است و...

براي آنها كه با خلوص وارد اين سرزمين مي شوند شلمچه سر به دامانش مي گذارد. و قصه هاي ناگفته اش را زار زار مي گرايد. از فضلها مي گويد از سجده ها ، از عسق ، از عطش  و از كربلا براي آنها مي خواند غزل سبكبالاني كه زماني ، در اين خاك ، عاشورا را به صفحه تكرار كشاندند. بر تارك پيشاني تاريخ درخشيدند و از اين جا بهشت را به نظاره نشستند. شلمچه در آئينه نگاه آنها تصوير روزهايي را مرور مي كند كه عطر عشق و سجاده همه لحظه ها را پر مي كرد روزهايي كه همه سربازان مهدي (عج) را اسطوره هاي ملي و قهرمانان ملي و قهرمانان عشق ناميدند. نه خشونت طلبان بي منطق!!

باز هم بگو ... باز هم از حديثهاي ناگفته ات با ما بگو كه گوشهايمان از فريادهاي تكراري غوغا گراني كه دردشان بي دردي است خسته است تشنه نجواهاي شيرين توييم... اي خاك سراسر نور و حضور!

اي همه آنان كه دل چاك چاك علي را ديدند و اسب سركش هواي نفستان رام نشد چشم بگشاييد كه اين جا نخلها و سنگرها و بدنهاي پاره پاره ناله سر مي دهند!

دلم مي خواست تامنتهي زندگيم در اين سفر باشم اما...

صبح روز بعد در حاليكه زود از خواب بيدار شده رأس ساعت 45:7 در اتوبوسها بوديم يكي از كساني كه اعتقاد خاصي به شهداء‌ و اين سرزمين ها داشت برايمان صحبت كرد در همه كلاسش همين بود كه قدر خودتان را بدانيد و نهايت استفاده را بكنيد چرا كه به بقيع ايران مي رويد، ميرويد با شهداء پيمان ببنديد و به راستي شهيدان زنده اند و اعمال شما را ناظر هستند اما اين حرفها مگر درد وي را دوا مي كند تا كسي خودش اينها را نبيند احساس نكند باورش نمي شود.فردي كه مسلط به راههاي مناطق جنگي بود به عنوان راهنما اين مسير ها را توضيح مي داد و به سؤالات بچه ها پاسخ مي گفت.

دلم مي خواهد زودتر به طلائيه برسم به جايي كه سرزمين خدا خواهد بود چه بگويم ! اي كاش كلمات در قالب حرف مي گنجيد و قلم ، قلب را ياري مي كرد تمام دنيا در طلئيه خلاصه شده است و تمام حرفهاي دنيا در گلوي نيزار ها ماسيده است حس مي كردم تنها نخلهاي بي سر هستند كه خدا را مي شناسند وتنها زمزمه هاي عشاق كه از ميان نخلها با نامه هاي علي (ع) هم آوا شدند و همراه با رسول الله (ص) به معراج رفتند.

اي كاش در آن لحظات ديدار، زمان مي ايستاد. اي كاش نگاهم خشك مي ماند تا گوشه اي از اين سرزمين پرآشوب در نگاهم خشك مي شد. اي كاش وجودم قتدر به درك طلائيه بود اي كاش زبانم قدرت توصيف داشت چگونه توصيف كنم پاهاي برهنه را كه بي ريا به جلو مي رفت و چه بگويم از دلهايي كه همچنان ايستاده است و گاه رنجور و گاه شادمان است ؟

من در ذهن ايرانشناسي بيشتر تداعي مي شد اما در انتها پنداشتم كه هدف عشق شناسي است و من هرگز عشق را نشناختم اما هدف را باور كردم و قداست اين سرزمين را وشنيده ها را ديدم بعدازظهر به سوي هويزه و سوسنگرد حركت كرديم به سر مزار مطهر شهداي هويزه رفتيم ، رفتيم تاببينيم كساني كه چون ما دانشجو بودند چه كار كردند  درس را كنار گذاشتند و راه حسين را ادامه دادند وقتي از كنار عكس شهداء‌ رد مي شديم از خودم خجالت مي كشيدم كه بعد از شهداءما چه كرديم هر كدام از بچه ها اسم رشته تحصيلي شان را مي آوردند و آهي مي كشيدند در نظرم آمد آنها رفتند همه چيز را برايمان مهيا كردند حال وظيفه ما حفظ اين خون است با درس ، با آن آرمانهاي واقعي و...

شهيد علم الهدي نامش براي ما ياد آور حماسه و خون است ، يادش ياد آور اللّه اكبر جهاديان است اميدوارم راهش ادامه يابد.

بعد از خوردن ناهار در هويزه ، شهيد سوسنگرد را مشاهده كرديم هر مسيري كه حركت مي كرديم جاي يك لشكر ، يك گردان و... بوده است بايد حرمت اين مسير را نگاه داشت با ذكرصلوات.

...... به سوي شهر اهواز حركت كرديم عجب روزي بود. آن روز نسيم بهاري بوي عشق مي داد بوي شهادت لاله هاي خونين نينوا در آنجا بودند و تراب شفق گونه در اين سرزمين پاك ميزبان قدمهاي ما بودند آن روز وسعت خاطره ها در امتداد ذهنها ياد آور خون بود و قلب زمين ، تپش توپ ، نارنجك ، آر پي جي ، داشت و ترنم دعاي كميل و توسل در زوزه تركشها شنيده مي شد آن روز ، روز خدا بود اشك در چشمان افلاكيان هنگام نظارة پيوند عاشقانه زمينيان حلقه زده بودند و خورشيد در تابش آفتاب گونه لاله هاي خونين شرم حضور داشت.

شب كه به خوابگاه بر گشتيم فيلمي كه از توصيف مناطق جنگ ، تشييع شهداء ، گروه تفحص داشتند آن قدر اين صحنه ها جالب بودند كه همه مات مانده بودند لبخند شهيد و به راستي شهيدان زنده اند.

بعد ار اين كه چند تايي از بچه ها خوابيدند آن آقا فيلم را گذاشت و خودش به قسمت پايين رفت و گفت اگر مي خواهيد در اين بابها صحبت كنيم به پايين تشريف بياوريد من در خدمت شما هستم.

خلاصه صبح روز بعد سفري به سد دز داشتيم بازديد جالبي بود و از شهداي آنجا هم يادي كرديم بعد از گشت و گذاري ار آن مناطق راه سفر را پيش گرفتيم بعد از خوردن ناهار عازم دو كوهه شديم همان سرزميني كه مي گويند قطعه اي از كربلاست و من نمي دانم چرا اين نام را بر او گذاشته اند و بر روزگاران دور چه بر سر اين سرزمين آمده است تنها نامش را شنيده بودم اما حال مي بينم زيارت عاشورا را در كربلا برگزار كرديم شب جمعه شبي كه ملائك فرود مي آيند صبح روز جمعه دعاي ندبه را برگزار كردند بچه ها با شور خاصي در مراسم شركت كردند و فرج آقا را خواستار شديم.

بعد از خوردن صبحانه يك نمايشگاه برگزار شده بود كه بسيار جالب بود صداي نوار كه گذاشته بودند دو كوهه را در بر گرفته بود. و وجود انسان را مي لرزاند. پوتين ها ، عكس ها و ...

از همة سرزمينهاي مقدس بچه ها خاك بر مي داشتند تعدادي از آنها كه خاك زيادي از شلمچه با شور و شوق بر مي داشتند كه در همين هنگام يكي از سربازها گفت اگر قرار باشد هر كارواني چنين كند خاكي براي ما باقي نمي ماند.                                                         

با وجود اين همه سرزمين پاك قلب زنگار و نگار گرفته مان جلا پيدا مي كرد اما هر وصالي ، وداعي دارد و لحظة وداع هم رسيده بود.

بگذاريد از حال و هوايي كه در آنجا بود بگويم از حال خداشناسان ، از حال آنان كه وجودشان براي آقا « نايب بقيه اللّه » مي تپد.

خدايا اگر اينان در زمان علي (ع) بودند كسي جرأت نمي كرد دستهاي مولايمان را ببندد وپيش چشمش سيلي به صورت زهرايش بزنند.

اگر اينان در زمان حسين (ع) بودند چه كسي توان آن را داشت كه لب تشنه عزيز زهرا را سر ببرد و پيكرش را به زير سم اسبان له نمايد و سر اطهرش را به نيزه بزند.

از اين به بعد وظيفة ما سنگين مي شود. شهداي شلمچه، طلائيه ، هويزه و ... جلوي راه ما را مي گيرند از ما مي خواهند اما مبادا به آن روزي كه در نبردي نو ، قلمهايمان حرمت خونهاي شلمچه را بشكند و مبادا حرمت مولاي شلمچه را بشكند مبادا روزي شلمچه به صحيفة تاريخهاي غبار گرفته سپرده شود.

     اميدوارم راه شهداء همواره پاينده باشد

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت9:19توسط الهام | |

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب

شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر  رو مي شناسن

شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند

شهر هرت جايي است که درختها علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند

شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند

شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند  

شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده، چند چادر برپا کرد

شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند

شهر هرت جايي است که زنانش بايد عمرشان را گوشه خونه و آشپزخانه سپری کنند ومردها به آنها مي گن مرواريد در صدف

شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن

شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن: به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند

شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريال هاي تلويزيوني رو توي کاخها مي سازن

شهر هرت جاييه که موسيقی حرام است

شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه

شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه

شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي

شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي

شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است

شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ....

شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه

شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن

شهر هرت جايي است كه هر روز توي خيابون شاهد توهين به مادرها و دخترها هستي ولي كاري ازدستت برنمياد  

شهر هرت جايي است که مردمانش با زنجیر و قمه تو سروکله خودشان میزنن و هر چه خونین و مالین تر بشن بیشتر حال میکنن

شهر هرت جایی است که مردمانش گریه و زاری میکنن تا جیگرشون حال بیاد 

شهر هرت جايي است كه مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده

شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن پروفسور

شهر هرت جایی است که در مدرسه به بچه ها یاد میدن که جاسوسی والدین و فامیل شان را بکنن

شهر هرت جايي است كه ....... 

            !!!!!!خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست

 حالا ِغرب - اونجایی که تو مخ ملت کردن که دنیای فساده.... اونجا که چون فساد زیاده طوفان و و زلزله و هزارتا بلا خدا سرشون میاره.و اونجا که هزاران آدم در عین حال آرزوشونه که یکروز اینجا بیان:

غرب جایی که اولین قانون اساسیش میگه حق آدم هاست که آزادی بیان داشته باشن

غرب جایی که به رییس جمهورش هرجی دلت میخواد میتونی بگی حتی ناسزا

غرب  اونجا که زن با مرد برابره و برای اینکه ثابت بشه وقت استخدام زن اول باید استخدام بشه

غرب  اونجا که آدمها توی صف برای خرید همدیگه رو هول نمیدن

غرب اونجا که گوشت و مرغ و نون برات مشکل هروزی و دغدغه ذهنت نیست

 غرب اونجا که تو مدرسه کلی به بچه ات میرسن. امکانات بینظیره ...

غرب  یعنی آرامش . رفاه . آسایش. احترام به همنوع.

 غرب  یعنی طبقه متوسط همه دستشون نه تنها بدهنشون میرسه بلکه داشتن کمری و بنز و آلتیما یه اتفاق معمولیه.

راستی میدونی چرا؟

چون دین از سیاست و قانون جداست.

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت13:12توسط الهام | |

 
 

وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:

دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.?

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.

این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: ?این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!?

کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:

تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.

 زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.

مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.

خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت9:20توسط الهام | |

هيات جسم در عرش به نظاره نشسته است تا ملائک خلق انسان را با دليل ببينند.
السلام عليک يا ثارالله که مي جوشد خون گردنش و جاريست در امتداد پيکرش.
سلام بر سري که که نور مي پاشد و شمس مي خراشد،بر لبي که به تشنگي اش مي نازد،بر دستي که عشق با خون مي سازد،بر چشمي که مهتاب مي آزارد تا روزي به دلدار ببازد و بر دلي که همانند يک حرير سفيد مي ماند ولي سرخ ، سوخته ،سوراخ و کبود...
با سلام به مسيح سال شصت هجري و يارانش
با سلام به حسين(ع)
و شرم را کامل کند آنکه مسيح را با حسين بيازمايد،آن جايش مشخص است و اين مرتبه اش معلوم،مسيحيان از خاطره ي صليب خيال مي گويند و مسلمانان از فرهنگ حسين(ع)،مسيح حجت را از حواريون بر نداشته،پس چرا تنها مانده است؟
حسين(ع)حجت را از ياران برداشته اما چرا آنان براي ماندن بي تابي مي کنند؟در گوشه اي عباس مي گريد،مسلم بن عوسجه دلش شور مي زند،نکند حسين او را نخواهد...
سعيد بن عبدالله،زهير بن قيس،محمد بن بشير،برير بن خضير،عبدالرحمان بن عبدربه،هر که چيزي مي گويد.مگر جان عزيز نيست؟؟؟؟؟
خداي من:حواريون مسيح کجا و ياران حسين (ع) کجا؟امام مي گويند:کفن نياوريد بوريا لازم است.
بوريا را بر زمين پهن کن،از خورشيد قطعه هايي بر زمين مانده،در آن بريز.قطعه اي را هيچ وقت نمي يابي و لحظه اي که در جست و جو،حيران مي ماني،ناگهان قطعه اي گمشده را بر بلنداي تيز نيزه مي يابي.سري که تنها براي بردن سه ساله اي به زير مي آيد و طبق نشين مي شود.................................
آري!حق مانند پرگاري ست که نوک سوزني آن در کربلاست و نوک مدادي ان بر گرد عصر ها و زمان ها مي گردد،هرچه اعصار به جلو مي تازند در نقطه سوزني به مرکز مي رسند.مرکز کربلاست و کربلا با حسين (ع) کربلاست.
دستانت را بلند کن،آنقدر بلند که به دامان حسين(ع)برسد تا در کشتي نجات او،از بلاي امواج هاي خرد کننده در امان باشي...
قدري آهسته تر،قدم ها را کوتاه بردار،کربلا نزديک است...بوي سيب مي آيد
...کربلا!ما را نيز در خيل کربلائيان بپذير.

+نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت11:11توسط الهام | |